شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 172 از 993

متن اصلی

به زه کرد و خندان چنین گفت شاه که اینت کمانی چو باید به راه مرا نیز گاه جوانی کمان چنین بود و اکنون دگر شد زمان به توران و ایران کس این را به چنگ نیارد گرفتن به هنگام جنگ بر و یال و کتف سیاوش جزین نخواهد کمان نیز بر دشت کین نشانی نهادند بر اسپریس سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس نشست از بر بادپایی چو دیو برافشارد ران و برآمد غریو یکی تیر زد بر میان نشان نهاده بدو چشم گردنکشان خدنگی دگر باره با چارپر بینداخت از باد و بگشاد پر نشانه دوباره به یک تاختن مغربل بکرد اندر انداختن عنان را بپیچید بر دست راست بزد بار دیگر بران سو که خواست کمان را به زه بر بباز و فگند بیامد بر شهریار بلند فرود آمد و شاه برپای خاست برو آفرین ز آفریننده خواست وزان جایگه سوی کاخ بلند برفتند شادان دل و ارجمند نشستند خوان و می آراستند کسی کاو سزا بود بنشاستند میی چند خوردند و گشتند شاد به نام سیاووش کردند یاد بخوان بر یکی خلعت آراست شاه از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه همان دست زر جامهٔ نابرید که اندر جهان پیش ازان کس ندید ز دینار وز بدرهای درم ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم پرستار بسیار و چندی غلام یکی پر ز یاقوت رخشنده جام بفرمود تا خواسته بشمرند همه سوی کاخ سیاوش برند ز هر کش به توران زمین خویش بود ورا مهربانی برو بیش بود به خویشان چنین گفت کاو را همه شما خیل باشید هم چون رمه بدان شاهزاده چنین گفت شاه که یک روز با من به نخچیرگاه گر آیی که دل شاد و خرم کنیم روان را به نخچیر بی غم کنیم بدو گفت هرگه که رای آیدت بران سو که دل رهنمای آیدت برفتند روزی به نخچیرگاه همی رفت با یوز و با باز شاه سپاهی ز هرگونه با او برفت از ایران و توران بنخچیر تفت سیاوش به دشت اندرون گور دید چو باد از میان سپه بردمید سبک شد عنان و گران شد رکیب همی تاخت اندر فراز و نشیب یکی را به شمشیر زد بدو نیم دو دستش ترازو بد و گور سیم به یک جو ز دیگر گرانتر نبود نظاره شد آن لشکر شاه زود بگفتند یکسر همه انجمن که اینت سرافراز و شمشیرزن به آواز گفتند یک با دگر که ما را بد آمد ز ایران به سر سر سروران اندر آمد به تنگ سزد گر بسازیم با شاه جنگ سیاوش هیمدون به نخچیر بور همی تاخت و افگند در دشت گور به غار و به کوه و به هامون بتاخت بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت به هر جایگه بر یکی توده کرد سپه را ز نخچیر آسوده کرد وزان جایگه سوی ایوان شاه همه شاد دل برگرفتند راه سپهبد چه شادان چه بودی دژم بجز با سیاوش نبودی به هم ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود به کس راز نگشاد و شادان نبود مگر با سیاوش بدی روز و شب ازو برگشادی به خنده دو لب برین گونه یک سال بگذاشتند غم و شادمانی بهم داشتند سیاوش یکی روز و پیران بهم نشستند و گفتند هر بیش و کم بدو گفت پیران کزین بوم و بر چنانی که باشد کسی برگذر بدین مهربانی که بر تست شاه به نام تو خسپد به آرامگاه چنان دان که خرم بهارش توی نگارش تویی غمگسارش تویی بزرگی و فرزند کاووس شاه سر از بس هنرها رسیده به ماه پدر پیر سر شد تو برنا دلی نگر سر ز تاج کیی نگسلی به ایران و توران توی شهریار ز شاهان یکی پرهنر یادگار بنه دل برین بوم و جایی بساز چنان چون بود درخور کام و ناز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 172 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).