شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 14 از 993

متن اصلی

سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه که گر زنده تان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد اگر بارهٔ آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد نیامد گه پرسش و سرد باد چو او زاید از مادر پرهنر بسان درختی شود بارور به مردی رسد برکشد سر به ماه کمر جوید و تاج و تخت و کلاه به بالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز زند بر سرت گرزهٔ گاوسار بگیردت زار و ببنددت خوار بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی برآید به دست تو هوش پدرش از آن درد گردد پر از کینه سرش یکی گاو برمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن تبه گردد آن هم به دست تو بر بدین کین کشد گرزهٔ گاوسر چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند چو آمد دل نامور بازجای بتخت کیان اندر آورد پای نشان فریدون بگرد جهان همی باز جست آشکار و نهان نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد برآمد برین روزگار دراز کشید اژدهافش به تنگی فراز خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را یکی دیگر آمد نهاد ببالید برسان سرو سهی همی تافت زو فر شاهنشهی جهانجوی با فر جمشید بد به کردار تابنده خورشید بود جهان را چو باران به بایستگی روان را چو دانش به شایستگی بسر بر همی گشت گردان سپهر شده رام با آفریدون به مهر همان گاو کش نام بر مایه بود ز گاوان ورا برترین پایه بود ز مادر جدا شد چو طاووس نر بهر موی بر تازه رنگی دگر شده انجمن بر سرش بخردان ستاره شناسان و هم موبدان که کس در جهان گاو چونان ندید نه از پیرسر کاردانان شنید زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی به گرد جهان هم بدین جست و جوی فریدون که بودش پدر آبتین شده تنگ بر آبتین بر زمین گریزان و از خویشتن گشته سیر برآویخت ناگاه بر کام شیر از آن روزبانان ناپاک مرد تنی چند روزی بدو باز خورد گرفتند و بردند بسته چو یوز برو بر سر آورد ضحاک روز خردمند مام فریدون چو دید که بر جفت او بر چنان بد رسید فرانک بدش نام و فرخنده بود به مهر فریدون دل آگنده بود پر از داغ دل خستهٔ روزگار همی رفت پویان بدان مرغزار کجا نامور گاو برمایه بود که بایسته بر تنش پیرایه بود به پیش نگهبان آن مرغزار خروشید و بارید خون بر کنار بدو گفت کاین کودک شیرخوار ز من روزگاری بزنهار دار پدروارش از مادر اندر پذیر وزین گاو نغزش بپرور به شیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 14 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).