شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 173 از 993

متن اصلی

نبینمت پیوستهٔ خون کسی کجا داردی مهر بر تو بسی برادر نداری نه خواهر نه زن چو شاخ گلی بر کنار چمن یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران منه درد و تیمار پیش پس از مرگ کاووس ایران تراست همان تاج و تخت دلیران تراست پس پردهٔ شهریار جهان سه ماهست با زیور اندر نهان اگر ماه را دیده بودی سیاه از ایشان نه برداشتی چشم ماه سه اندر شبستان گرسیوزاند که از مام وز باب با پروزاند نبیره فریدون و فرزند شاه که هم جاه دارند و هم تاج و گاه ولیکن ترا آن سزاوارتر که از دامن شاه جویی گهر پس پردهٔ من چهارند خرد چو باید ترا بنده باید شمرد ازیشان جریرست مهتر بسال که از خوبرویان ندارد همال یکی دختری هستی آراسته چو ماه درخشنده با خواسته نخواهد کسی را که آن رای نیست بجز چهر شاهش دلارای نیست ز خوبان جریرست انباز تو بود روز رخشنده دمساز تو اگر رای باشد ترا بنده ایست به پیش تو اندر پرستنده ایست سیاوش بدو گفت دارم سپاس مرا خود ز فرزند برتر شناس گر او باشدم نازش جان و تن نخواهم جزو کس ازین انجمن سپاسی نهی زین همی بر سرم که تا زنده ام حق آن نسپرم پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی سوی خانهٔ خویش بنهاد روی چو پیران ز پیش سیاوش برفت به نزدیک گلشهر تازید تفت بدو گفت کار جریره بساز به فر سیاووش خسرو به ناز چگونه نباشیم امروز شاد که داماد باشد نبیره قباد بیورد گلشهر دخترش را نهاد از بر تارک افسرش را به دیبا و دینار و در و درم به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار مراو را بپیوست با شاه نو نشاند از بر گاه چون ماه نو ندانست کس گنج او را شمار ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار سیاوش چو روی جریره بدید خوش آمدش خندید و شادی گزید همی بود با او شب و روز شاد نیامد ز کاووس و دستانش یاد برین نیز چندی بگردید چرخ سیاووش را بد ز نیکیش به رخ ورا هر زمان پیش افراسیاب فرونتر بدی حشمت و جاه و آب یکی روز پیران به به روزگار سیاووش را گفت کای نامدار تو دانی که سالار توران سپاه ز اوج فلک برفرازد کلاه شب و روز روشن روانش توی دل و هوش و توش و توانش توی چو با او تو پیوستهٔ خون شوی ازین پایه هر دم به افزون شوی بباشد امیدش به تو استوار که خواهی بدن پیش او پایدار اگر چند فرزند من خویش تست مرا غم ز بهر کم و بیش تست فرنگیس مهتر ز خوبان اوی نبینی به گیتی چنان موی و روی به بالا ز سرو سهی برترست ز مشک سیه بر سرش افسرست هنرها و دانش ز اندازه بیش خرد را پرستار دارد به پیش از افراسیاب ار بخواهی رواست چنو بت به کشمیر و کابل کجاست شود شاه پرمایه پیوند تو درفشان شود فر و اورند تو چو فرمان دهی من بگویم بدوی بجویم بدین نزد او آبروی سیاوش به پیران نگه کرد و گفت که فرمان یزدان نشاید نهفت اگر آسمانی چنین است رای مرا با سپهر روان نیست پای اگر من به ایران نخواهم رسید نخواهم همی روی کاووس دید چو دستان که پروردگار منست تهمتن که روشن بهار منست چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران جزین نامدران کنداوران چو از روی ایشان بباید برید به توران همی جای باید گزید پدر باش و این کدخدایی بساز مگو این سخن با زمین جز به راز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 173 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).