شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 113 از 993

متن اصلی

همان به که این درد را نیز چشم بپوشم و بر دل بخوابیم خشم چنین گفت با مرد شیرین سخن که سر نیست این آرزو را نه بن همی خواهد از من گرامی دو چیز که آن را سه دیگر ندانیم نیز مرا پشت گرمی بد از خواسته به فرزند بودم دل آراسته به من زین سپس جان نماند همی وگر شاه ایران ستاند همی سپارم کنون هرچ خواهد بدوی نتابم سر از رای و فرمان اوی غمی گشت و سودابه را پیش خواند ز کاووس با او سخنها براند بدو گفت کز مهتر سرفراز که هست از مهی و بهی بی نیاز فرستاده ای چرپ گوی آمدست یکی نامه چون زند و استا به دست همی خواهد از من که بی کام من ببرد دل و خواب و آرام من چه گویی تو اکنون هوای تو چیست بدین کار بیدار رای تو چیست بدو گفت سودابه زین چاره نیست ازو بهتر امروز غمخواره نیست کسی کاو بود شهریار جهان بروبوم خواهد همی از مهان ز پیوند با او چرایی دژم کسی نشمرد شادمانی به غم بدانست سالار هاماوران که سودابه را آن نیامد گران فرستاده شاه را پیش خواند وزان نامدارانش برتر نشاند ببستند بندی بر آیین خویش بران سان که بود آن زمان دین خویش به یک هفته سالار هاماوران همی ساخت آن کار با مهتران بیاورد پس خسرو خسته دل پرستنده سیصد عماری چهل هزار استر و اسپ و اشتر هزار ز دیبا و دینار کردند بار عماری به ماه نو آراسته پس پشت و پیش اندرون خواسته یکی لشکر آراسته چون بهشت تو گفتی که روی زمین لاله کشت چو آمد به نزدیک کاووس شاه دل آرام با زیب و با فر و جاه دو یاقوت خندان دو نرگس دژم ستون دو ابرو چو سیمین قلم نگه کرد کاووس و خیره بماند به سودابه بر نام یزدان بخواند یکی انجمن ساخت از بخردان ز بیداردل پیر سر موبدان سزا دید سودابه را جفت خویش ببستند عهدی بر آیین و کیش غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه ای چاره جست اندران چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده گاه بلند بدین گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش بر سر یکی باژجوی بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد به سر به کاووس کی گفت کاین رای نیست ترا خود به هاماوران جای نیست ترا بی بهانه به چنگ آورند نباید که با سور جنگ آورند ز بهر منست این همه گفت وگوی ترا زین شدن انده آید بروی ز سودابه گفتار باور نکرد نیامدش زیشان کسی را بمرد بشد با دلیران و کندآوران بمهمانی شاه هاماوران یکی شهر بد شاه را شاهه نام همه از در جشن و سور و خرام بدان شهر بودش سرای و نشست همه شهر سرتاسر آذین ببست چو در شاهه شد شاه گردن فراز همه شهر بردند پیشش نماز همه گوهر و زعفران ریختند به دینار و عنبر برآمیختند به شهر اندر آوای رود و سرود به هم برکشیدند چون تار و پود چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران ز ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت بارید و زر به زرین طبقها فروریختند به سر مشک و عنبر همی بیختند به کاخ اندرون تخت زرین نهاد نشست از بر تخت کاووس شاد همی بود یک هفته با می به دست خوش و خرم آمدش جای نشست شب و روز بر پیش چون کهتران میان بسته بد شاه هاماوران

شرح و بازنویسی ساده

بخش 113 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).