شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 101 از 993

متن اصلی

به گوش زن جادو آمد سرود همان نالهٔ رستم و زخم رود بیاراست رخ را بسان بهار وگر چند زیبا نبودش نگار بر رستم آمد پر از رنگ و بوی بپرسید و بنشست نزدیک اوی تهمتن به یزدان نیایش گرفت ابر آفرینها فزایش گرفت که در دشت مازندران یافت خوان می و جام، با میگسار جوان ندانست کاو جادوی ریمنست نهفته به رنگ اندر اهریمنست یکی طاس می بر کفش برنهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه تر گشت جادو به چهر روانش گمان نیایش نداشت زبانش توان ستایش نداشت سیه گشت چون نام یزدان شنید تهمتن سبک چون درو بنگرید بینداخت از باد خم کمند سر جادو آورد ناگه ببند بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی بدان گونه کت هست بنمای روی یکی گنده پیری شد اندر کمند پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند میانش به خنجر به دو نیم کرد دل جادوان زو پر از بیم کرد وزانجا سوی راه بنهاد روی چنان چون بود مردم راه جوی همی رفت پویان به جایی رسید که اندر جهان روشنایی ندید شب تیره چون روی زنگی سیاه ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه تو خورشید گفتی به بند اندرست ستاره به خم کمند اندرست عنان رخش را داد و بنهاد روی نه افراز دید از سیاهی نه جوی وزانجا سوی روشنایی رسید زمین پرنیان دید و یکسر خوید جهانی ز پیری شده نوجوان همه سبزه و آبهای روان همه جامه بر برش چون آب بود نیازش به آسایش و خواب بود برون کرد ببر بیان از برش به خوی اندرون غرقه بد مغفرش بگسترد هر دو بر آفتاب به خواب و به آسایش آمد شتاب لگام از سر رخش برداشت خوار رها کرد بر خوید در کشتزار بپوشید چون خشک شد خود و ببر گیاکرد بستر بسان هژبر بخفت و بیاسود از رنج تن هم از رخش غم بد هم از خویشتن چو در سبزه دید اسپ را دشتوان گشاده زبان سوی او شد دوان سوی رستم و رخش بنهاد روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی چو از خواب بیدار شد پیلتن بدو دشتوان گفت کای اهرمن چرا اسپ بر خوید بگذاشتی بر رنج نابرده برداشتی ز گفتار او تیز شد مرد هوش بجست و گرفتش یکایک دو گوش بیفشرد و برکند هر دو ز بن نگفت از بد و نیک با او سخن سبک دشتبان گوش را برگرفت غریوان و مانده ز رستم شگفت بدان مرز اولاد بد پهلوان یکی نامجوی دلیر و جوان بشد دشتبان پیش او با خروش پر از خون به دستش گرفته دو گوش بدو گفت مردی چو دیو سیاه پلنگینه جوشن از آهن کلاه همه دشت سرتاسر آهرمنست وگر اژدها خفته بر جوشنست برفتم که اسپش برانم ز کشت مرا خود به اسپ و به کشته نهشت مرا دید برجست و یافه نگفت دو گوشم بکند و همانجا بخفت چو بشنید اولاد برگشت زود برون آمد از درد دل همچو دود که تا بنگرد کاو چه مردست خود ابا او ز بهر چه کردست بد همی گشت اولاد در مرغزار ابا نامداران ز بهر شکار چو از دشتبان این شگفتی شنید به نخچیر گه بر پی شیر دید عنان را بتابید با سرکشان بدان سو که بود از تهمتن نشان چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی تهمتن سوی رخش بنهاد روی نشست از بر رخش و رخشنده تیغ کشید و بیامد چو غرنده میغ بدو گفت اولاد نام تو چیست چه مردی و شاه و پناه تو کیست نبایست کردن برین ره گذر ره نره دیوان پرخاشخر چنین گفت رستم که نام من ابر اگر ابر باشد به زور هژبر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 101 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).