شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 168 از 993

متن اصلی

که ز ایدر به ایران شوی با سپاه ببندم به دلسوزگی با تو راه نماند ترا با پدر جنگ دیر کهن شد سرش گردد از جنگ سیر گر آتش ببیند پی شصت و پنج رسد آتش از باد پیری به رنج ترا باشد ایران و گنج و سپاه ز کشور به کشور رساند کلاه پذیرفتم از پاک یزدان که من بکوشم به خوبی به جان و به تن نفرمایم و خود نسازم به بد به اندیشه دل را نیازم به بد چو نامه به مهر اندر آورد شاه بفرمود تا زنگهٔ نیک خواه به زودی به رفتن ببندد کمر یکی خلعت آراست با سیم و زر یکی اسپ بر سر ستام گران بیامد دمان زنگهٔ شاوران چو نزدیک تخت سیاوش رسید بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید سیاوش به یک روی زان شاد شد به دیگر پر از درد و فریاد شد که دشمن همی دوست بایست کرد ز آتش کجا بردمد باد سرد یکی نامه بنوشت نزد پدر همه یاد کرد آنچ بد در به در که من با جوانی خرد یافتم بهر نیک و بد نیز بشتافتم از آن زن یکی مغز شاه جهان دل من برافروخت اندر نهان شبستان او درد من شد نخست ز خون دلم رخ ببایست شست ببایست بر کوه آتش گذشت مرا زار بگریست آهو به دشت ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم خرامان به چنگ نهنگ آمدم دو کشور بدین آشتی شاد گشت دل شاه چون تیغ پولاد گشت نیاید همی هیچ کارش پسند گشادن همان و همان بود بند چو چشمش ز دیدار من گشت سیر بر سیر دیده نباشند دیر ز شادی مبادا دل او رها شدم من ز غم در دم اژدها ندانم کزین کار بر من سپهر چه دارد به راز اندر از کین و مهر ازان پس بفرمود بهرام را که اندر جهان تازه کن کام را سپردم ترا تاج و پرده سرای همان گنج آگنده و تخت و جای درفش و سواران و پیلان کوس چو ایدر بیاید سپهدار طوس چنین هم پذیرفته او را سپار تو بیدار دل باش و به روزگار ز دیده ببارید خوناب زرد لب رادمردان پر از باد سرد ز لشکر گزین کرد سیصد سوار همه گرد و شایستهٔ کارزار صد اسپ گزیده به زرین ستام پرستار و زرین کمر صد غلام بفرمود تا پیش او آورند سلیح و ستام و کمر بشمرند درم نیز چندان که بودش به کار ز دینار وز گوهر شاهوار ازان پس گرانمایگان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند چنین گفت کز نزد افراسیاب گذشتست پیران بدین روی آب یکی راز پیغام دارد به من که ایمن به دویست از انجمن همی سازم اکنون پذیره شدن شما را هم ایدر بباید بدن همه سوی بهرام دارید روی مپیچد دل را ز گفتار اوی همی بوسه دادند گردان زمین بران خوب سالار باآفرین چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت سیاووش لشکر به جیحون کشید به مژگان همی از جگر خون کشید چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی چنان بد همه شهرها تا به چاچ تو گفتی عروسیست باطوق و تاج به هر منزلی ساخته خوردنی خورشهای زیبا و گستردنی چنین تا به قچقار باشی براند فرود آمد آنجا و چندی بماند چو آگاهی آمد پذیره شدند همه سرکشان با تبیره شدند ز خویشان گزین کرد پیران هزار پذیره شدن را برآراست کار بیاراسته چار پیل سپید سپه را همه داد یکسر نوید یکی برنهاده ز پیروزه تخت درفشنده مهدی بسان درخت سرش ماه زرین و بومش بنفش به زر بافته پرنیایی درفش ابا تخت زرین سه پیل دگر صد از ماه رویان زرین کمر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 168 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).