شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 119 از 993

متن اصلی

ازان بچه بسیار برداشتند به هر خانه ای بر دو بگذاشتند همی پرورانیدشان سال و ماه به مرغ و به گوشت بره چندگاه چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر بدان سان که غرم آوریدند زیر ز عود قماری یکی تخت کرد سر درزها را به زر سخت کرد به پهلوش بر نیزهای دراز ببست و بران گونه بر کرد ساز بیاویخت از نیزه ران بره ببست اندر اندیشه دل یکسره ازن پس عقاب دلاور چهار بیاورد و بر تخت بست استوار نشست از بر تخت کاووس شاه که اهریمنش برده بد دل ز راه چو شد گرسنه تیز پران عقاب سوی گوشت کردند هر یک شتاب ز روی زمین تخت برداشتند ز هامون به ابر اندر افراشتند بدان حد که شان بود نیرو به جای سوی گوشت کردند آهنگ و رای شنیدم که کاووس شد بر فلک همی رفت تا بر رسد بر ملک دگر گفت ازان رفت بر آسمان که تا جنگ سازد به تیر و کمان ز هر گونه ای هست آواز این نداند به جز پر خرد راز این پریدند بسیار و ماندند باز چنین باشد آنکس که گیردش آز چو با مرغ پرنده نیرو نماند غمی گشت پرهاب خوی درنشاند نگونسار گشتند ز ابر سیاه کشان بر زمین از هوا تخت شاه سوی بیشهٔ شیرچین آمدند به آمل بروی زمین آمدند نکردش تباه از شگفتی جهان همی بودنی داشت اندر نهان سیاووش زو خواست کاید پدید ببایست لختی چمید و چرید به جای بزرگی و تخت نشست پشیمانی و درد بودش به دست بمانده به بیشه درون زار و خوار نیایش همی کرد با کردگار همی کرد پوزش ز بهر گناه مر او را همی جست هر سو سپاه خبر یافت زو رستم و گیو و طوس برفتند با لشکری گشن و کوس به رستم چنین گفت گودرز پیر که تا کرد مادر مرا سیر شیر همی بینم اندر جهان تاج و تخت کیان و بزرگان بیدار بخت چو کاووس نشنیدم اندر جهان ندیدم کس از کهتران و مهان خرد نیست او را نه دانش نه رای نه هوشش بجایست و نه دل بجای رسیدند پس پهلوانان بدوی نکوهش گر و تیز و پرخاشجوی بدو گفت گودرز بیمارستان ترا جای زیباتر از شارستان به دشمن دهی هر زمان جای خویش نگویی به کس بیهده رای خویش سه بارت چنین رنج و سختی فتاد سرت ز آزمایش نگشت اوستاد کشیدی سپه را به مازندران نگر تا چه سختی رسید اندران دگرباره مهمان دشمن شدی صنم بودی اکنون برهمن شدی به گیتی جز از پاک یزدان نماند که منشور تیغ ترا برنخواند به جنگ زمین سر به سر تاختی کنون باسمان نیز پرداختی پس از تو بدین داستانی کنند که شاهی برآمد به چرخ بلند که تا ماه و خورشید را بنگرد ستاره یکایک همی بشمرد همان کن که بیدار شاهان کنند ستاینده و نیک خواهان کنند جز از بندگی پیش یزدان مجوی مزن دست در نیک و بد جز بدوی چنین داد پاسخ که از راستی نیاید به کار اندرون کاستی همی داد گفتی و بیداد نیست ز نام تو جان من آزاد نیست فروماند کاووس و تشویر خورد ازان نامداران روز نبرد بسیچید و اندر عماری نشست پشیمانی و درد بودش بدست چو آمد بر تخت و گاه بلند دلش بود زان کار مانده نژند چهل روز بر پیش یزدان به پای بپیمود خاک و بپرداخت جای همی ریخت از دیدگان آب زرد همی از جهان آفرین یاد کرد ز شرم از در کاخ بیرون نرفت همی پوست گفتی برو بر به کفت همی ریخت از دیده پالوده خون همی خواست آمرزش رهنمون ز شرم دلیران منش کرد پست خرام و در بار دادن ببست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 119 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).