شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 105 از 993

متن اصلی

رسید آنگهی نزد کاووس کی یل پهلو افروز فرخنده پی چنین گفت کای شاه دانش پذیر به مرگ بداندیش رامش پذیر دریدم جگرگاه دیو سپید ندارد بدو شاه ازین پس امید ز پهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیروزگر برو آفرین کرد کاووس شاه که بی تو مبادا نگین و کلاه بران مام کاو چون تو فرزند زاد نشاید جز از آفرین کرد یاد مرا بخت ازین هر دو فرخترست که پیل هژبر افگنم کهترست به رستم چنین گفت کاووس کی که ای گرد و فرزانهٔ نیک پی به چشم من اندر چکان خون اوی مگر باز بینم ترا نیز روی به چشمش چو اندر کشیدند خون شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون نهادند زیراندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج نشست از بر تخت مازندران ابا رستم و نامور مهتران چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو چو رهام و گرگین و فرهاد نیو برین گونه یک هفته با رود و می همی رامش آراست کاووس کی به هشتم نشستند بر زین همه جهانجوی و گردنکشان و رمه همه برکشیدند گرز گران پراگنده در شهر مازندران برفتند یکسر به فرمان کی چو آتش که برخیزد از خشک نی ز شمشیر تیز آتش افروختند همه شهر یکسر همی سوختند به لشکر چنین گفت کاووس شاه که اکنون مکافات کرده گناه چنان چون سزا بد بدیشان رسید ز کشتن کنون دست باید کشید بباید یکی مرد با هوش و سنگ کجا باز داند شتاب از درنگ شود نزد سالار مازندران کند دلش بیدار و مغزش گران بران کار خشنود شد پور زال بزرگان که بودند با او همال فرستاد نامه به نزدیک اوی برافروختن جای تاریک اوی یکی نامه ای بر حریر سپید بدو اندرون چند بیم و امید دبیری خرمند بنوشت خوب پدید آورید اندرو زشت و خوب نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید پیدا به گیتی هنر خرد داد و گردان سپهر آفرید درشتی و تندی و مهر آفرید به نیک و به بد دادمان دستگاه خداوند گردنده خورشید و ماه اگر دادگر باشی و پاک دین ز هر کس نیابی به جز آفرین وگر بدنشان باشی و بدکنش ز چرخ بلند آیدت سرزنش جهاندار اگر دادگر باشدی ز فرمان او کی گذر باشدی سزای تو دیدی که یزدان چه کرد ز دیو و ز جادو برآورد گرد کنون گر شوی آگه از روزگار روان و خرد بادت آموزگار همانجا بمان تاج مازندران بدین بارگاه آی چون کهتران که با چنگ رستم ندارید تاو بده زود بر کام ما باژ و ساو وگر گاه مازندران بایدت مگر زین نشان راه بگشایدت وگرنه چو ارژنگ و دیو سپید دلت کرد باید ز جان ناامید بخواند آن زمان شاه فرهاد را گرایندهٔ تیغ پولاد را گزین بزرگان آن شهر بود ز بی کاری و رنج بی بهر بود بدو گفت کاین نامهٔ پندمند ببر سوی آن دیو جسته ز بند چو از شاه بشنید فرهاد گرد زمین را ببوسید و نامه ببرد به شهری کجا سست پایان بدند سواران پولادخایان بدند هم آنکس که بودند پا از دوال لقبشان چنین بود بسیار سال بدان شهر بد شاه مازندران هم آنجا دلیران و کندآوران چو بشنید کز نزد کاووس شاه فرستاده ای باهش آمد ز راه پذیره شدن را سپاه گران دلیران و شیران مازندران ز لشکر یکایک همه برگزید ازیشان هنر خواست کاید پدید چنین گفت کامروز فرزانگی جدا کرد نتوان ز دیوانگی همه راه و رسم پلنگ آورید سر هوشمندان به چنگ آورید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 105 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).