شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 116 از 993

متن اصلی

اگر جنگ را من بجنبم ز جای ندانند سر را بدین کین ز پای نباید کزین کین به تو بد رسد که کار بد از مردم بد رسد مرا تخت بربر نیاید به کار اگر بد رسد بر تن شهریار فرستاده بشنید و آمد دوان به نزدیک کاووس کی شد نهان پیام تهمتن همه باز راند چو بشنید کاووس خیره بماند چنین داد پاسخ که مندیش ازین نه گسترده از بهر من شد زمین چنین بود تا بود گردان سپهر که با نوش زهرست با جنگ مهر و دیگر که دارنده یار منست بزرگی و مهرش حصار منست تو رخش درخشنده را ده عنان بیارای گوشش به نوک سنان ازیشان یکی زنده اندر جهان ممان آشکارا نه اندر نهان فرستاده پاسخ بیاورد زود بر رستم زال زر شد چو دود تهمتن چو بشنید گفتار اوی بسیچید و زی جنگ بنهاد روی دگر روز لشکر بیاراستند درفش از دو رویه بپیراستند به هاماوران بود صد ژنده پیل یکی لشکری ساخته بر دو میل از آوای گردان بتوفید کوه زمین آمد از نعل اسپان ستوه تو گفتی جهان سر به سر آهن ست وگر کوه البرز در جوشن ست پس پشت پیلان درفشان درفش بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش بدرید چنگ و دل شیر نر عقاب دلاور بیفگند پر همی ابر بگداخت اندر هوا برابر که دید ایستادن روا سپهبد چو لشکر به هامون کشید سپاه سه شاه و سه کشور بدید چنین گفت با لشکر سرفراز که از نیزهٔ مژگان مدارید باز بش و یال بینید و اسپ و عنان دو دیده نهاده به نوک سنان اگر صدهزارند و ما صدسوار فزونی لشکر نیاید به کار برآمد درخشیدن تیر و خشت تو گفتی هوا بر زمین لاله کشت ز خون دشت گفتی میستان شدست ز نیزه هوا چون نیستان شدست بریده ز هر سو سر ترک دار پراگنده خفتان همه دشت و غار تهمتن مران رخش را تیز کرد ز خون فرومایه پرهیز کرد همی تاخت اندر پی شاه شام بینداخت از باد خمیده خام میانش به حلقه درآورد گرد تو گفتی خم اندر میانش فسرد ز زین برگرفتش به کردار گوی چو چوگان به زخم اندر آمد بدوی بیفگند و فرهاد دستش ببست گرفتار شد نامبردار شست ز خون خاک دریا شد و دشت کوه ز بس کشته افگنده از هر گروه شه بربرستان بچنگ گراز گرفتار شد با چهل رزم ساز ز کشته زمین گشت مانند کوه همان شاه هاماوران شد ستوه به پیمان که کاووس را با سران بر رستم آرد ز هاماوران سراپرده و گنج و تاج و گهر پرستنده و تخت و زرین کمر برین بر نهادند و برخاستند سه کشور سراسر بیاراستند چو از دژ رها کرد کاووس را همان گیو و گودرز و هم طوس را سلیح سه کشور سه گنج سه شاه سراپرده و لشکر و تاج و گاه سپهبد جزین خواسته هرچ دید بگنج سپهدار ایران کشید بیاراست کاووس خورشید فر بدیبای رومی یکی مهد زر ز پیروزه پیکر ز یاقوت گاه گهر بافته بر جلیل سیاه یکی اسپ رهوار زیراندرش لگامی به زر آژده بر سرش همه چوب بالاش از عود تر برو بافته چندگونه گهر بسودابه فرمود کاندر نشین نشست و به خورشید کرد آفرین به لشکرگه آورد لشکر ز شهر ز گیتی برین گونه جویند بهر سپاهش فزون شد ز سیصدهزار زره دار و برگستوانور سوار برو انجمن شد ز بربر سوار ز مصر و ز هاماوران صدهزار بیامد گران لشکری بربری سواران جنگ آور لشکری فرستاده شد نزد قیصر ز شاه سواری که اندر نوردید راه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 116 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).