شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 176 از 993

متن اصلی

بود کت ز من دل بگیرد همی وزین برنشستن گزیرد همی از ایدر ترا داده ام تا به چین یکی گرد برگرد و بنگر زمین به شهری که آرام و رای آیدت همان آرزوها بجای آیدت به شادی بباش و به نیکی بمان ز خوبی مپرداز دل یک زمان سیاوش ز گفتار او گشت شاد بزد نای و کوس و بنه برنهاد سلیح و سپاه و نگین و کلاه ببردند زین گونه با او به راه فراوان عماری بیاراستند پس پرده خوبان بپیراستند فرنگیس را در عماری نشاند بنه برنهاد و سپه را براند ازو بازنگسست پیران گرد بنه برنهاد و سپه را ببرد به شادی برفتند سوی ختن همه نامداران شدند انجمن که سالار پیران ازان شهر بود که از بدگمانیش بی بهر بود همی بود یکماه مهمان او بران سر چنین بود پیمان او ز خوردن نیاسود یک روز شاه گهی رود و می گاه نخچیرگاه سر ماه برخاست آوای کوس برانگه که خیزد خروش خروس بیامد سوی پادشاهی خویش سپاه از پس پشت و پیران ز پیش بران مرز و بوم اندر آگه شدند بزرگان به راه شهنشه شدند به شادی دل از جای برخاستند جهانی به آیین بیاراستند ازان پادشاهی خروشی بخاست تو گفتی زمین گشت با چرخ راست ز بس رامش و نالهٔ کرنای تو گفتی بجنبد همی دل ز جای بجایی رسیدند کاباد بود یکی خوب فرخنده بنیاد بود به یک روی دریا و یک روی کوه برو بر ز نخچیر گشته گروه درختان بسیار و آب روان همی شد دل سالخورده جوان سیاوش به پیران سخن برگشاد که اینت بر و بوم فرخ نهاد بسازم من ایدر یکی خوب جای که باشد به شادی مرا رهنمای برآرم یکی شارستان فراخ فراوان کنم اندرو باغ و کاخ نشستن گهی برفرازم به ماه چنان چون بود در خور تاج و گاه بدو گفت پیران که ای خوب رای بران رو که اندیشه آرد بجای چو فرمان دهد من بران سان که خواست برآرم یکی جای تا ماه راست نخواهم که باشد مرا بوم و گنج زمان و زمین از تو دارم سپنج یکی شارستان سازم ایدر فراخ فراوان بدو اندر ایوان و کاخ سیاوش بدو گفت کای بختیار درخت بزرگی تو آری به بار مرا گنج و خوبی همه زان تست به هر جای رنج تو بینم نخست یکی شهر سازم بدین جای من که خیره بماند دل انجمن ازان بوم خرم چو گشتند باز سیاوش همی بود با دل به راز از اخترشناسان بپرسید شاه که گر سازم ایدر یکی جایگاه ازو فر و بختم به سامان بود وگرکار با جنگ سازان بود بگفتند یکسر به شاه گزین که بس نیست فرخنده بنیاد این از اخترشناسان برآورد خشم دلش گشت پردرد و پرآب چشم کجا گفته بودند با او ز پیش که چون بگذرد چرخ بر کار خویش سرانجام چون گرددت روزگار به زشتی شود بخت آموزگار عنان تگاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم بدو گفت پیران که ای شهریار چه بودت که گشتی چنین سوگوار چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند که هر چند گرد آورم خواسته هم از گنج و هم تاج آراسته به فرجام یکسر به دشمن رسد بدی بد بود مرگ بر تن رسد کجا آن حکیمان و دانندگان همان رنج بردار خوانندگان کجا آن سر تاج شاهنشهان کجا آن دلاور گرامی مهان کجا آن بتان پر از ناز و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم کجا آنک بر کوه بودش کنام رمیده ز آرام وز کام و نام چو گیتی تهی ماند از راستان تو ایدر ببودن مزن داستان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 176 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).