شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 16 از 993

متن اصلی

جهاندار ضحاک با تاج و گاه میان بسته فرمان او را سپاه چو خواهد ز هر کشوری صدهزار کمر بسته او را کند کارزار جز اینست آیین پیوند و کین جهان را به چشم جوانی مبین که هر کاو نبید جوانی چشید به گیتی جز از خویشتن را ندید بدان مستی اندر دهد سر بباد ترا روز جز شاد و خرم مباد چنان بد که ضحاک را روز و شب به نام فریدون گشادی دو لب بران برز بالا ز بیم نشیب شده ز آفریدون دلش پر نهیب چنان بد که یک روز بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج ز هر کشوری مهتران را بخواست که در پادشاهی کند پشت راست از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر با گهر بخردان مرا در نهانی یکی دشمن ست که بربخردان این سخن روشن است به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی بدنژادی دلیر و سترگ اگر چه به سال اندک ای راستان درین کار موبد زدش داستان که دشمن اگر چه بود خوار و خرد نبایدت او را به پی بر سپرد ندارم همی دشمن خرد خوار بترسم همی از بد روزگار همی زین فزون بایدم لشکری هم از مردم و هم ز دیو و پری یکی لشگری خواهم انگیختن ابا دیو مردم برآمیختن بباید بدین بود همداستان که من ناشکبیم بدین داستان یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت نگوید سخن جز همه راستی نخواهد به داد اندرون کاستی زبیم سپهبد همه راستان برآن کار گشتند همداستان بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند بدو گفت مهتر بروی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری که گر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست شماریت با من بباید گرفت بدان تا جهان ماند اندر شگفت مگر کز شمار تو آید پدید که نوبت ز گیتی به من چون رسید که مارانت را مغز فرزند من همی داد باید ز هر انجمن سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخن ها شنید بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد بران محضر اندر گوا چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو همه سوی دوزخ نهادید روی سپر دید دلها به گفتار اوی نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان به کوی مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی بسان همالان کند سرخ روی همه محضر ما و پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو کی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود که چون کاوه آمد ز درگه پدید دو گوش من آواز او را شنید میان من و او ز ایوان درست تو گفتی یکی کوه آهن برست ندانم چه شاید بدن زین سپس که راز سپهری ندانست کس چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 16 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).