شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 178 از 993

متن اصلی

نباشد مرا بودن ایدر بسی نشیند برین جای دیگر کسی نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ و ز ایوان شوم بی نیاز شود تخت من گاه افراسیاب کند بی گنه مرگ بر من شتاب چنین است رای سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند بدو گفت پیران کای سرفراز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز که افراسیاب از بلا پشت تست به شاهی نگین اندر انگشت تست مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم نمانم که بادی به تو بگذرد وگر موی بر تو هوا بشمرد سیاوش بدو گفت کای نیکنام نبینم جز از نیکنامیت کام تو پپمان چنین داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست همه راز من آشکارا به تست که بیدار دل بادی و تندرست من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم بگویم ترا بودنیها درست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفتها پهن بگشای گوش فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیداردل شهریار شوم زار من کشته بر بی گناه کسی دیگر آراید این تاج و گاه ز گفتار بدخواه و ز بخت بد چنین بی گنه بر سرم بد رسد ز کشته شود زندگانی دژم برآشوبد ایران و توران بهم پر از رنج گردد سراسر زمین دو کشور شود پر ز شمشیر و کین بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش از ایران و توران ببینی درفش بسی غارت و بردن خواسته پراگندن گنج آراسته بسا کشورا کان به پای ستور بکوبند و گردد به جوی آب شور از ایران و توران برآید خروش جهانی ز خون من آید به جوش جهاندار بر چرخ چونین نوشت به فرمان او بردهد هرچ کشت سپهدار ترکان ز کردار خویش پشیمان شود هم ز گفتار خویش پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از بوم آباد دود بیا تا به شادی خوریم و دهیم چو گاه گذشتن بود بگذریم چو بشنید پیران و اندیشه کرد ز گفتار او شد دلش پر ز درد چنین گفت کز من بد آمد به من گر او راست گوید همی این سخن ورا من کشیده به توران زمین پراگندم اندر جهان تخم کین شمردم همه باد گفتار شاه چنین هم همی گفت با من پگاه وزان پس چنین گفت با دل به مهر که از جنبش و راز گردان سپهر چه داند بدو رازها کی گشاد همانا ز ایرانش آمد بیاد ز کاووس و ز تخت شاهنشهی بیاد آمدش روزگار بهی دل خویش زان گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد همه راه زین گونه بد گفت و گوی دل از بودنیها پر از جست و جوی چو از پشت اسپان فرود آمدند ز گفتار یکباره دم برزدند یکی خوان زرین بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند ببودند یک هفته زین گونه شاد ز شاهان گیتی گرفتند یاد به هشتم یکی نامه آمد ز شاه به نزدیک سالار توران سپاه کزانجا برو تا به دریای چین ازان پس گذر کن به مکران زمین همی رو چنین تا سر مرز هند وزانجا گذر کن به دریای سند همه باژ کشور سراسر بخواه بگستر به مرز خزر در سپاه برآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان ز هر سو سپاه انجمن شد به روی یکی لشکری گشت پرخاش جوی به نزد سیاوش بسی خواسته ز دینار و اسپان آراسته به هنگام پدرود کردن بماند به فرمان برفت و سپه را براند هیونی ز نزدیک افراسیاب چو آتش بیامد به هنگام خواب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 178 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).