شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 170 از 993

متن اصلی

برفتند با خنده و شادمان به ره بر نجستند جایی زمان چنین تا رسیدند در شهر گنگ کزان بود خرم سرای درنگ پیاده به کوی آمد افراسیاب از ایوان میان بسته و پر شتاب سیاوش چو او را پیاده بدید فرود آمد از اسپ و پیشش دوید گرفتند مر یکدگر را به بر بسی بوس دادند بر چشم و سر ازان پس چنین گفت افراسیاب که گردان جهان اندر آمد به خواب ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ به آبشخور آیند میش و پلنگ برآشفت گیتی ز تور دلیر کنون روی گیتی شد از جنگ سیر دو کشور سراسر پر از شور بود جهان را دل از آشتی کور بود به تو رام گردد زمانه کنون برآساید از جنگ وز جوش خون کنون شهر توران ترا بنده اند همه دل به مهر تو آگنده اند مرا چیز با جان همی پیش تست سپهبد به جان و به تن خویش تست سیاوش برو آفرین کرد سخت که از گوهر تو مگر داد بخت سپاس از خدای جهان آفرین کزویست آرام و پرخاش و کین سپهدار دست سیاوش به دست بیامد به تخت مهی بر نشست به روی سیاوش نگه کرد و گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت نه زین گونه مردم بود در جهان چنین روی و بالا و فر و مهان ازان پس به پیران چنین گفت رد که کاووس تندست و اندک خرد که بشکیبد از روی چونین پسر چنین برز بالا و چندین هنر مرا دیده از خوب دیدار او بماندست دل خیره از کار او که فرزند باشد کسی را چنین دو دیده بگرداند اندر زمین از ایوانها پس یکی برگزید همه کاخ زربفتها گسترید یکی تخت زرین نهادند پیش همه پایها چون سر گاومیش به دیبای چینی بیاراستند فراوان پرستندگان خواستند بفرمود پس تا رود سوی کاخ بباشد به کام و نشیند فراخ سیاوش چو در پیش ایوان رسید سر طاق ایوان به کیوان رسید بیامد بران تخت زر بر نشست هشیوار جان اندر اندیشه بست چو خوان سپهبد بیاراستند کس آمد سیاووش را خواستند ز هر گونه ای رفت بر خوان سخن همه شادمانی فگندند بن چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند برفتند با رود و رامشگران بباده نشستند یکسر سران بدو داد جان و دل افراسیاب همی بی سیاوش نیامدش خواب همی خورد می تا جهان تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد سیاوش به ایوان خرامید شاد به مستی ز ایران نیامدش یاد بدان شب هم اندر بفرمود شاه بدان کس که بودند بر بزمگاه چنین گفت با شیده افراسیاب که چون سر برآرد سیاوش ز خواب تو با پهلوانان و خویشان من کسی کاو بود مهتر انجمن به شبگیر با هدیه و با غلام گرانمایه اسپان زرین ستام ز لشکر همی هر کسی با نثار ز دینار وز گوهر شاهوار ازین گونه پیش سیاوش روند هشیوار و بیدار و خامش روند فراوان سپهبد فرستاد چیز بدین گونه یک هفته بگذشت نیز شبی با سیاوش چنین گفت شاه که فردا بسازیم هر دو پگاه که با گوی و چوگان به میدان شویم زمانی بتازیم و خندان شویم ز هر کس شنیدم که چوگان تو نبینند گردان به میدان تو تو فرزند مایی و زیبای گاه تو تاج کیانی و پشت سپاه بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی همی از تو جویند شاهان هنر که یابد به هرکار بر تو گذر مرا روز روشن به دیدار تست همی از تو خواهم بد و نیک جست به شبگیر گردان به میدان شدند گرازان و تازان و خندان شدند چنین گفت پس شاه توران بدوی که یاران گزینیم در زخم گوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 170 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).