شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 107 از 993

متن اصلی

بسان پلنگ ژیان بد به خوی نکردی به جز جنگ چیز آرزوی پذیره شدن را فرا پیش خواند به مردیش بر چرخ گردان نشاند بدو گفت پیش فرستاده شو هنرها پدیدار کن نو به نو چنان کن که گردد رخش پر ز شرم به چشم اندر آرد ز شرم آب گرم بیامد کلاهور چون نره شیر به پیش جهاندار مرد دلیر بپرسید پرسیدنی چون پلنگ دژم روی زانپس بدو داد چنگ بیفشارد چنگ سرافراز پیل شد از درد دستش به کردار نیل بپیچید و اندیشه زو دورداشت به مردی ز خورشید منشور داشت بیفشارد چنگ کلاهور سخت فرو ریخت ناخن چو برگ از درخت کلاهور با دست آویخته پی و پوست و ناخن فروریخته بیاورد و بنمود و با شاه گفت که بر خویشتن درد نتوان نهفت ترا آشتی بهتر آید ز جنگ فراخی مکن بر دل خویش تنگ ترا با چنین پهلوان تاو نیست اگر رام گردد به از ساو نیست پذیریم از شهر مازندران ببخشیم بر کهتر و مهتران چنین رنج دشوار آسان کنیم به آید که جان را هراسان کنیم تهمتن بیامد هم اندر زمان بر شاه برسان شیر ژیان نگه کرد و بنشاند اندر خورش ز کاووس پرسید و از لشکرش سخن راند از راه و رنج دراز که چون راندی اندر نشیب و فراز ازان پس بدو گفت رستم توی که داری بر و بازوی پهلوی چنین داد پاسخ که من چاکرم اگر چاکری را خود اندر خورم کجا او بود من نیایم به کار که او پهلوانست و گرد و سوار بدو داد پس نامور نامه را پیام جهانجوی خودکامه را بگفت آنک شمشیر بار آورد سر سرکشان در کنار آورد چو پیغام بشنید و نامه بخواند دژم گشت و اندر شگفتی بماند به رستم چنین گفت کاین جست و جوی چه باید همی خیره این گفت وگوی بگویش که سالار ایران تویی اگرچه دل و چنگ شیران تویی منم شاه مازندران با سپاه بر اورنگ زرین و بر سر کلاه مرا بیهده خواندن پیش خویش نه رسم کیان بد نه آیین پیش براندیش و تخت بزرگان مجوی کزین برتری خواری آید بروی سوی گاه ایران بگردان عنان وگرنه زمانت سرآرد سنان اگر با سپه من بجنبم ز جای تو پیدا نبینی سرت را ز پای تو افتاده ای بی گمان در گمان یکی راه برگیر و بفگن کمان چو من تنگ روی اندر آرم بروی سرآید شما را همه گفت وگوی نگه کرد رستم به روشن روان به شاه و سپاه و رد و پهلوان نیامدش با مغز گفتار اوی سرش تیزتر شد به پیکار اوی تهمتن چو برخاست کاید به راه بفرمود تا خلعت آرند شاه نپذرفت ازو جامه و اسپ و زر که ننگ آمدش زان کلاه و کمر بیامد دژم از بر گاه اوی همه تیره دید اختر و ماه اوی برون آمد از شهر مازندران سرش گشته بد زان سخنها گران چو آمد به نزدیک شاه اندرون دل کینه دارش پر از جوش خون ز مازندران هرچ دید و شنید همه کرد بر شاه ایران پدید وزان پس ورا گفت مندیش هیچ دلیری کن و رزم دیوان بسیچ دلیران و گردان آن انجمن چنان دان که خوارند بر چشم من چو رستم ز مازندران گشت باز شه اندر زمان رزم را کرد ساز سراپرده از شهر بیرون کشید سپه را همه سوی هامون کشید سپاهی که خورشید شد ناپدید چو گرد سیاه از میان بردمید نه دریا پدید و نه هامون و کوه زمین آمد از پای اسپان ستوه همی راند لشکر بران سان دمان نجست ایچ هنگام رفتن زمان چو آگاهی آمد به کاووس شاه که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه بفرمود تا رستم زال زر نخستین بران کینه بندد کمر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 107 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).