گلستان سعدی

باب پنجم — در عشق و صفا — حکایت 7

متن اصلی

یکی، دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی. دیر آمدى، اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر، کم از آنکه سیر بینند؟ شاهد که با رفیقان آید، به جفا کردن آمده است؛ به حکمِ آنکه از غیرت و مُضادّت خالی نباشد. اِذٰا جِئتَنی فی رُفْقَةٍ لِتَزُورَنی وَ اِنْ جِئْتَ فی صُلْحٍ فَأَنتَ مُحارِبُ به یک نفس که برآمیخت یار با اَغیار بسی نماند که غیرت وجودِ من بکشد به خنده گفت که من شمعِ جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکُشد؟

شرح و بازنویسی ساده

یکی، دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی. دیر آمدى، اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر، کم از آنکه سیر بینند؟ شاهد که با رفیقان آید، به جفا کردن آمده است؛ به حکمِ آنکه از غیرت و مُضادّت خالی نباشد. اِ…