شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 169 از 993

متن اصلی

سپاهی بران سان که گفتی سپهر بیاراست روی زمین را به مهر صد اسپ گرانمایه با زین زر به دیبا بیاراسته سر به سر سیاووش بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بیاراست شاه درفش سپهدار پیران بدید خروشیدن پیل و اسپان شنید بشد تیز و بگرفتش اندر کنار بپرسیدش از نامور شهریار بدو گفت کای پهلوان سپاه چرا رنجه کردی روان را به راه همه بردل اندیشه این بد نخست که بیند دو چشمم ترا تندرست ببوسید پیران سر و پای او همان خوب چهر دلارای او چنین گفت کای شهریار جوان مراگر بخواب این نمودی روان ستایش کنم پیش یزدان نخست چو دیدم ترا روشن و تندرست ترا چون پدر باشد افراسیاب همه بنده باشیم زین روی آب ز پیوستگان هست بیش از هزار پرستندگانند با گوشوار تو بی کام دل هیچ دم بر مزن ترا بنده باشد همی مرد و زن مراگر پذیری تو با پیر سر ز بهر پرستش ببندم کمر برفتند هر دو به شادی به هم سخن یاد کردند بر بیش و کم همه ره ز آوای چنگ و رباب همی خفته را سر برآمد ز خواب همی خاک مشکین شد از مشک و زر همی اسپ تازی برآورد پر سیاوش چو آن دید آب از دو چشم ببارید و ز اندیشه آمد به خشم که یاد آمدش بوم زابلستان بیاراسته تا به کابلستان همان شهر ایرانش آمد به یاد همی برکشید از جگر سرد باد ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت ز پیران بپیچید و پوشید روی سپهبد بدید آن غم و درد اوی بدانست کاو را چه آمد بیاد غمی گشت و دندان به لب بر نهاد به قچقار باشی فرود آمدند نشستند و یکبار دم بر زدند نگه کرد پیران به دیدار او نشست و بر و یال و گفتار او بدو در دو چشمش همی خیره ماند همی هر زمان نام یزدان بخواند بدو گفت کای نامور شهریار ز شاهان گیتی توی یادگار سه چیزست بر تو که اندر جهان کسی را نباشد ز تخم مهان یکی آنک از تخمهٔ کیقباد همی از تو گیرند گویی نژاد و دیگر زبانی بدین راستی به گفتار نیکو بیاراستی سه دیگر که گویی که از چهر تو ببارد همی بر زمین مهر تو چنین داد پاسخ سیاووش بدوی که ای پیر پاکیزه و راست گوی خنیده به گیتی به مهر و وفا ز آهرمنی دور و دور از جفا گر ایدونک با من تو پیمان کنی شناسم که پیان من مشکنی گر از بودن ایدر مرا نیکویست برین کردهٔ خود نباید گریست و گر نیست فرمای تا بگذرم نمایی ره کشوری دیگرم بدو گفت پیران که مندیش زین چو اندر گذشتی ز ایران زمین مگردان دل از مهر افراسیاب مکن هیچ گونه برفتن شتاب پراگنده نامش به گیتی بدیست ولیکن جز اینست مرد ایزدیست خرد دارد و رای و هوش بلند به خیره نیاید به راه گزند مرا نیز خویشیست با او به خون همش پهلوانم همش رهنمون همانا برین بوم و بر صد هزار به فرمان من بیش باشد سوار همم بوم و بر هست و هم گوسفند هم اسپ و سلیح و کمان و کمند مرا بی نیازیست از هر کسی نهفته جزین نیز هستم بسی فدای تو بادا همه هرچ هست گر ایدونک سازی به شادی نشست پذیرفتم از پاک یزدان ترا به رای و دل هوشمندان ترا که بر تو نیاید ز بدها گزند نداند کسی راز چرخ بلند مگر کز تو آشوب خیزد به شهر بیامیزی از دور تریاک و زهر سیاووش بدان گفتها رام شد برافروخت و اندر خور جام شد بخوردن نشستند یک با دگر سیاوش پسر گشت و پیران پدر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 169 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).