شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 154 از 993

متن اصلی

جهاندار سودابه را پیش خواند همی با سیاوش بگفتن نشاند سرانجام گفت ایمن از هر دوان نگردد مرا دل نه روشن روان مگر کاتش تیز پیدا کند گنه کرده را زود رسوا کند چنین پاسخ آورد سودابه پیش که من راست گویم به گفتار خویش فگنده دو کودک نمودم بشاه ازین بیشتر کس نبیند گناه سیاووش را کرد باید درست که این بد بکرد و تباهی بجست به پور جوان گفت شاه زمین که رایت چه بیند کنون اندرین سیاوش چنین گفت کای شهریار که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوارست اگر بگذرم پراندیشه شد جان کاووس کی ز فرزند و سودابهٔ نیک پی کزین دو یکی گر شود نابکار ازان پس که خواند مرا شهریار چو فرزند و زن باشدم خون و مغز کرا بیش بیرون شود کار نغز همان به کزین زشت کردار دل بشویم کنم چارهٔ دلگسل چه گفت آن سپهدار نیکوسخن که با بددلی شهریاری مکن به دستور فرمود تا ساروان هیون آرد از دشت صد کاروان هیونان به هیزم کشیدن شدند همه شهر ایران به دیدن شدند به صد کاروان اشتر سرخ موی همی هیزم آورد پرخاشجوی نهادند هیزم دو کوه بلند شمارش گذر کرد بر چون و چند ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید چنین جست و جوی بلا را کلید همی خواست دیدن در راستی ز کار زن آید همه کاستی چو این داستان سر به سر بشنوی به آید ترا گر بدین بگروی نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده هم گروه گذر بود چندان که گویی سوار میانه برفتی به تنگی چهار بدانگاه سوگند پرمایه شاه چنین بود آیین و این بود راه وزان پس به موبد بفرمود شاه که بر چوب ریزند نفط سیاه بیمد دو صد مرد آتش فروز دمیدند گفتی شب آمد به روز نخستین دمیدن سیه شد ز دود زبانه برآمد پس از دود زود زمین گشت روشنتر از آسمان جهانی خروشان و آتش دمان سراسر همه دشت بریان شدند بران چهر خندانش گریان شدند سیاوش بیامد به پیش پدر یکی خود زرین نهاده به سر هشیوار و با جامهای سپید لبی پر ز خنده دلی پرامید یکی تازیی بر نشسته سیاه همی خاک نعلش برآمد به ماه پراگنده کافور بر خویشتن چنان چون بود رسم و ساز کفن بدانگه که شد پیش کاووس باز فرود آمد از باره بردش نماز رخ شاه کاووس پر شرم دید سخن گفتنش با پسر نرم دید سیاوش بدو گفت انده مدار کزین سان بود گردش روزگار سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بیگناهم رهایی مراست ور ایدونک زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه به نیروی یزدان نیکی دهش کزین کوه آتش نیابم تپش خروشی برآمد ز دشت و ز شهر غم آمد جهان را ازان کار بهر چو از دشت سودابه آوا شنید برآمد به ایوان و آتش بدید همی خواست کاو را بد آید بروی همی بود جوشان پر از گفت و گوی جهانی نهاده به کاووس چشم زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم سیاوش سیه را به تندی بتاخت نشد تنگدل جنگ آتش بساخت ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسپ سیاوش ندید یکی دشت با دیدگان پر ز خون که تا او کی آید ز آتش برون چو او را بدیدند برخاست غو که آمد ز آتش برون شاه نو اگر آب بودی مگر تر شدی ز تری همه جامه بی بر شدی چنان آمد اسپ و قبای سوار که گفتی سمن داشت اندر کنار چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و آب یکسان بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 154 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).