شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 147 از 993

متن اصلی

همی گفت کای کردگار سپهر خداوند هوش و خداوند مهر همه نیکویها به گیتی ز تست نیایش ز فرزند گیرم نخست ز رستم بپرسید و بنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش بزرگان ایران همه با نثار برفتند شادان بر شهریار ز فر سیاوش فرو ماندند بدادار برآفرین خواندند بفرمود تا پیشش ایرانیان ببستند گردان لشکر میان به کاخ و به باغ و به میدان اوی جهانی به شادی نهادند روی به هر جای جشنی بیراستند می و رود و رامشگران خواستند یکی سور فرمود کاندر جهان کسی پیش از وی نکرد از مهان به یک هفته زان گونه بودند شاد به هشتم در گنجها برگشاد ز هر چیز گنجی بفرمود شاه ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه از اسپان تازی به زین پلنگ ز بر گستوان و ز خفتان جنگ ز دینار و از بدره های درم ز دیبای و از گوهر بیش و کم جز افسر که هنگام افسر نبود بدان کودکی تاج در خور نبود سیاووش را داد و کردش نوید ز خوبی بدادش فراوان امید چنین هفت سالش همی آزمود به هر کار جز پاک زاده نبود بهشتم بفرمود تا تاج زر ز گوهر درافشان کلاه و کمر نبشتند منشور بر پرنیان به رسم بزرگان و فر کیان زمین کهستان ورا داد شاه که بود او سزای بزرگی و گاه چنین خواندندش همی پیشتر که خوانی ورا ماوراء النهر بر برآمد برین نیز یک روزگار چنان بد که سودابهٔ پرنگار ز ناگاه روی سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید چنان شد که گفتی طراز نخ است وگر پیش آتش نهاده یخ است کسی را فرستاد نزدیک اوی که پنهان سیاووش را این بگوی که اندر شبستان شاه جهان نباشد شگفت ار شوی ناگهان فرستاده رفت و بدادش پیام برآشفت زان کار او نیکنام بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که بابند و دستان نیم دگر روز شبگیر سودابه رفت بر شاه ایران خرامید تفت بدو گفت کای شهریار سپاه که چون تو ندیدست خورشید و ماه نه اندر زمین کس چو فرزند تو جهان شاد بادا به پیوند تو فرستش به سوی شبستان خویش بر خواهران و فغستان خویش همه روی پوشیدگان را ز مهر پر ازخون دلست و پر از آب چهر نمازش برند و نثار آورند درخت پرستش به بار آورند بدو گفت شاه این سخن در خورست برو بر ترا مهر صد مادرست سپهبد سیاووش را خواند و گفت که خون و رگ و مهر نتوان نهفت پس پردهٔ من ترا خواهرست چو سودابه خود مهربان مادرست ترا پاک یزدان چنان آفرید که مهر آورد بر تو هرکت بدید به ویژه که پیوستهٔ خون بود چو از دور بیند ترا چون بود پس پرده پوشیدگان را ببین زمانی بمان تا کنند آفرین سیاوش چو بشنید گفتار شاه همی کرد خیره بدو در نگاه زمانی همی با دل اندیشه کرد بکوشید تا دل بشوید ز گرد گمانی چنان برد کاو را پدر پژوهد همی تا چه دارد به سر که بسیاردان است و چیره زبان هشیوار و بینادل و بدگمان بپیچید و بر خویشتن راز کرد از انجام آهنگ آغاز کرد که گر من شوم در شبستان اوی ز سودابه یابم بسی گفت و گوی سیاوش چنین داد پاسخ که شاه مرا داد فرمان و تخت و کلاه کز آنجایگه کآفتاب بلند برآید کند خاک را ارجمند چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه به خوبی و دانش به آیین و راه مرا موبدان ساز با بخردان بزرگان و کارآزموده ردان دگر نیزه و گرز و تیر و کمان که چون پیچم اندر صف بدگمان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 147 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).