شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 118 از 993

متن اصلی

چو ترکان شنیدند گفتار اوی سراسر سوی رزم کردند روی بشد تیز با لشکر سوریان بدان سود جستن سرآمد زیان چو روشن زمانه بران گونه دید ازانجا سوی شهر توران کشید دلش خسته و کشته لشکر دو بهر همی نوش جست از جهان یافت زهر بیامد سوی پارس کاووس کی جهانی به شادی نوافگند پی بیاراست تخت و بگسترد داد به شادی و خوردن دل اندر نهاد فرستاد هر سو یکی پهلوان جهاندار و بیدار و روشن روان به مرو و نشاپور و بلخ و هری فرستاد بر هر سویی لشکری جهانی پر از داد شد یکسره همی روی برتافت گرگ از بره ز بس گنج و زیبایی و فرهی پری و دد و دام گشتش رهی مهان پیش کاووس کهتر شدند همه تاجدارنش لشکر شدند جهان پهلوانی به رستم سپرد همه روزگار بهی زو شمرد یکی خانه کرد اندر البرز کوه که دیو اندران رنج ها شد ستوه بفرمود کز سنگ خارا کنند دو خانه برو هر یکی ده کمند بیاراست آخر به سنگ اندرون ز پولاد میخ و ز خارا ستون ببستند اسپان جنگی بدوی هم اشتر عماری کش و راه جوی دو خانه دگر ز آبگینه بساخت زبرجد به هر جایش اندر نشاخت چنان ساخت جای خرام و خورش که تن یابد از خوردنی پرورش دو خانه ز بهر سلیح نبرد بفرمو کز نقرهٔ خام کرد یکی کاخ زرین ز بهر نشست برآورد و بالاش داده دو شست نبودی تموز ایچ پیدا ز دی هوا عنبرین بود و بارانش می به ایوانش یاقوت برده بکار ز پیروزه کرده برو بر نگار همه ساله روشن بهاران بدی گلان چون رخ غمگساران بدی ز درد و غم و رنج دل دور بود بدی را تن دیو رنجور بود به خواب اندر آمد بد روزگار ز خوبی و از داد آموزگار به رنجش گرفتار دیوان بدند ز بادافرهٔ او غریوان بدند چنان بد که ابلیس روزی پگاه یکی انجمن کرد پنهان ز شاه به دیوان چنین گفت کامروز کار به رنج و به سختیست با شهریار یکی دیو باید کنون نغزدست که داند ز هرگونه رای و نشست شود جان کاووس بیره کند به دیوان برین رنج کوته کند بگرداندش سر ز یزدان پاک فشاند بر آن فر زیباش خاک شنیدند و بر دل گرفتند یاد کس از بیم کاووس پاسخ نداد یکی دیو دژخیم بر پای خاست چنین گفت کاین چربدستی مراست غلامی بیاراست از خویشتن سخن گوی و شایستهٔ انجمن همی بود تا یک زمان شهریار ز پهلو برون شد ز بهر شکار بیامد بر او زمین بوس داد یکی دستهٔ گل به کاووس داد چنین گفت کاین فر زیبای تو همی چرخ گردان سزد جای تو به کام تو شد روی گیتی همه شبانی و گردنکشان چون رمه یکی کار ماندست کاندر جهان نشان تو هرگز نگردد نهان چه دارد همی آفتاب از تو راز که چون گردد اندر نشیب و فراز چگونست ماه و شب و روز چیست برین گردش چرخ سالار کیست دل شاه ازان دیو بی راه شد روانش ز اندیشه کوتاه شد گمانش چنان شد که گردان سپهر به گیتی مراو را نمودست چهر ندانست کاین چرخ را مایه نیست ستاره فراوان و ایزد یکیست همه زیر فرمانش بیچاره اند که با سوزش و جنگ و پتیاره اند جهان آفرین بی نیازست ازین ز بهر تو باید سپهر و زمین پراندیشه شد جان آن پادشا که تا چون شود بی پر اندر هوا ز دانندگان بس بپرسید شاه کزین خاک چندست تا چرخ ماه ستاره شمر گفت و خسرو شنید یکی کژ و ناخوب چاره گزید بفرمود پس تا به هنگام خواب برفتند سوی نشیم عقاب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 118 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).