شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 18 از 993

متن اصلی

چو آمد به نزدیک اروندرود فرستاد زی رودبانان درود بران رودبان گفت پیروز شاه که کشتی برافگن هم اکنون به راه مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها کسی را بدین سو ممان بدان تا گذر یابم از روی آب به کشتی و زورق هم اندر شتاب نیاورد کشتی نگهبان رود نیامد بگفت فریدون فرود چنین داد پاسخ که شاه جهان چنین گفت با من سخن در نهان که مگذار یک پشه را تا نخست جوازی بیابی و مهری درست فریدون چو بشنید شد خشمناک ازان ژرف دریا نیامدش باک هم آنگه میان کیانی ببست بران بارهٔ تیزتک بر نشست سرش تیز شد کینه و جنگ را به آب اندر افگند گلرنگ را ببستند یارانش یکسر کمر همیدون به دریا نهادند سر بر آن باد پایان با آفرین به آب اندرون غرقه کردند زین به خشکی رسیدند سر کینه جوی به بیت المقدس نهادند روی که بر پهلوانی زبان راندند همی کنگ دژهودجش خواندند بتازی کنون خانهٔ پاک دان برآورده ایوان ضحاک دان چو از دشت نزدیک شهر آمدند کزان شهر جوینده بهر آمدند ز یک میل کرد آفریدون نگاه یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه فروزنده چون مشتری بر سپهر همه جای شادی و آرام و مهر که ایوانش برتر ز کیوان نمود که گفتی ستاره بخواهد بسود بدانست کان خانهٔ اژدهاست که جای بزرگی و جای بهاست به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک برآرد چنین بر ز جای از مغاک بترسم همی زانکه با او جهان مگر راز دارد یکی در نهان بیاید که ما را بدین جای تنگ شتابیدن آید به روز درنگ بگفت و به گرز گران دست برد عنان بارهٔ تیزتک را سپرد تو گفتی یکی آتشستی درست که پیش نگهبان ایوان برست گران گرز برداشت از پیش زین تو گفتی همی بر نوردد زمین کس از روزبانان بدر بر نماند فریدون جهان آفرین را بخواند به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ جهان ناسپرده جوان سترگ طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش به آسمان برفرازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید که آن جز به نام جهاندار دید وزان جادوان کاندر ایوان بدند همه نامور نره دیوان بدند سرانشان به گرز گران کرد پست نشست از برگاه جادوپرست نهاد از بر تخت ضحاک پای کلاه کئی جست و بگرفت جای برون آورید از شبستان اوی بتان سیه موی و خورشید روی بفرمود شستن سرانشان نخست روانشان ازان تیرگیها بشست ره داور پاک بنمودشان ز آلودگی پس بپالودشان که پروردهٔ بت پرستان بدند سراسیمه برسان مستان بدند پس آن دختران جهاندار جم به نرگس گل سرخ را داده نم گشادند بر آفریدون سخن که نو باش تا هست گیتی کهن چه اختر بد این از تو ای نیک بخت چه باری ز شاخ کدامین درخت که ایدون به بالین شیرآمدی ستمکاره مرد دلیر آمدی چه مایه جهان گشت بر ما ببد ز کردار این جادوی بی خرد ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت بدین پایگه از هنر بهره داشت کش اندیشهٔ گاه او آمدی و گرش آرزو جاه او آمدی چنین داد پاسخ فریدون که تخت نماند به کس جاودانه نه بخت منم پور آن نیک بخت آبتین که بگرفت ضحاک ز ایران زمین بکشتش به زاری و من کینه جوی نهادم سوی تخت ضحاک روی همان گاو بر مایه کم دایه بود ز پیکر تنش همچو پیرایه بود ز خون چنان بی زبان چارپای چه آمد برآن مرد ناپاک رای کمر بسته ام لاجرم جنگجوی از ایران به کین اندر آورده روی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 18 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).