شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 163 از 993

متن اصلی

ز خویشان فرستاد صد نزد من بدین خواهش آمد گو پیلتن گر او را ببخشد ز مهرش سزاست که بر مهر او چهر او بر گواست چو بنوشت نامه یل جنگجوی سوی شاه کاووس بنهاد روی وزان روی گرسیوز نیک خواه بیامد بر شاه توران سپاه همه داستان سیاوش بگفت که او را ز شاهان کسی نیست جفت ز خوبی دیدار و کردار او ز هوش و دل و شرم و گفتار او دلیر و سخن گوی و گرد و سوار تو گویی خرد دارد اندر کنار بخندید و با او چنین گفت شاه که چاره به از جنگ ای نیک خواه و دیگر کزان خوابم آمد نهیب ز بالا بدیدم نشان نشیب پر از درد گشتم سوی چاره باز بدان تا نبینم نشیب و فراز به گنج و درم چاره آراستم کنون شد بران سان که من خواستم وزان روی چون رستم شیرمرد بیامد بر شاه ایران چو گرد به پیش اندر آمد بکش کرده دست برآمده سپهبد ز جای نشست بپرسید و بگرفتش اندر کنار ز فرزند و از گردش روزگار ز گردان و از رزم و کار سپاه وزان تا چرا بازگشت او ز راه نخست از سیاوش زبان برگشاد ستودش فراوان و نامه بداد چو نامه برو خواند فرخ دبیر رخ شهریار جهان شد قیر به رستم چنین گفت گیرم که اوی جوانست و بد نارسیده بروی چو تو نیست اندر جهان سر به سر به جنگ از تو جویند شیران هنر ندیدی بدیهای افراسیاب که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب مرا رفت بایست کردم درنگ مرا بود با او سری پر ز جنگ نرفتم که گفتند ز ایدر مرو بمان تا بسیچد جهاندار نو چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود مکافات بدها بدی خواست بود شما را بدان مردری خواسته بدان گونه بر شد دل آراسته کجا بستد از هر کسی بی گناه بدان تا بپیچیدتان دل ز راه به صد ترک بیچاره و بدنژاد که نام پدرشان ندارید یاد کنون از گروگان کی اندیشد او همان پیش چشمش همان خاک کو شما گر خرد را بسیچید کار نه من سیرم از جنگ و از کارزار به نزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد پردانش و پرفسون بفرمایمش کآتشی کن بلند ببند گران پای ترکان ببند برآتش بنه خواسته هرچ هست نگر تا نیازی به یک چیز دست پس آن بستگان را بر من فرست که من سر بخواهم ز تن شان گسست تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ برو تا به درگاه او بی درنگ همه دست بگشای تا یکسره چو گرگ اندر آید به پیش بره چو تو سازگیری بد آموختن سپاهت کند غارت و سوختن بیاید بجنگ تو افراسیاب چو گردد برو ناخوش آرام و خواب تهمتن بدو گفت کای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار سخن بشنو از من تو ای شه نخست پس آنگه جهان زیر فرمان تست تو گفتی که بر جنگ افراسیاب مران تیز لشکر بران روی آب بمانید تا او بیاید به جنگ که او خود شتاب آورد بی درنگ ببودیم یک چند در جنگ سست در آشتی او گشاد از نخست کسی کاشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود پیش رفتن برزم و دیگر که پیمان شکستن ز شاه نباشد پسندیدهٔ نیک خواه سیاوش چو پیروز بودی بجنگ برفتی بسان دلاور پلنگ چه جستی جز از تخت و تاج و نگین تن آسانی و گنج ایران زمین همه یافتی جنگ خیره مجوی دل روشنت به آب تیره مشوی گر افراسیاب این سخنها که گفت به پیمان شکستن بخواهد نهفت هم از جنگ جستن نگشتیم سیر بجایست شمشیر و چنگال شیر ز فرزند پیمان شکستن مخواه مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه نهانی چرا گفت باید سخن سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 163 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).