شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 144 از 993

متن اصلی

من از دور دیدم بر و یال اوی چنان برز و بالا و گوپال اوی زمانه برانگیختش با سپاه که ایدر به دست تو گردد تباه چه سازی و درمان این کار چیست برین رفته تا چند خواهی گریست بدو گفت رستم که او خود گذشت نشستست هومان درین پهن دشت ز توران سرانند و چندی ز چین ازیشان بدل در مدار ایچ کین زواره سپه را گذارد به راه به نیروی یزدان و فرمان شاه بدو گفت شاه ای گو نامجوی ازین رزم اندوهت آید به روی گر ایشان به من چند بد کرده اند و گر دود از ایران برآورده اند دل من ز درد تو شد پر ز درد نخواهم از ایشان همی یاد کرد وزان جایگه شاه لشکر براند به ایران خرامید و رستم بماند بدان تا زواره بیاید ز راه بدو آگهی آورد زان سپاه چو آمد زواره سپیده دمان سپه راند رستم هم اندر زمان پس آنگه سوی زابلستان کشید چو آگاهی از وی به دستان رسید همه سیستان پیش باز آمدند به رنج و به درد و گداز آمدند چو تابوت را دید دستان سام فرود آمد از اسپ زرین ستام تهمتن پیاده همی رفت پیش دریده همه جامه دل کرده ریش گشادند گردان سراسر کمر همه پیش تابوت بر خاک سر همی گفت زال اینت کاری شگفت که سهراب گرز گران برگرفت نشانی شد اندر میان مهان نزاید چنو مادر اندر جهان همی گفت و مژگان پر از آب کرد زبان پر ز گفتار سهراب کرد چو آمد تهمتن به ایوان خویش خروشید و تابوت بنهاد پیش ازو میخ برکند و بگشاد سر کفن زو جدا کرد پیش پدر تنش را بدان نامداران نمود تو گفتی که از چرخ برخاست دود مهان جهان جامه کردند چاک به ابر اندر آمد سر گرد و خاک همه کاخ تابوت بد سر به سر غنوده بصندوق در شیر نر تو گفتی که سام است با یال و سفت غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت بپوشید بازش به دیبای زرد سر تنگ تابوت را سخت کرد همی گفت اگر دخمه زرین کنم ز مشک سیه گردش آگین کنم چو من رفته باشم نماند بجای وگرنه مرا خود جزین نیست رای یکی دخمه کردش ز سم ستور جهانی ز زاری همی گشت کور چنین گفت بهرام نیکو سخن که با مردگان آشنایی مکن نه ایدر همی ماند خواهی دراز بسیچیده باش و درنگی مساز به تو داد یک روز نوبت پدر سزد گر ترا نوبت آید بسر چنین است و رازش نیامد پدید نیابی به خیره چه جویی کلید در بسته را کس نداند گشاد بدین رنج عمر تو گردد بباد یکی داستانست پر آب چشم دل نازک از رستم آید بخشم برین داستان من سخن ساختم به کار سیاووش پرداختم کنون ای سخن گوی بیدار مغز یکی داستانی بیرای نغز سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد کسی را که اندیشه ناخوش بود بدان ناخوشی رای اوگش بود همی خویشتن را چلیپا کند به پیش خردمند رسوا کند ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همه خوی خویش اگر داد باید که ماند بجای بیرای ازین پس بدانا نمای چو دانا پسندد پسندیده گشت به جوی تو در آب چون دیده گشت زگفتار دهقان کنون داستان تو برخوان و برگوی با راستان کهن گشته این داستانها ز من همی نو شود بر سر انجمن اگر زندگانی بود دیریاز برین وین خرم بمانم دراز یکی میوه داری بماند ز من که نازد همی بار او بر چمن ازان پس که بنمود پنچاه و هشت بسر بر فراوان شگفتی گذشت همی آز کمتر نگردد بسال همی روز جوید بتقویم و فال

شرح و بازنویسی ساده

بخش 144 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).