شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 153 از 993

متن اصلی

بجست و ز ایشان بر خویش خواند بپرسید و بر تخت زرین نشاند ز سودابه و رزم هاماوران سخن گفت هرگونه با مهتران بدان تا شوند آگه از کار اوی بدانش بدانند کردار اوی وزان کودکان نیز بسیار گفت همی داشت پوشیده اندر نهفت همه زیج و صرلاب برداشتند بران کار یک هفته بگذاشتند سرانجام گفتند کاین کی بود به جامی که زهر افگنی می بود دو کودک ز پشت کسی دیگرند نه از پشت شاه و نه زین مادرند گر از گوهر شهریاران بدی ازین زیجها جستن آسان بدی نه پیداست رازش درین آسمان نه اندر زمین این شگفتی بدان نشان بداندیش ناپاک زن بگفتند با شاه در انجمن نهان داشت کاووس و باکس نگفت همی داشت پوشیده اندر نهفت برین کار بگذشت یک هفته نیز ز جادو جهان را برآمد قفیز بنالید سودابه و داد خواست ز شاه جهاندار فریاد خواست همی گفت همداستانم ز شاه به زخم و به افگندن از تخت و گاه ز فرزند کشته بپیچد دلم زمان تا زمان سر ز تن بگسلم بدو گفت ای زن تو آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر همه روزبانان درگاه شاه بفرمود تا برگرفتند راه همه شهر و برزن به پای آورند زن بدکنش را بجای آورند به نزدیکی اندر نشان یافتند جهان دیدگان نیز بشتافتند کشیدند بدبخت زن را ز راه به خواری ببردند نزدیک شاه به خوبی بپرسید و کردش امید بسی روز را داد نیزش نوید وزان پس به خواری و زخم و به بند به پردخت از او شهریار بلند نبد هیچ خستو بدان داستان نبد شاه پرمایه همداستان بفرمود کز پیش بیرون برند بسی چاره جویند و افسون برند چو خستو نیاید میانش به ار ببرید و این دانم آیین و فر ببردند زن را ز درگاه شاه ز شمشیر گفتند وز دار و چاه چنین گفت جادو که من بی گناه چه گویم بدین نامور پیشگاه بگفتند باشاه کاین زن چه گفت جهان آفرین داند اندر نهفت به سودابه فرمود تا رفت پیش ستاره شمر گفت گفتار خویش که این هر دو کودک ز جادو زنند پدیدند کز پشت اهریمنند چنین پاسخ آورد سودابه باز که نزدیک ایشان جز اینست راز فزونستشان زین سخن در نهفت ز بهر سیاوش نیارند گفت ز بیم سپهبد گو پیلتن بلرزد همی شیر در انجمن کجا زور دارد به هشتاد پیل ببندد چو خواهد ره آب نیل همان لشکر نامور صدهزار گریزند ازو در صف کارزار مرا نیز پایاب او چون بود مگر دیده همواره پرخون بود جزان کاو بفرماید اخترشناس چه گوید سخن وز که دارد سپاس تراگر غم خرد فرزند نیست مرا هم فزون از تو پیوند نیست سخن گر گرفتی چنین سرسری بدان گیتی افگندم این داوری ز دیده فزون زان ببارید آب که بردارد از رود نیل آفتاب سپهبد ز گفتار او شد دژم همی زار بگریست با او بهم گسی کرد سودابه را خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل چنین گفت کاندر نهان این سخن پژوهیم تا خود چه آید به بن ز پهلو همه موبدان را بخواند ز سودابه چندی سخنها براند چنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نماند نهان چو خواهی که پیدا کنی گفت وگوی بباید زدن سنگ را بر سبوی که هر چند فرزند هست ارجمند دل شاه از اندیشه یابد گزند وزین دختر شاه هاماوران پر اندیشه گشتی به دیگر کران ز هر در سخن چون بدین گونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت چنین است سوگند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 153 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).