شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 183 از 993

متن اصلی

سر مرد کین اندرآمد ز خواب بیامد به نزدیک افراسیاب ز بیگانه پردخته کردند جای نشستند و جستند هرگونه رای بدو گفت گرسیوز ای شهریار سیاوش جزان دارد آیین و کار فرستاده آمد ز کاووس شاه نهانی بنزدیک او چند گاه ز روم و ز چین نیزش آمد پیام همی یاد کاووس گیرد به جام برو انجمن شد فراوان سپاه بپیچید ازو یک زمان جان شاه اگر تور را دل نگشتی دژم ز گیتی به ایرج نکردی ستم دو کشور یکی آتش و دیگر آب بدل یک ز دیگر گرفته شتاب تو خواهی کشان خیره جفت آوری همی باد را در نهفت آوری اگر کردمی بر تو این بد نهان مرا زشت نامی بدی در جهان دل شاه زان کار شد دردمند پر از غم شد از روزگار گزند بدو گفت بر من ترا مهر خون بجنبید و شد مر ترا رهنمون سه روز اندرین کار رای آوریم سخنهای بهتر بجای آوریم چو این رای گردد خرد را درست بگویم که دران چه بایدت جست چهارم چو گرسیوز آمد بدر کله بر سر و تنگ بسته کمر سپهدار ترکان ورا پیش خواند ز کار سیاوش فراوان براند بدو گفت کای یادگار پشنگ چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ همه رازها بر تو باید گشاد به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد ازان خواب بد چون دلم شد غمی به مغز اندر آورد لختی کمی نبستم به جنگ سیاوش میان ازو نیز ما را نیامد زیان چو او تخت پرمایه پدرود کرد خرد تار کرد و مرا پود کرد ز فرمان من یک زمان سر نتافت چو از من چنان نیکویها بیافت سپردم بدو کشور و گنج خویش نکردیم یاد از غم و رنج خویش به خون نیز پیوستگی ساختم دل از کین ایران بپرداختم بپیچیدم از جنگ و فرزند روی گرامی دو دیده سپردم بدوی پس از نیکویها و هرگونه رنج فدی کردن کشور و تاج و گنج گر ایدونک من بدسگالم بدوی ز گیتی برآید یکی گفت و گوی بدو بر بهانه ندارم ببد گر از من بدو اندکی بد رسد زبان برگشایند بر من مهان درفشی شوم در میان جهان نباشد پسند جهان آفرین نه نیز از بزرگان روی زمین ز دد تیزدندان تر از شیر نیست که اندر دلش بیم شمشیر نیست اگر بچه ای از پدر دردمند کند مرغزارش پناه از گزند سزد گر بد آید بدو از پناه؟ پسندد چنین داور هور و ماه؟ ندانم جز آنکش بخوانم به در وز ایدر فرستمش نزد پدر اگر گاه جوید گر انگشتری ازین بوم و بر بگسلد داوری بدو گفت گرسیوز ای شهریار مگیر اینچنین کار پرمایه خوار از ایدر گر او سوی ایران شود بر و بوم ما پاک ویران شود هر آنگه که بیگانه شد خویش تو بدانست راز کم و بیش تو چو جویی دگر زو تو بیگانگی کند رهنمونی به دیوانگی یکی دشمنی باشد اندوخته نمک را پراگنده بر سوخته بدین داستان زد یکی رهنمون که بادی که از خانه آید برون ندانی تو بستن برو رهگذار و گر بگذری نگذرد روزگار سیاووش داند همه کار تو هم از کار تو هم ز گفتار تو نبینی تو زو جز همه درد و رنج پراگندن دوده و نام و گنج ندانی که پروردگار پلنگ نبیند ز پرورده جز درد و چنگ چو افراسیاب این سخن باز جست همه گفت گرسیوز آمد درست پشیمان شد از رای و کردار خویش همی کژ دانست بازار خویش چنین داد پاسخ که من زین سخن نه سر نیک بینم بلا را نه بن بباشیم تا رای گردان سپهر چگونه گشاید بدین کار چهر به هر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا برآید بلند آفتاب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 183 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).