شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 157 از 993

متن اصلی

که بر جان و بر خواسته کدخدای توی ساز کن تا چه آیدت رای گزین کرد ازان نامداران سوار دلیران جنگی ده و دو هزار هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ سپرور پیاده ده و دو هزار گزین کرد شاه از در کارزار از ایران هرآنکس که گوزاده بود دلیر و خردمند و آزاده بود به بالا و سال سیاوش بدند خردمند و بیدار و خامش بدند ز گردان جنگی و نام آوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران همان پنج موبد از ایرانیان برافراختند اختر کاویان بفرمود تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند تو گفتی که اندر زمین جای نیست که بر خاک او نعل را پای نیست سراندر سپهر اختر کاویان چو ماه درخشنده اندر میان ز پهلو برون رفت کاووس شاه یکی تیز برگشت گرد سپاه یکی آفرین کرد پرمایه کی که ای نامداران فرخنده پی مبادا جز از بخت همراهتان شده تیره دیدار بدخواهتان به نیک اختر و تندرستی شدن به پیروزی و شاد باز آمدن وزان جایگه کوس بر پیل بست به گردان بفرمود و خود برنشست دو دیده پر از آب کاووس شاه همی بود یک روز با او به راه سرانجام مر یکدگر را کنار گرفتند هر دو چو ابر بهار ز دیده همی خون فرو ریختند به زاری خروشی برانگیختند گواهی همی داد دل در شدن که دیدار ازان پس نخواهد بدن چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر سوی گاه بنهاد کاووس روی سیاوش ابا لشکر جنگ جوی سپه را سوی زابلستان کشید ابا پیلتن سوی دستان کشید همی بود یکچند با رود و می به نزدیک دستان فرخنده پی گهی با تهمتن بدی می بدست گهی با زواره گزیدی نشست گهی شاد بر تخت دستان بدی گهی در شکار و شبستان بدی چو یک ماه بگذشت لشکر براند گوپیلتن رفت و دستان بماند سپاهی برفتند با پهلوان ز زابل هم از کابل و هندوان ز هر سو که بد نامور لشکری بخواند و بیامد به شهر هری ازیشان فراوان پیاده ببرد بنه زنگهٔ شاوران را سپرد سوی طالقان آمد و مرورود سپهرش همی داد گفتی درود ازانپس بیامد به نزدیک بلخ نیازرد کس را به گفتار تلخ وزان روی گرسیوز و بارمان کشیدند لشکر چو باد دمان سپهرم بد و بارمان پیش رو خبر شد بدیشان ز سالار نو که آمد سپاهی و شاهی جوان از ایران گو پیلتن پهلوان هیونی به نزدیک افراسیاب برافگند برسان کشتی برآب که آمد ز ایران سپاهی گران سپهبد سیاووش و با او سران سپه کش چو رستم گو پیلتن به یک دست خنجر به دیگر کفن تو لشکر بیاری و چندین مپای که از باد کشتی بجنبد ز جای برانگیخت برسان آتش هیون کزین سان سخن راند با رهنمون سیاووش زین سو به پاسخ نماند سوی بلخ چون باد لشکر براند چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه نشایست کردن به پاسخ نگاه نگه کرد گرسیوز جنگ جوی جز از جنگ جستن ندید ایچ روی چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ دو جنگ گران کرده شد در سه روز بیامد سیاووش لشکر فروز پیاده فرستاد بر هر دری به بلخ اندر آمد گران لشکری گریزان سپهرم بدان روی آب بشدبا سپه نزد افراسیاب سیاوش در بلخ شد با سپاه یکی نامه فرمود نزدیک شاه نوشتن به مشک و گلاب و عبیر چانچون سزاوار بد بر حریر نخست آفرین کرد بر کردگار کزو گشت پیروز و به روزگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 157 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).