بوستان سعدی

باب — نهم در توبه و راه صواب

متن اصلی

_سرآغاز_ بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده‌تر تهیدست را دل پراکنده‌تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجهٔ غم شود چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت چو ما را به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار _حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی_ شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد؟ یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد چمد تا جوان است و سرسبز خوید شکسته شود چون به زردی رسید بهاران که بید آورد بید مشک بریزد درخت گشن برگ خشک نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید به قید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود شما راست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدار مرا برف باریده بر پر زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ کند جلوه طاووس صاحب جمال چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟ مرا غله تنگ اندر آمد درو شما را کنون می‌دمد سبزه نو گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟ مرا تکیه جان پدر بر عصاست دگر تکیه بر زندگانی خطاست مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت به دست گل سرخ رویم نگر زر ناب فرو رفت، چون زرد شد آفتاب هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نبود که از پیر خام مرا می‌بباید چو طفلان گریست ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن هم از بامدادان در کلبه بست به از سود و سرمایه دادن ز دست جوان تا رساند سیاهی به نور برد پیر مسکین سپیدی به گور _حکایت_ کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفته‌ام که گویی به گل در فرو رفته‌ام برو، گفت دست از جهان در گسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی اگر در جوانی زدی دست و پای در ایام پیری به هش باش و رای چو دوران عمر از چهل در گذشت مزن دست و پا کآبت از سر گذشت نشاط از من آن گه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت بباید هوس کردن از سر به در که دور هوسبازی آمد به سر به سبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد دمید از گلم؟ تفرج کنان در هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس کسانی که دیگر به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت دریغا چنان روح پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان ز سودای آن پوشم و این خورم نپرداختم تا غم دین خورم دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم و غافل شدیم چه خوش گفت با کودک آموزگار که کاری نکردیم و شد روزگار _گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری_ جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟ تو می‌رو که بر بادپایی سوار شکسته قدح ور ببندند چست نیاورد خواهد بهای درست کنون کاوفتادت به غفلت ز دست طریقی ندارد مگر باز بست که گفتت به جیحون در انداز تن؟ چو افتاد، هم دست و پایی بزن به غفلت بدادی ز دست آب پاک چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟ چو از چابکان در دویدن گرو نبردی، هم افتان و خیزان برو گر آن بادپایان برفتند تیز تو بی دست و پای از نشستن بخیز _حکایت در معنی ادراک پیش از فوت_ شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می‌نخیزی به بانگ جرس؟ مرا همچو تو خواب خوش در سر است ولیکن بیابان به پیش اندر است تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی، دگر کی رسی در سبیل فرو کوفت طبل شتر ساروان به منزل رسید اول کاروان خنک هوشیاران فرخنده بخت که پیش از دهلزن بسازند رخت به ره خفتگان تا بر آرند سر نبینند ره رفتگان را اثر سبق برد رهرو که برخاست زود پس از نقل بیدار بودن چه سود؟ یکی در بهاران بیفشانده جو چه گندم ستاند به وقت درو؟ کنون باید ای خفته بیدار بود چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟ چو شیبت در آمد به روی شباب شبت روز شد دیده بر کن ز خواب من آن روز بر کندم از عمر امید که افتادم اندر سیاهی سپید دریغا که بگذشت عمر عزیز بخواهد گذشت این دمی چند نیز گذشت آنچه در ناصوابی گذشت ور این نیز هم در نیابی گذشت کنون وقت تخم است اگر پروری گر امید داری که خرمن بری به شهر قیامت مرو تنگدست که وجهی ندارد به حسرت نشست گرت چشم عقل است تدبیر گور کنون کن که چشمت نخورده‌ست مور به مایه توان ای پسر سود کرد چه سود افتد آن را که سرمایه خورد؟ کنون کوش کآب از کمر در گذشت نه وقتی که سیلابت از سر گذشت کنونت که چشم است اشکی ببار زبان در دهان است عذری بیار نه پیوسته باشد روان در بدن نه همواره گردد زبان در دهن کنون بایدت عذر تقصیر گفت نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت ز دانندگان بشنو امروز قول که فردا نکیرت بپرسد به هول غنیمت شمار این گرامی نفس که بی مرغ قیمت ندارد قفس مکن عمر ضایع به افسوس و حیف که فرصت عزیز است و الوقت سیف _حکایت_ قضا زنده‌ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش محقق که بر مرده ریزد گلش نه بر وی که بر خود بسوزد دلش ز هجران طفلی که در خاک رفت چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک کنون باید این مرغ را پای بست نه آنگه که سررشته بردت ز دست نشستی به جای دگر کس بسی نشیند به جای تو دیگر کسی اگر پهلوانی و گر تیغزن نخواهی به در بردن الا کفن خر وحش اگر بگسلاند کمند چو در ریگ ماند شود پای بند تو را نیز چندان بود دست زور که پایت نرفته‌ست در ریگ گور منه دل بر این سالخورده مکان که گنبد نپاید بر او گردکان چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست _حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت_ فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد دو بیتم جگر کرد روزی کباب که می‌گفت گوینده‌ای با رباب: دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت _حکایت_ یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت دگر زیردستان پزندم خورش به راحت دهم روح را پرورش به سختی بکشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ فراغ مناجات و رازش نماند خور و خواب و ذکر و نمازش نماند به صحرا برآمد سر از عشوه مست که جایی نبودش قرار نشست یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زآن گل گور خشت به اندیشه لختی فرو رفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر چه بندی در این خشت زرین دلت که یک روز خشتی کنند از گلت؟ طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند به یک لقمه آز بدار ای فرومایه زین خشت دست که جیحون نشاید به یک خشت بست تو غافل در اندیشهٔ سود و مال که سرمایهٔ عمر شد پایمال غبار هوا چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرت بسوخت بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک _حکایت عداوت در میان دو شخص_ میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به گورش پس از مدتی برگذشت شبستان گورش در اندوده دید که وقتی سرایش زر اندوده دید خرامان به بالینش آمد فراز همی گفت با خود لب از خنده باز خوشا وقت مجموع آن کس که اوست پس از مرگ دشمن در آغوش دوست پس از مرگ آن کس نباید گریست که روزی پس از مرگ دشمن بزیست ز روی عداوت به بازوی زور یکی تخته برکندش از روی گور سر تاجور دیدش اندر مغاک دو چشم جهان بینش آکنده خاک وجودش گرفتار زندان گور تنش طعمه کرم و تاراج مور چنان تنگش آکنده خاک استخوان که از عاج پر توتیا سرمه دان ز دور فلک بدر رویش هلال ز جور زمان سرو قدش خلال کف دست و سرپنجهٔ زورمند جدا کرده ایام بندش ز بند چنانش بر او رحمت آمد ز دل که بسرشت بر خاکش از گریه گل پشیمان شد از کرده و خوی زشت بفرمود بر سنگ گورش نبشت مکن شادمانی به مرگ کسی که دهرت نماند پس از وی بسی شنید این سخن عارفی هوشیار بنالید کای قادر کردگار عجب گر تو رحمت نیاری بر او که بگریست دشمن به زاری بر او تن ما شود نیز روزی چنان که بر وی بسوزد دل دشمنان مگر در دل دوست رحم آیدم چو بیند که دشمن ببخشایدم به جایی رسد کار سر دیر و زود که گویی در او دیده هرگز نبود زدم تیشه یک روز بر تل خاک به گوش آمدم ناله‌ای دردناک که زنهار اگر مردی آهسته‌تر که چشم و بناگوش و روی است و سر _حکایت_ شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می‌زدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که داری دل آشفتهٔ مهر من نه چندان نشیند در این دیده خاک که بازش به معجر توان کرد پاک بر این خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما به جایی برد تو را نفس رعنا چو سرکش ستور دوان می‌برد تا سر شیب گور اجل ناگهت بگسلاند رکیب عنان باز نتوان گرفت از نشیب _موعظه و تنبیه_ خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی برفتند و هر کس درود آنچه کشت نماند به جز نام نیکو و زشت چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد سر از جیب غفلت برآور کنون که فردا نماند به حسرت نگون نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی _حکایت در عالم طفولیت_ ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید به در کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی قیامت که نیکان بر اعلا رسند ز قعر ثری بر ثریا رسند تو را خود بماند سر از ننگ پیش که گردت برآید عملهای خویش برادر، ز کار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار در آن روز کز فعل پرسند و قول اولوالعزم را تن بلرزد ز هول به جایی که دهشت خورند انبیا تو عذر گنه را چه داری؟ بیا زنانی که طاعت به رغبت برند ز مردان ناپارسا بگذرند تو را شرم ناید ز مردی خویش که باشد زنان را قبول از تو بیش؟ زنان را به عذری معین که هست ز طاعت بدارند گه گاه دست تو بی عذر یک سو نشینی چو زن رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن مرا خود چه باشد زبان آوری چنین گفت شاه سخن عنصری: «چو از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود؟» به ناز و طرب نفس پرورده گیر به ایام دشمن قوی کرده گیر یکی بچهٔ گرگ می‌پرورید چو پرورده شد خواجه بر هم درید چو بر پهلوی جان سپردن بخفت زبان آوری در سرش رفت و گفت تو دشمن چنین نازنین پروری ندانی که ناچار زخمش خوری؟ نه ابلیس در حق ما طعنه زد کز اینان نیاید به جز کار بد؟ فغان از بدیها که در نفس ماست که ترسم شود ظن ابلیس راست چو ملعون پسند آمدش قهر ما خدایش بینداخت از بهر ما کجا سر برآریم از این عار و ننگ که با او به صلحیم و با حق به جنگ نظر دوست نادر کند سوی تو چو در روی دشمن بود روی تو گرت دوست باید کز او بر خوری نباید که فرمان دشمن بری روا دارد از دوست بیگانگی که دشمن گزیند به همخانگی ندانی که کمتر نهد دوست پای چو بیند که دشمن بود در سرای؟ به سیم سیه تا چه خواهی خرید که خواهی دل از مهر یوسف برید؟ تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد _حکایت_ یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن بدردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن نپندارم این زشت نامی نکوست به خشنودی دشمن آزار دوست _حکایت_ یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفتش ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان، آشتی به جنگم چرا گردن افراشتی؟ دریغ است فرمودهٔ دیو زشت که دست ملک بر تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت که پاکان نویسند ناپاکیت طریقی به دست آر و صلحی بجوی شفیعی برانگیز و عذری بگوی که یک لحظه صورت نبندد امان چو پیمانه پر شد به دور زمان وگر دست قدرت نداری به کار چو بیچارگان دست زاری بر آر گرت رفت از اندازه بیرون بدی چو گفتی که بد رفت نیک آمدی فرا شو چو بینی ره صلح باز که ناگه در توبه گردد فراز مرو زیر بار گنه ای پسر که حمال عاجز بود در سفر پی نیک‌مردان بباید شتافت که هر کاین سعادت طلب کرد یافت ولیکن تو دنبال دیو خسی ندانم که در صالحان چون رسی؟ پیمبر کسی را شفاعتگر است که بر جادهٔ شرع پیغمبر است ره راست رو تا به منزل رسی تو بر ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب، شب همانجا که هست گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت ز بخت نگون بود اندر شگفت یکی زجر کردش که تبت یداک مرو دامن آلوده بر جای پاک مرا رقتی در دل آمد بر این که پاک است و خرم بهشت برین در آن جای پاکان امیدوار گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟ بهشت آن ستاند که طاعت برد کرا نقد باید بضاعت برد مکن، دامن از گرد زلت بشوی که ناگه ز بالا ببندند جوی مگو مرغ دولت ز قیدم بجست هنوزش سر رشته داری به دست وگر دیر شد گرم رو باش و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست هنوزت اجل دست خواهش نبست بر آور به درگاه دادار دست مخسب ای گنه کار خوش خفته، خیز به عذر گناه آب چشمی بریز چو حکم ضرورت بود کآبروی بریزند باری بر این خاک کوی ور آبت نماند شفیع آر پیش کسی را که هست آبروی از تو بیش به قهر ار براند خدای از درم روان بزرگان شفیع آورم _حکایت_ همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر برو دامن راه دانان بگیر مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست به فتراک پاکان درآویز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ مریدان به قوت ز طفلان کمند مشایخ چو دیوار مستحکمند بیاموز رفتار از آن طفل خرد که چون استعانت به دیوار برد ز زنجیر ناپارسایان برست که در حلقهٔ پارسایان نشست اگر حاجتی داری این حلقه گیر که سلطان ندارد از این در گزیر برو خوشه چین باش سعدی صفت که گرد آوری خرمن معرفت الا ای مقیمان محراب انس که فردا نشینید بر خوان قدس متابید روی از گدایان خیل که صاحب مروت نراند طفیل کنون با خرد باید انباز گشت که فردا نماند ره بازگشت _حکایت مست خرمن سوز_ یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پروردهٔ خویش را نخواهی که باشی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خود مسوز گر از دست شد عمرت اندر بدی تو آنی که در خرمن آتش زدی فضیحت بود خوشه اندوختن پس از خرمن خویشتن سوختن مکن جان من، تخم دین ورز و داد مده خرمن نیکنامی به باد چو برگشته بختی در افتد به بند از او نیک‌بختان بگیرند پند تو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان زیر چوب بر آر از گریبان غفلت سرت که فردا نماند خجل در برت _حکایت_ یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا! خجل گشتم از شیخ کوی! شنید این سخن پیر روشن روان بر او بر بشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری ز من؟ نیاسایی از جانب هیچ کس برو جانب حق نگه دار و بس چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش _حکایت زلیخا با یوسف (ع)_ زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف در آویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر غم آلوده یوسف به کنجی نشست به سر بر ز نفس ستمکاره دست زلیخا دو دستش ببوسید و پای که ای سست پیمان سرکش درآی به سندان دلی روی در هم مکش به تندی پریشان مکن وقت خوش روان گشتش از دیده بر چهره جوی که برگرد و ناپاکی از من مجوی تو در روی سنگی شدی شرمناک مرا شرم باد از خداوند پاک چه سود از پشیمانی آید به کف چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟ شراب از پی سرخ رویی خورند وز او عاقبت زردرویی برند به عذرآوری خواهش امروز کن که فردا نماند مجال سخن _مثل_ پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده‌ها نترسی که بر وی فتد دیده‌ها براندیش از آن بندهٔ پر گناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر بر نگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی بر ستیز که از وی گزیرت بود یا گریز کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب کسی گر چه بد کرد هم بد نکرد که پیش از قیامت غم خود بخورد گر آیینه از آه گردد سیاه شود روشن آیینهٔ دل به آه بترس از گناهان خویش این نفس که روز قیامت نترسی ز کس _حکایت سفر حبشه_ غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیج سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبروند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس نیامد ز دستت ستم تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟ نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان وگر عفتت را فریب است زیر زبان حسابت نگردد دلیر نکونام را کس نگیرد اسیر بترس از خدای و مترس از امیر چو خدمت پسندیده آرم به جای نیندیشم از دشمن تیره رای اگر بنده کوشش کند بنده‌وار عزیزش بدارد خداوندگار وگر کند رای است در بندگی ز جانداری افتد به خربندگی قدم پیش نه کز ملک بگذری که گر باز مانی ز دد کمتری _حکایت_ یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه، سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟ در عذرخواهان نبندد کریم ز یزدان دادار داور بخواه شب توبه تقصیر روز گناه کریمی که آوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست اگر بنده‌ای دست حاجت بر آر و گر شرمسار آب حسرت ببار نیامد بر این در کسی عذر خواه که سیل ندامت نشستش گناه نریزد خدای آبروی کسی که ریزد گناه آب چشمش بسی _حکایت_ به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش بر آرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل‌اندام در خاک خفت به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر که کودک رود پاک و آلوده پیر ز سودا و آشفتگی بر قدش برانداختم سنگی از مرقدش ز هولم در آن جای تاریک و تنگ بشورید حال و بگردید رنگ چو باز آمدم زآن تغیر به هوش ز فرزند دلبندم آمد به گوش: گرت وحشت آمد ز تاریک جای به هش باش و با روشنایی در آی شب گور خواهی منور چو روز از اینجا چراغ عمل برفروز تن کارکن می‌بلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب گروهی فراوان طمع ظن برند که گندم نیفشانده خرمن برند بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند کسی برد خرمن که تخمی فشاند $

شرح و بازنویسی ساده

_سرآغاز_ بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده‌تر تهیدست را دل پراکنده‌تر ز پنجه درم پنج ا…