شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 136 از 993

متن اصلی

تو مردان جنگی کجا دیده ای که بانگ پی اسپ نشنیده ای که چندین ز رستم سخن بایدت زبان بر ستودنش بگشایدت از آتش ترا بیم چندان بود که دریا به آرام خندان بود چو دریای سبز اندر آید ز جای ندارد دم آتش تیزپای سر تیرگی اندر آید به خواب چو تیغ از میان برکشد آفتاب به دل گفت پس کاردیده هجیر که گر من نشان گو شیرگیر بگویم بدین ترک با زور دست چنین یال و این خسروانی نشست ز لشکر کند جنگ او ز انجمن برانگیزد این بارهٔ پیلتن برین زور و این کتف و این یال اوی شود کشته رستم به چنگال اوی از ایران نیاید کسی کینه خواه بگیرد سر تخت کاووس شاه چنین گفت موبد که مردن به نام به از زنده دشمن بدو شادکام اگر من شوم کشته بر دست اوی نگردد سیه روز چون آب جوی چو گودرز و هفتاد پور گزین همه پهلوانان با آفرین نباشد به ایران تن من مباد چنین دارم از موبد پاک یاد که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گر گیا را نبوید تذرو به سهراب گفت این چه آشفتنست همه با من از رستمت گفتنست نباید ترا جست با او نبرد برآرد به آوردگاه از تو گرد همی پیلتن را نخواهی شکست همانا که آسان نیاید به دست چو بشنید این گفتهای درشت نهان کرد ازو روی و بنمود پشت ز بالا زدش تند یک پشت دست بیفگند و آمد به جای نشست بپوشید خفتان و بر سر نهاد یکی خود چینی به کردار باد ز تندی به جوش آمدش خون برگ نشست از بر بارهٔ تیزتگ خروشید و بگرفت نیزه به دست به آوردگه رفت چون پیل مست کس از نامداران ایران سپاه نیارست کردن بدو در نگاه ز پای و رکیب و ز دست و عنان ز بازوی وز آب داده سنان ازان پس دلیران شدند انجمن بگفتند کاینت گو پیلتن نشاید نگه کردن اسان بدوی که یارد شدن پیش او جنگجوی ازان پس خروشید سهراب گرد همی شاه کاووس را بر شمرد چنین گفت با شاه آزاد مرد که چون است کارت به دشت نبرد چرا کرده ای نام کاووس کی که در جنگ نه تاو داری نه پی تنت را برین نیزه بریان کنم ستاره بدین کار گریان کنم یکی سخت سوگند خوردم به بزم بدان شب کجا کشته شد ژنده رزم کز ایران نمانم یکی نیزه دار کنم زنده کاووس کی را به دار که داری از ایرانیان تیز چنگ که پیش من آید به هنگام جنگ همی گفت و می بود جوشان بسی از ایران ندادند پاسخ کسی خروشان بیامد به پرده سرای به نیزه درآورد بالا ز جای خم آورد زان پس سنان کرد سیخ بزد نیزه برکند هفتاد میخ سراپرده یک بهره آمد ز پای ز هر سو برآمد دم کرنای رمید آن دلاور سپاه دلیر به کردار گوران ز چنگال شیر غمی گشت کاووس و آواز داد کزین نامداران فرخ نژاد یکی نزد رستم برید آگهی کزین ترک شد مغز گردان تهی ندارم سواری ورا هم نبرد از ایران نیارد کس این کار کرد بشد طوس و پیغام کاووس برد شنیده سخن پیش او برشمرد بدو گفت رستم که هر شهریار که کردی مرا ناگهان خواستار گهی گنج بودی گهی ساز بزم ندیدم ز کاووس جز رنج رزم بفرمود تا رخش را زین کنند سواران بروها پر از چین کنند ز خیمه نگه کرد رستم بدشت ز ره گیو را دید کاندر گذشت نهاد از بر رخش رخشنده زین همی گفت گرگین که بشتاب هین همی بست بر باره رهام تنگ به برگستوان بر زده طوس چنگ همی این بدان آن بدین گفت زود تهمتن چو از خیمه آوا شنود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 136 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).