شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 166 از 993

متن اصلی

بدو باز گفتند کاین رای نیست ترا بی پدر در جهان جای نیست یکی نامه بنویس نزدیک شاه دگر باره زو پیلتن را بخواه اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز مگردان به ما بر دژم روزگار چو آمد درخت بزرگی به بار نپذرفت زان دو خردمند پند دگرگونه بد راز چرخ بلند چنین داد پاسخ که فرمان شاه برانم که برتر ز خورشید و ماه ولیکن به فرمان یزدان دلیر نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت سراسیمه شد خویشتن را نیافت همی دست یازید باید به خون به کین دو کشور بدن رهنمون وزان پس که داند کزین کارزار کرا برکشد گردش روزگار ز بهر نوا هم بیازارد او سخنهای گم کرده بازآرد او همان خشم و پیگار بار آورد سرشک غم اندر کنار آورد اگر تیره تان شد دل از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من فرستاده خود باشم و رهنمای بمانم برین دشت پرده سرای سیاوش چو پاسخ چنین داد باز بپژمرد جان دو گردن فراز ز بیم جداییش گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند همی دید چشم بد روزگار که اندر نهان چیست با شهریار نخواهد بدن نیز دیدار او ازان چشم گریان شد از کار او چنین گفت زنگه که ما بنده ایم به مهر سپهبد دل آگنده ایم فدای تو بادا تن و جان ما چنین باد تا مرگ پیمان ما چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه چنین گفت با زنگه بیدار شاه که رو شاه توران سپه را بگوی که زین کار ما را چه آمد بروی ازین آشتی جنگ بهر منست همه نوش تو درد و زهر منست ز پیمان تو سر نگردد تهی وگر دور مانم ز تخت مهی جهاندار یزدان پناه منست زمین تخت و گردون کلاه منست و دیگر که بر خیره ناکرده کار نشایست رفتن بر شهریار یکی راه بگشای تا بگذرم بجایی که کرد ایزد آبشخورم یکی کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاووس ماند نهان ز خوی بد او سخن نشنوم ز پیگار او یک زمان بغنوم بشد زنگه با نامور صد سوار گروگان ببرد از در شهریار چو در شهر سالار ترکان رسید خروش آمد و دیده بانش بدید پذیره شدش نامداری بزرگ کجا نام او بود جنگی طورگ چو زنگه بیامد به نزدیک شاه سپهدار برخاست از پیشگاه گرفتش به بر تنگ و بنواختش گرامی بر خویش بنشاختش چو بنشست با شاه پیغام داد سراسر سخنها بدو کرد یاد چو بشنید پیچان شد افراسیاب دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب بفرمود تا جایگه ساختند ورا چون سزا بود بنواختند چو پیران بیامد تهی کرد جای سخن رفت با نامور کدخدای ز کاووس وز خام گفتار او ز خوی بد و رای و پیگار او همی گفت و رخساره کرده دژم ز کار سیاووش دل پر ز غم فرستادن زنگهٔ شاوران همه یاد کرد از کران تا کران بپرسید کاین را چه درمان کنیم وزین چاره جستن چه پیمان کنیم بدو گفت پیران که ای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار تو از ما به هر کار داناتری ببایستها بر تواناتری گمان و دل و دانش و رای من چنینست اندیشه بر جای من که هر کس که بر نیکوی در جهان توانا بود آشکار و نهان ازین شاهزاده نگیرند باز زگنج و ز رنج آنچ آید فراز من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست مانند او از مهان به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی هنر با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده نزاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 166 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).