شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 121 از 993

متن اصلی

بیاید دهد آگهی از سپاه نباید که گیرد بداندیش راه گرازه به زه بر نهاده کمان بیامد بران کار بسته میان سپه را که چون او نگهدار بود همه چارهٔ دشمنان خوار بود به نخچیر و خوردن نهادند روی نکردند کس یاد پرخاشجوی پس آگاهی آمد به افراسیاب ازیشان شب تیره هنگام خواب ز لشکر جهان دیدگان را بخواند ز رستم بسی داستانها براند وزان هفت گرد سوار دلیر که بودند هر یک به کردار شیر که ما را بباید کنون ساختن بناگاه بردن یکی تاختن گراین هفت یل را بچنگ آوریم جهان پیش کاووس تنگ آوریم بکردار نخچیر باید شدن بناگاه لشکر برایشان زدن گزین کرد شمشیر زن سی هزار همه رزمجو از در کارزار چنین گفت با نامداران جنگ که ما را کنون نیست جای درنگ به راه بیابان برون تاختند همه جنگ را گردن افراختند ز هر سو فرستاد بی مر سپاه بدان سرکشان تا بگیرند راه گرازه چو گرد سپه را بدید بیامد سپه را همه بنگرید بدید آنک شد روی گیتی سیاه درفش سپهدار توران سپاه ازانجا چو باد دمان گشت باز تو گفتی به زخم اندر آمد گراز بیامد دمان تا به نخچیرگاه تهمتن همی خورد می با سپاه چنین گفت با رستم شیرمرد که برخیز و از خرمی بازگرد که چندان سپاهست کاندازه نیست ز لشکر بلندی و پستی یکیست درفش جفاپیشه افراسیاب همی تابد از گرد چون آفتاب چو بشنید رستم بخندید سخت بدو گفت با ماست پیروز بخت تو از شاه ترکان چه ترسی چنین ز گرد سواران توران زمین سپاهش فزون نیست از صدهزار عنان پیچ و بر گستوان ور سوار بدین دشت کین بر گر از ما یکی ست همی جنگ ترکان بچشم اندکی ست شده هفت گرد سوار انجمن چنین نامبردار و شمشیرزن یکی باشد از ما وزیشان هزار سپه چند باید ز ترکان شمار برین دشت اگر ویژه تنها منم که بر پشت گلرنگ در جوشنم چنو کینه خواهی بیاید مرا از ایران سپاهی نباید مرا تو ای می گسار از می بابلی بپیمای تا سر یکی بلبلی بپیمود می ساقی و داد زود تهمتن شد از دادنش شاد زود به کف بر نهاد آن درخشنده جام نخستین ز کاووس کی برد نام که شاه زمانه مرا یاد باد همیشه بروبومش آباد باد ازان پس تهمتن زمین داد بوس چنین گفت کاین باده بر یاد طوس سران جهاندار برخاستند ابا پهلوان خواهش آراستند که ما را بدین جام می جای نیست به می با تو ابلیس را پای نیست می و گرز یک زخم و میدان جنگ جز از تو کسی را نیامد به چنگ می بابلی سرخ در جام زرد تهمتن بروی زواره بخورد زواره چو بلبل به کف برنهاد هم از شاه کاووس کی کرد یاد بخورد و ببوسید روی زمین تهمتن برو برگرفت آفرین که جام برادر برادر خورد هژبر آنک او جام می بشکرد چنین گفت پس گیو با پهلوان که ای نازش شهریار و گوان شوم ره بگیرم به افراسیاب نمانم که آید بدین روی آب سر پل بگیرم بدان بدگمان بدارمش ازان سوی پل یک زمان بدان تا بپوشند گردان سلیح که بر ما سرآمد نشاط و مزیح بشد تازیان تا سر پل دمان به زه بر نهاده دو زاغ کمان چنین تا به نزدیکی پل رسید چو آمد درفش جفا پیشه دید که بگذشته بود او ازین روی آب به پیش سپاه اندر افراسیاب تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان چو در جوشن افراسیابش بدید تو گفتی که هوش از دلش بر پرید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 121 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).