شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 100 از 993

متن اصلی

سرم را همی باز داری ز خواب به بیداری من گرفتت شتاب گر این بار سازی چنین رستخیز سرت را ببرم به شمشیر تیز پیاده شوم سوی مازندران کشم ببر و شمشمیر و گرز گران سیم ره به خواب اندر آمد سرش ز ببر بیان داشت پوشش برش بغرید باز اژدهای دژم همی آتش افروخت گفتی بدم چراگاه بگذاشت رخش آنزمان نیارست رفتن بر پهلوان دلش زان شگفتی به دو نیم بود کش از رستم و اژدها بیم بود هم از بهر رستم دلش نارمید چو باد دمان نزد رستم دوید خروشید و جوشید و برکند خاک ز نعلش زمین شد همه چاک چاک چو بیدار شد رستم از خواب خوش برآشفت با بارهٔ دستکش چنان ساخت روشن جهان آفرین که پنهان نکرد اژدها را زمین برآن تیرگی رستم او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید بغرید برسان ابر بهار زمین کرد پر آتش از کارزار بدان اژدها گفت بر گوی نام کزین پس تو گیتی نبینی به کام نباید که بی نام بر دست من روانت برآید ز تاریک تن چنین گفت دژخیم نر اژدها که از چنگ من کس نیابد رها صداندرصد از دشت جای منست بلند آسمانش هوای منست نیارد گذشتن به سر بر عقاب ستاره نبیند زمینش به خواب بدو اژدها گفت نام تو چیست که زاینده را بر تو باید گریست چنین داد پاسخ که من رستمم ز دستان و از سام و از نیرمم به تنها یکی کینه ور لشکرم به رخش دلاور زمین بسپرم برآویخت با او به جنگ اژدها نیامد به فرجام هم زو رها چو زور تن اژدها دید رخش کزان سان برآویخت با تاجبخش بمالید گوش اندر آمد شگفت بلند اژدها را به دندان گرفت بدرید کتفش بدندان چو شیر برو خیره شد پهلوان دلیر بزد تیغ و بنداخت از بر سرش فرو ریخت چون رود خون از برش زمین شد به زیر تنش ناپدید یکی چشمه خون از برش بردمید چو رستم برآن اژدهای دژم نگه کرد برزد یکی تیز دم بیابان همه زیر او بود پاک روان خون گرم از بر تیره خاک تهمتن ازو در شگفتی بماند همی پهلوی نام یزدان بخواند به آب اندر آمد سر و تن بشست جهان جز به زور جهانبان نجست به یزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا دانش و زور و فر که پیشم چه شیر و چه دیو و چه پیل بیابان بی آب و دریای نیل بداندیش بسیار و گر اندکیست چو خشم آورم پیش چشمم یکیست چو از آفرین گشت پرداخته بیاورد گلرنگ را ساخته نشست از بر زین و ره برگرفت خم منزل جادو اندر گرفت همی رفت پویان به راه دراز چو خورشید تابان بگشت از فراز درخت و گیا دید و آب روان چنان چون بود جای مرد جوان چو چشم تذروان یکی چشمه دید یکی جام زرین برو پر نبید یکی غرم بریان و نان از برش نمکدان و ریچال گرد اندرش خور جادوان بد چو رستم رسید از آواز او دیو شد ناپدید فرود آمد از باره زین برگرفت به غرم و بنان اندر آمد شگفت نشست از بر چشمه فرخنده پی یکی جام زر دید پر کرده می ابا می یکی نیز طنبور یافت بیابان چنان خانهٔ سور یافت تهمتن مر آن را به بر در گرفت بزد رود و گفتارها برگرفت که آواره و بد نشان رستم است که از روز شادیش بهره غم است همه جای جنگست میدان اوی بیابان و کوهست بستان اوی همه جنگ با شیر و نر اژدهاست کجا اژدها از کفش نا رهاست می و جام و بویا گل و میگسار نکردست بخشش ورا کردگار همیشه به جنگ نهنگ اندر است و گر با پلنگان به جنگ اندر است

شرح و بازنویسی ساده

بخش 100 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).