شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 139 از 993

متن اصلی

ز سهراب رستم زبان برگشاد ز بالا و برزش همی کرد یاد که کس در جهان کودک نارسید بدین شیرمردی و گردی ندید به بالا ستاره بساید همی تنش را زمین برگراید همی دو بازو و رانش ز ران هیون همانا که دارد ستبری فزون به گرز و به تیغ و به تیر و کمند ز هرگونه ای آزمودیم بند سرانجام گفتم که من پیش ازین بسی گرد را برگرفتم ز زین گرفتم دوال کمربند اوی بیفشاردم سخت پیوند اوی همی خواستم کش ز زین برکنم چو دیگر کسانش به خاک افگنم گر از باد جنبان شود کوه خار نجنبید بر زین بر آن نامدار چو فردا بیاید به دشت نبرد به کشتی همی بایدم چاره کرد بکوشم ندانم که پیروز کیست ببینیم تا رای یزدان به چیست کزویست پیروزی و فر و زور هم او آفرینندهٔ ماه و هور بدو گفت کاووس یزدان پاک دل بدسگالت کند چاک چاک من امشب به پیش جهان آفرین بمالم فراوان دو رخ بر زمین کزویست پیروزی و دستگاه به فرمان او تابد از چرخ ماه کند تازه این بار کام ترا برآرد به خورشید نام ترا بدو گفت رستم که با فر شاه برآید همه کامهٔ نیک خواه به لشکر گه خویش بنهاد روی پراندیشه جان و سرش کینه جوی زواره بیامد خلیده روان که چون بود امروز بر پهلوان ازو خوردنی خواست رستم نخست پس آنگه ز اندیشگان دل بشست چنین راند پیش برادر سخن که بیدار دل باش و تندی مکن به شبگیر چون من به آوردگاه روم پیش آن ترک آوردخواه بیاور سپاه و درفش مرا همان تخت و زرینه کفش مرا همی باش بر پیش پرده سرای چو خورشید تابان برآید ز جای گر ایدون که پیروز باشم به جنگ به آوردگه بر نسازم درنگ و گر خود دگرگونه گردد سخن تو زاری میاغاز و تندی مکن مباشید یک تن برین رزمگاه مسازید جستن سوی رزم راه یکایک سوی زابلستان شوید از ایدر به نزدیک دستان شوید تو خرسند گردان دل مادرم چنین کرد یزدان قضا بر سرم بگویش که تو دل به من در مبند که سودی ندارت بودن نژند کس اندر جهان جاودانه نماند ز گردون مرا خود بهانه نماند بسی شیر و دیو و پلنگ و نهنگ تبه شد به چنگم به هنگام جنگ بسی باره و دژ که کردیم پست نیاورد کس دست من زیر دست در مرگ را آن بکوبد که پای باسپ اندر آرد بجنبد ز جای اگر سال گشتی فزون ازهزار همین بود خواهد سرانجام کار چو خرسند گردد به دستان بگوی که از شاه گیتی مبرتاب روی اگر جنگ سازد تو سستی مکن چنان رو که او راند از بن سخن همه مرگ راییم پیر و جوان به گیتی نماند کسی جاودان ز شب نیمه ای گفت سهراب بود دگر نیمه آرامش و خواب بود چو خورشید تابان برآورد پر سیه زاغ پران فرو برد سر تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان کمندی به فتراک بر بست شست یکی تیغ هندی گرفته بدست بیامد بران دشت آوردگاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه همه تلخی از بهر بیشی بود مبادا که با آز خویشی بود وزان روی سهراب با انجمن همی می گسارید با رود زن به هومان چنین گفت کاین شیر مرد که با من همی گردد اندر نبرد ز بالای من نیست بالاش کم برزم اندرون دل ندارد دژم بر و کتف و یالش همانند من تو گویی که داننده بر زد رسن نشانهای مادر بیابم همی بدان نیز لختی بتابم همی گمانی برم من که او رستمست که چون او بگیتی نبرده کمست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 139 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).