شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 164 از 993

متن اصلی

وزین کار کاندیشه کردست شاه بر آشوبد این نامور پیشگاه چو کاووس بشنید شد پر ز خشم برآشفت زان کار و بگشاد چشم به رستم چنین گفت شاه جهان که ایدون نماند سخن در نهان که این در سر او تو افگنده ای چنین بیخ کین از دلش کنده ای تن آسانی خویش جستی برین نه افروزش تاج و تخت و نگین تو ایدر بمان تا سپهدار طوس ببندد برین کار بر پیل کوس من اکنون هیونی فرستم به بلخ یکی نامهٔ با سخنهای تلخ سیاوش اگر سر ز پیمان من بپیچد نیاید به فرمان من بطوس سپهبد سپارد سپاه خود و ویژگان باز گردد به راه ببیند ز من هرچ اندر خورست گر او را چنین داوری در سرست غمی گشت رستم به آواز گفت که گردون سر من بیارد نهفت اگر طوس جنگی تر از رستم است چنان دان که رستم ز گیتی کم است بگفت این و بیرون شد از پیش اوی پر از خشم چشم و پر آژنگ روی هم اندر زمان طوس را خواند شاه بفرمود لشکر کشیدن به راه چو بیرون شد از پیش کاووس طوس بفرمود تا لشکر و بوق و کوس بسازند و آرایش ره کنند وزان رزمگه راه کوته کنند هیونی بیاراست کاووس شاه بفرمود تا بازگردد به راه نویسندهٔ نامه را پیش خواند به کرسی زر پیکرش برنشاند یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ زبان تیز و رخساره چون بادرنگ نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند آرامش و کارزار خداوند بهرام و کیوان و ماه خداوند نیک و بد و فر و جاه بفرمان اویست گردان سپهر ازو بازگسترده هرجای مهر ترا ای جوان تندرستی و بخت همیشه بماناد با تاج و تخت اگر بر دلت رای من تیره گشت ز خواب جوانی سرت خیره گشت شنیدی که دشمن به ایران چه کرد چو پیروز شد روزگار نبرد کنون خیره آزرم دشمن مجوی برین بارگه بر مبر آبروی منه با جوانی سر اندر فریب گر از چرخ گردان نخواهی نهیب که من زان فریبنده گفتار او بسی بازگشتم ز پیکار او ترا گر فریبد نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت نرفت ایچ با من سخن ز آشتی ز فرمان من روی برگاشتی همان رستم از گنج آراسته نخواهد شدن سیر از خواسته ازان مردری تاج شاهنشهی ترا شد سر از جنگ جستن تهی در بی نیازی به شمشیر جوی به کشور بود شاه را آبروی چو طوس سپهبد رسد پیش تو بسازد چو باید کم و بیش تو گروگان که داری به بند گران هم اندر زمان بارکن بر خران پرستار وز خواسته هرچ هست به زودی مر آن را به درگه فرست تو شوکین و آویختن را بساز ازین در سخن ها مگردان دراز چو تو ساز جنگ شبیخون کنی ز خاک سیه رود جیحون کنی سپهبد سراندر نیارد به خواب بیاید به جنگ تو افراسیاب و گر مهر داری بران اهرمن نخواهی که خواندت پیمان شکن سپه طوس رد را ده و بازگرد نه ای مرد پرخاش روز نبرد تو با خوبرویان برآمیختی به بزم اندر از رزم بگریختی نهادند بر نامه بر مهر شاه هیون پر برآورد و ببرید راه چو نامه به نزد سیاووش رسید بران گونه گفتار ناخوب دید فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست بگفت آنک با پیلتن رفته بود ز طوس و ز کاووس کاشفته بود سیاوش چو بشنید گفتار اوی ز رستم غمی گشت و برتافت روی ز کار پدر دل پراندیشه کرد ز ترکان و از روزگار نبرد همی گفت صد مرد ترک و سوار ز خویشان شاهی چنین نامدار همه نیک خواه و همه بی گناه اگرشان فرستم به نزدیک شاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 164 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).