بوستان سعدی

باب — هفتم در عالم تربیت

متن اصلی

_سرآغاز_ سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای چه در بند پیکار بیگانه‌ای؟ عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع: نیکنامان حر هوی و هوس: رهزن و کیسه بر چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان؟ تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سر پنجهٔ عقل تیز رئیسی که دشمن سیاست نکرد هم از دست دشمن ریاست نکرد نخواهم در این نوع گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی _گفتار اندر فضیلت خاموشی_ اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی و گفتار کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضر جواب کمال است در نفس انسان سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل حذر کن ز نادان ده مرده گوی چو دانا یکی گوی و پرورده گوی صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست چرا گوید آن چیز در خفیه مرد که گر فاش گردد شود روی زرد؟ مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی درون دلت شهربند است راز نگر تا نبیند در شهر باز از آن مرد دانا دهان دوخته‌ست که بیند که شمع از زبان سوخته‌ست _حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار_ تکش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلاد را بی دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اول نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟ تو پیدا مکن راز دل بر کسی که او خود نگوید بر هر کسی جواهر به گنجینه داران سپار ولی راز را خویشتن پاس دار سخن تا نگویی بر او دست هست چو گفته شود یابد او بر تو دست سخن دیو بندی است در چاه دل به بالای کام و زبانش مهل توان باز دادن ره نره دیو ولی باز نتوان گرفتن به ریو تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لا حول کس باز پس یکی طفل بر گیرد از رخش بند نیاید به صد رستم اندر کمند مگوی آن که گر بر ملا اوفتد وجودی از آن در بلا اوفتد به دهقان نادان چه خوش گفت زن: به دانش سخن گوی یا دم مزن مگوی آنچه طاقت نداری شنود که جو کشته گندم نخواهی درود چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن بود حرمت هر کس از خویشتن چو دشنام گویی دعا نشنوی به جز کشتهٔ خویشتن ندروی مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم نباید که بسیار بازی کنی که مر قیمت خویش را بشکنی وگر تند باشی به یک بار و تیز جهان از تو گیرند راه گریز نه کوتاه دستی و بیچارگی نه زجر و تطاول به یک‌بارگی _حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی_ کی خوب خلق خلق پوش بود که در مصر یک چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گردش چو پروانه جویان نور تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده زیر زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در برم چه دانند مردم که دانشورم؟ سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان تر از وی هم اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی چنین زشت از آن پرده برداشتم که خود را نکو روی پنداشتم کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی و رونق نماندت گریز تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و، نا اهل را پرده پوش اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پردهٔ خود مدر ضمیر دل خویش منمای زود که هر گه که خواهی توانی نمود ولیکن چو پیدا شود راز مرد به کوشش نشاید نهان باز کرد قلم سر سلطان چه نیکو نهفت که تا کارد بر سر نبودش نگفت بهایم خموشند و گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر چو مردم سخن گفت باید به هوش وگر نه شدن چون بهایم خموش به نطق است و عقل آدمی‌زاده فاش چو طوطی سخنگوی نادان مباش به نطق آدمی بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویی صواب _حکایت_ یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا خورده عریان و گریان نشست جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس؟ اگر هست مرد از هنر بهره‌ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست بگویند از این حرف گیران هزار که سعدی نه اهل است و آمیزگار روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم برند _حکایت عضد و مرغان خوش‌آواز_ عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفسهای مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست؟ نگه داشت بر طاق بستان سرای یکی نامور بلبل خوش‌سرای پسر صبحدم سوی بستان شتافت جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده‌ای در قفس ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار چو سعدی که چندی زبان بسته بود ز طعن زبان آوران رسته بود کسی گیرد آرام دل در کنار که از صحبت خلق گیرد کنار مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش به عیب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرایند مگمار گوش چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش _حکایت_ شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش _حکایت_ دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است، آن دراز _حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی_ چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چو فجر شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست که ای زرق سجادهٔ دلق پوش سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش به در کردی از کام من تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت بر افتاد و رحمت نماند نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر؟ که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من پس از مدتی کرد بر من گذار که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار! که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ور نه خموش _حکایت در خاصیت پرده‌پوشی و سلامت خاموشی_ کی پیش داود طائی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به دست نیوشنده شد زین سخن تنگدل به فکرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره که فرمان نگیرد به گوش نه یارا که مست اندر آرد به دوش زمانی بپیچید و درمان ندید ره سر کشیدن ز فرمان ندید میان بست و بی اختیارش به دوش در آورد و شهری بر او عام جوش یکی طعنه می‌زد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین! یکی صوفیان بین که می خورده‌اند مرقع به سیکی گرو کرده‌اند اشارت کنان این و آن را به دست که آن سر گران است و این نیم مست به گردن بر از جور دشمن حسام به از شنعت شهر و جوش عوام بلا دید و روزی به محنت گذاشت به ناکام بردش به جایی که داشت شب از فکرت و نامرادی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت مریز آبروی برادر به کوی که دهرت نریزد به شهر آبروی _گفتار اندر غیبت و خلل‌هایی که از وی صادر شود_ بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد که بد مرد را خصم خود می‌کنی وگر نیکمردست بد می‌کنی تو را هر که گوید فلان کس بدست چنان دان که در پوستین خودست که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می‌برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده‌ای سرفراز که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم به گوش به ناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می‌نهی؟ بلی گفت دزدان تهور کنند به بازوی مردی شکم پر کنند ز غیبت چه می‌خواهد آن ساده مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد! _حکایت_ مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود مر استاد را گفتم ای پر خرد فلان یار بر من حسد می‌برد چو من داد معنی دهم در حدیث بر آید به هم اندرون خبیث شنید این سخن پیشوای ادب به تندی برآشفت و گفت ای عجب! حسودی پسندت نیامد ز دوست که معلوم کردت که غیبت نکوست؟ گر او راه دوزخ گرفت از خسی از این راه دیگر تو در وی رسی _حکایت_ کسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است دلش همچو سنگ سیه پاره‌ای است نترسد همی ز آه و فریاد خلق خدایا تو بستان از او داد خلق جهاندیده‌ای پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او تو دست از وی و روزگارش بدار که خود زیر دستش کند روزگار نه بیداد از او بهره‌مند آیدم نه نیز از تو غیبت پسند آیدم به دوزخ برد مدبری را گناه که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه دگر کس به غیبت پیش می‌دود مبادا که تنها به دوزخ رود _حکایت_ شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال! _حکایت روزه در حال طفولیت_ به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور، سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار مناخر به انگشت کوچک بخار به سبابه دندان پیشین بمال که نهی است در روزه بعد از زوال وز آن پس سه مشت آب بر روی زن ز رستنگه موی سر تا ذقن دگر دستها تا به مرفق بشوی ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای همین است و ختمش به نام خدای کس از من نداند در این شیوه به نبینی که فرتوت شد پیر ده؟ بگفتند با دهخدای آنچه گفت فرستاد پیغامش اندر نهفت که ای زشت کردار زیبا سخن نخست آنچه گویی به مردم بکن نه مسواک در روزه گفتی خطاست بنی آدم مرده خوردن رواست؟ دهن گو ز ناگفتنیها نخست بشوی آن که از خوردنیها بشست کسی را که نام آمد اندر میان به نیکوترین نام و نعتش بخوان چو همواره گویی که مردم خرند مبر ظن که نامت چو مردم برند چنان گوی سیرت به کوی اندرم که گفتن توانی به روی اندرم وگر شرمت از دیدهٔ ناظر است نه ای بی‌بصر، غیب دان حاضر است؟ نیاید همی شرمت از خویشتن کز او فارغ و شرم داری ز من؟ _حکایت_ طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره‌ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ؟ بگفت از پس چار دیوار خویش همه عمر ننهاده‌ام پای پیش چنین گفت درویش صادق نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس که کافر ز پیکارش ایمن نشست مسلمان ز جور زبانش نرست چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی حدیثی کز او لب به دندان گزی من ار نام مردم بزشتی برم نگویم به جز غیبت مادرم که دانند پروردگان خرد که طاعت همان به که مادر برد رفیقی که غایب شد ای نیک نام دو چیزست از او بر رفیقان حرام یکی آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند هر آن کو برد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان کسی پیش من در جهان عاقل است که مشغول خود وز جهان غافل است _گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد_ سه کس را شنیدم که غیبت رواست وز این درگذشتی چهارم خطاست یکی پادشاهی ملامت پسند کز او بر دل خلق بینی گزند حلال است از او نقل کردن خبر مگر خلق باشند از او بر حذر دوم پرده بر بی حیایی متن که خود می‌درد پرده بر خویشتن ز حوضش مدار ای برادر نگاه که او می‌درافتد به گردن به چاه سوم کژ ترازوی ناراست خوی ز فعل بدش هرچه دانی بگوی _حکایت دزد و سیستانی_ شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازهٔ سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیهکار بانگ: خدایا تو شبرو به آتش مسوز که ره می‌زند سیستانی به روز _حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان_ یکی گفت با صوفیی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش، ای برادر، بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن ترند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست نیارست دشمن جفا گفتنم چنان کز شنیدن بلرزد تنم تو دشمن‌تری کآوری بر دهان که دشمن چنین گفت اندر نهان سخن چین کند تازه جنگ قدیم به خشم آورد نیکمرد سلیم از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز سیه چال و مرد اندر او بسته پای به از فتنه از جای بردن به جای میان دو تن جنگ چون آتش است سخن‌چین بدبخت هیزم کش است _حکایت فریدون و وزیر و غماز_ فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد که هر روزت آسایش و کام باد غرض مشنو از من نصیحت پذیر تو را در نهان دشمن است این وزیر کس از خاص لشکر نمانده‌ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام به شرطی که چون شاه گردن فراز بمیرد، دهند آن زر و سیم باز نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست یکی سوی دستور دولت پناه به چشم سیاست نگه کرد شاه که در صورت دوستان پیش من به خاطر چرایی بد اندیش من؟ زمین پیش تختش ببوسید و گفت نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه چو مرگت بود وعدهٔ سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟ غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا پسندید از او شهریار آنچه گفت گل رویش از تازگی برشکفت ز قدر و مکانی که دستور داشت مکانش بیفزود و قدرش فراشت بد اندیش را زجر و تأدیب کرد پشیمانی از گفتهٔ خویش خورد ندیدم ز غماز سرگشته‌تر نگون طالع و بخت برگشته‌تر ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو کس آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید که از هر که عالم زبان درکشید بگوی آنچه دانی سخن سودمند وگر هیچ کس را نیاید پسند که فردا پشیمان برآرد خروش که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟ _گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان_ زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی بر گرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهرهٔ زشت خوی زن دیو سیمای خوش طبع، گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد، خدایا پناه! چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد چو بینی که زن پای بر جای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید بکار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی _حکایت_ جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می‌برم کآسیا سنگ زیر به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه سوز چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟ چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری _گفتار اندر پروردن فرزندان_ پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش نباشد بسی بمیری و از تو نماند کسی بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد خردمند و پرهیزگارش بر آر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن به نیک و بدش وعده و بیم کن نوآموز را ذکر و تحسین و زه ز توبیخ و تهدید استاد به بیاموز پرورده را دسترنج وگر دست داری چو قارون به گنج مکن تکیه بر دستگاهی که هست که باشد که نعمت نماند به دست به پایان رسد کیسهٔ سیم و زر نگردد تهی کیسهٔ پیشه‌ور چه دانی که گردیدن روزگار به غربت بگرداندش در دیار چو بر پیشه‌ای باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس؟ ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟ نه هامون نوشت و نه دریا شکافت به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا هر آن کس که گردن به فرمان نهد بسی بر نیاید که فرمان دهد هر آن طفل کاو جور آموزگار نبیند، جفا بیند از روزگار پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان هر آن کس که فرزند را غم نخورد دگر کس غمش خورد و بدنام کرد نگه‌دار از آمیزگار بدش که بدبخت و بی ره کند چون خودش _حکایت_ شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره‌ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی بزم ما را چو شمع؟ شنیدم سهی قامت سیم‌تن که می‌رفت و می‌گفت با خویشتن محاسن چو مردان ندارم به دست نه مردی بود پیش مردان نشست سیه نامه تر زآن مخنث مخواه که پیش از خطش روی گردد سیاه از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت پسر کاو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فرو شوی دست دریغش مخور بر هلاک و تلف که پیش از پدر مرده به ناخلف _گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث_ خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته؟ در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل در قفا نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ مبین دلفریبش چو حور بهشت کز آن روی دیگر چو غول است زشت گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم نهی مکن بد به فرزند مردم نگاه که فرزند خویشت برآید تباه _حکایت_ در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سر بسته و روی ریش چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل بپرسید کاین قله را نام چیست؟ که بسیار بیند عجب هر که زیست چنین گفتش از کاروان همدمی مگر تنگ ترکان ندانی همی برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید سیه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر مران خر بینداز رخت نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند چو مر بنده‌ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد غلام آبکش باید و خشت زن بود بندهٔ نازنین مشت زن گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر ز من پرس فرسودهٔ روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار از آن تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است _حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم_ یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار؟ کسی گفتش این عابدی پارساست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه ربوده‌ست خاطرفریبی دلش فرو رفته پای نظر در گلش چو آید ز خلقش ملامت به گوش بگرید که چند از ملامت؟ خموش مگوی ار بنالم که معذور نیست که فریادم از علتی دور نیست نه این نقش دل می‌رباید ز دست دل آن می‌رباید که این نقش بست شنید این سخن مرد کار آزمای کهنسال پروردهٔ پخته رای بگفت ار چه صیت نکویی رود نه با هر کسی هر چه گویی رود نگارنده را خود همین نقش بود که شوریده را دل به یغما ربود؟ چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟ که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل نقابی است هر سطر من زین کتیب فرو هشته بر عارضی دل فریب معانی است در زیر حرف سیاه چو در پرده معشوق و در میغ ماه در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال مرا کاین سخنهاست مجلس فروز چو آتش در او روشنایی و سوز نرنجم ز خصمان اگر بر تپند کز این آتش پارسی در تبند _گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق_ اگر در جهان از جهان رسته‌ای است، در از خلق بر خویشتن بسته‌ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر برپری چون ملک ز آسمان به دامن در آویزدت بدگمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فرا هم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک؟ بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست از آن ره به جایی نیاورده‌اند که اول قدم پی غلط کرده‌اند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند فرو مانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای؟ مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره‌روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی؟ خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایه‌ای سعادت بلندش کند پایه‌ای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت در است حریصت شمارند و دنیا پرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه‌ای وگر خامشی نقش گرماوه‌ای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟! تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن؟ جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشتهٔ بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر عزب را نکوهش کند خرده بین که می‌رنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت: «هیچ این پسر عقل و هوش ندارد، بمالش به تعلیم گوش» شبی بر زدم بانگ بر وی درشت هم او گفت: «مسکین به جورش بکشت!» گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند: «بس! که فردا دو دستت بود پیش و پس» وگر قانع و خویشتن‌دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست؟ که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟ رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس _حکایت_ جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر چشم عقلت ببست یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد، مردم نیک بین یکی را که فضل است و فرهنگ و رای گرش پای عصمت بخیزد ز جای به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند؟ خذ ما صفا بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری؟ تو گل دسته بند که را زشت خویی بود در سرشت نبیند ز طاووس جز پای زشت صفایی به دست آور ای خیره روی که ننماید آیینهٔ تیره، روی طریقی طلب کز عقوبت رهی نه حرفی که انگشت بر وی نهی منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چرا دامن آلوده را حد زنم چو در خود شناسم که تردامنم؟ نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی چو بد ناپسند آیدت خود مکن پس آنگه به همسایه گو بد مکن من ار حق شناسم وگر خود نمای برون با تو دارم، درون با خدای چو ظاهر به عفت بیاراستم تصرف مکن در کژ و راستم اگر سیرتم خوب و گر منکر است خدایم به سر از تو داناتر است تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال سود و زیان خودم کسی را به کردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد به نیکی ثواب نکو کاری از مردم نیک رای یکی را به ده می‌نویسد خدای تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی، ز ده عیبش اندر گذر نه یک عیب او را بر انگشت پیچ جهانی فضیلت بر آور به هیچ چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه به نفرت کند ز اندرون تباه ندارد به صد نکتهٔ نغز گوش چو زحفی ببیند بر آرد خروش جز این علتش نیست کان بد پسند حسد دیده نیک بینش بکند نه مر خلق را صنع باری سرشت؟ سیاه و سپید آمد و خوب و زشت نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست بخور پسته مغز و بینداز پوست $

شرح و بازنویسی ساده

_سرآغاز_ سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای چه در بند پیکار بیگانه‌ای؟ عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب وجود تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و …