شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 182 از 993

متن اصلی

بمیدان کسی نیست همتای تو هم آورد تو گر ببالای تو گر ایدونک بردارم از پشت زین ترا ناگهان برزنم بر زمین چنان دان که از تو دلاورترم باسپ و بمردی ز تو برترم و گر تو مرا برنهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین سیاوش بدو گفت کین خود مگوی که تو مهتری شیر و پرخاشجوی همان اسپ تو شاه اسپ منست کلاه تو آذر گشسپ منست جز از خود ز ترکان یکی برگزین که با من بگردد نه بر راه کین بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ز بازی نشانی نیاید بروی سیاوش بدو گفت کین رای نیست نبرد برادر کنی جای نیست نبرد دو تن جنگ و میدان بود پر از خشم دل چهره خندان بود ز گیتی برادر توی شاه را همی زیر نعل آوری ماه را کنم هرچ گویی به فرمان تو برین نشکنم رای و پیمان تو ز یاران یکی شیر جنگی بخوان برین تیزتگ بارگی برنشان گر ایدونک رایت نبرد منست سر سرکشان زیر گرد منست بخندید گرسیوز نامجوی همانا خوش آمدش گفتار اوی به یاران چنین گفت کای سرکشان که خواهد که گردد به گیتی نشان یکی با سیاوش نبرد آورد سر سرکشان زیر گرد آورد نیوشنده بودند لب با گره به پاسخ بیامد گروی زره منم گفت شایستهٔ کارکرد اگر نیست او را کسی هم نبرد سیاوش ز گفت گروی زره برو کرد پرچین رخان پرگره بدو گفت گرسیوز ای نامدار ز ترکان لشکر ورا نیست یار سیاوش بدو گفت کز تو گذشت نبرد دلیران مرا خوار گشت ازیشان دو یل باید آراسته به میدان نبرد مرا خواسته یکی نامور بود نامش دمور که همتا نبودش به ترکان به زور بیامد بران کار بسته میان به نزد جهانجوی شاه کیان سیاوش بورد بنهاد روی برفتند پیچان دمور و گروی ببند میان گروی زره فرو برد چنگال و برزد گره ز زین برگرفتش به میدان فگند نیازش نیامد به گرز و کمند وزان پس بپیچید سوی دمور گرفت آن بر و گردن او به زور چنان خوارش از پشت زین برگرفت که لشکر بدو ماند اندر شگفت چنان پیش گرسیوز آورد خوش که گفتی ندارد کسی زیرکش فرود آمد از باره بگشاد دست پر از خنده بر تخت زرین نشست برآشفت گرسیوز از کار اوی پر از غم شدش دل پر از رنگ روی وزان تخت زرین به ایوان شدند تو گفتی که بر اوج کیوان شدند نشستند یک هفته با نای و رود می و ناز و رامشگران و سرود به هشتم به رفتن گرفتند ساز بزرگان و گرسیوز سرفراز یکی نامه بنوشت نزدیک شاه پر از لابه و پرسش و نیکخواه ازان پس مراو را بسی هدیه داد برفتند زان شهر آباد شاد به رهشان سخن رفت یک با دگر ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر چنین گفت گرسیوز کینه جوی که مارا ز ایران بد آمد بروی یکی مرد را شاه ز ایران بخواند که از ننگ ما را به خوی در نشاند دو شیر ژیان چون دمور و گروی که بودند گردان پرخاشجوی چنین زار و بیکار گشتند و خوار به چنگال ناپاک تن یک سوار سرانجام ازین بگذراند سخن نه سر بینم این کار او را نه بن چنین تا به درگاه افراسیاب نرفت اندران جوی جز تیره آب چو نزدیک سالار توران سپاه رسیدند و هرگونه پرسید شاه فراوان سخن گفت و نامه بداد بخواند و بخندید و زو گشت شاد نگه کرد گرسیوز کینه دار بدان تازه رخسارهٔ شهریار همی رفت یکدل پر از کین و درد بدانگه که خورشید شد لاژورد همه شب بپیچید تا روز پاک چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

شرح و بازنویسی ساده

بخش 182 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).