شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 152 از 993

متن اصلی

نکردمش فرمان همی موی من بکند و خراشیده شد روی من یکی کودکی دارم اندر نهان ز پشت تو ای شهریار جهان ز بس رنج کشتنش نزدیک بود جهان پیش من تنگ و تاریک بود چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید به کار برین کار بر نیست جای شتاب که تنگی دل آرد خرد را به خواب نگه کرد باید بدین در نخست گواهی دهد دل چو گردد درست ببینم کزین دو گنهکار کیست ببادافرهٔ بد سزاوار کیست بدان بازجستن همی چاره جست ببویید دست سیاوش نخست بر و بازو و سرو بالای او سراسر ببویید هرجای او ز سودابه بوی می و مشک ناب همی یافت کاووس بوی گلاب ندید از سیاوش بدان گونه بوی نشان بسودن نبود اندروی غمی گشت و سودابه را خوار کرد دل خویشتن را پرآزار کرد به دل گفت کاین را به شمشیر تیز بباید کنون کردنش ریز ریز ز هاماوران زان پس اندیشه کرد که آشوب خیزد پرآواز و درد و دیگر بدانگه که در بند بود بر او نه خویش و نه پیوند بود پرستار سودابه بد روز و شب که پیچید ازان درد و نگشاد لب سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت ببایست زو هر بد اندر گذاشت چهارم کزو کودکان داشت خرد غم خرد را خوار نتوان شمرد سیاوش ازان کار بد بی گناه خردمندی وی بدانست شاه بدو گفت ازین خود میندیش هیچ هشیواری و رای و دانش بسیچ مکن یاد این هیچ و با کس مگوی نباید که گیرد سخن رنگ و بوی چو دانست سودابه کاو گشت خوار همان سرد شد بر دل شهریار یکی چاره جست اندر آن کار زشت ز کینه درختی بنوی بکشت زنی بود با او سپرده درون پر از جادوی بود و رنگ و فسون گران بود اندر شکم بچه داشت همی از گرانی به سختی گذاشت بدو راز بگشاد و زو چاره جست کز آغاز پیمانت خواهم نخست چو پیمان ستد چیز بسیار داد سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد یکی دارویی ساز کاین بفگنی تهی مانی و راز من نشکنی مگر کاین همه بند و چندین دروغ بدین بچگان تو باشد فروغ به کاووس گویم که این از منند چنین کشته بر دست اهریمنند مگر کین شود بر سیاوش درست کنون چارهٔ این ببایدت جست گرین نشنوی آب من نزد شاه شود تیره و دور مانم ز گاه بدو گفت زن من ترا بنده ام بفرمان و رایت سرافگنده ام چو شب تیره شد داوری خورد زن که بفتاد زو بچهٔ اهرمن دو بچه چنان چون بود دیوزاد چه گونه بود بچه جادو نژاد نهان کرد زن را و او خود بخفت فغانش برآمد ز کاخ نهفت در ایوان پرستار چندانک بود به نزدیک سودابه رفتند زود یکی طشت زرین بیارید پیش بگفت آن سخن با پرستار خویش نهاد اندران بچهٔ اهرمن خروشید و بفگند بر جامه تن دو کودک بدیدند مرده به طشت از ایوان به کیوان فغان برگذشت چو بشنید کاووس از ایوان خروش بلرزید در خواب و بگشاد گوش بپرسید و گفتند با شهریار که چون گشت بر ماه رخ روزگار غمی گشت آن شب نزد هیچ دم به شبگیر برخاست و آمد دژم برانگونه سودابه را خفته دید سراسر شبستان برآشفته دید دو کودک بران گونه بر طشت زر فگنده به خواری و خسته جگر ببارید سودابه از دیده آب بدو گفت روشن ببین آفتاب همی گفت بنگر چه کرد از بدی به گفتار او خیره ایمن شدی دل شاه کاووس شد بدگمان برفت و در اندیشه شد یک زمان همی گفت کاین را چه درمان کنم نشاید که این بر دل آسان کنم ازان پس نگه کرد کاووس شاه کسی را که کردی به اختر نگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 152 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).