شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 184 از 993

متن اصلی

ببینم که رای جهاندار چیست رخ شمع چرخ روان سوی کیست وگر سوی درگاه خوانمش باز بجویم سخن تا چه دارد به راز نگهبان او من بسم بی گمان همی بنگرم تا چه گردد زمان چو زو کژیی آشکارا شود که با چاره دل بی مدارا شود ازان پس نکوهش نباید به کس مکافات بد جز بدی نیست بس چنین گفت گرسیوز کینه جوی که ای شاه بینادل و راست گوی سیاوش بران آلت و فر و برز بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز بیاید به درگاه تو با سپاه شود بر تو بر تیره خورشید و ماه سیاوش نه آنست کش دیده شاه همی ز آسمان برگذارد کلاه فرنگیس را هم ندانی تو باز تو گویی شدست از جهان بی نیاز سپاهت بدو بازگردد همه تو باشی رمه گر نیاری دمه سپاهی که شاهی ببیند چنوی بدان بخشش و رای و آن ماه روی تو خوانی که ایدر مرا بنده باش به خواری به مهر من آگنده باش ندیدست کس جفت با پیل شیر نه آتش دمان از بر و آب زیر اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر بپوشد کسی در میان حریر به گوهر شود باز چون شد سترگ نترسد ز آهنگ پیل بزرگ پس افراسیاب اندر آن بسته شد غمی گشت و اندیشه پیوسته شد همی از شتابش به آمد درنگ که پیروز باشد خداوند سنگ ستوده نباشد سر بادسار بدین داستان زد یکی هوشیار که گر باد خیره بجستی ز جای نماندی بر و بیشه و پر و پای سبکسار مردم نه والا بود و گرچه به تن سروبالا بود برفتند پیچان و لب پر سخن پر از کین دل از روزگار کهن بر شاه رفتی زمان تا زمان بداندیشه گرسیوز بدگمان ز هرگونه رنگ اندرآمیختی دل شاه ترکان برانگیختی چنین تا برآمد برین روزگار پر از درد و کین شد دل شهریار سپهبد چنین دید یک روز رای که پردخت ماند ز بیگانه جای به گرسیوز این داستان برگشاد ز کار سیاوش بسی کرد یاد ترا گفت ز ایدر بباید شدن بر او فراوان نباید بدن بپرسی و گویی کزان جشن گاه نخواهی همی کرد کس را نگاه به مهرت همی دل بجنبد ز جای یکی با فرنگیس خیز ایدر آی نیازست ما را به دیدار تو بدان پرهنر جان بیدار تو برین کوه ما نیز نخچیر هست ز جام زبرجد می و شیر هست گذاریم یک چند و باشیم شاد چو آیدت از شهر آباد یاد به رامش بباش و به شادی خرام می و جام با من چرا شد حرام برآراست گرسیوز دام ساز دلی پر ز کین و سری پر ز راز چو نزدیک شهر سیاوش رسید ز لشکر زبان آوری برگزید بدو گفت رو با سیاوش بگوی که ای پاک زاده کی نام جوی به جان و سر شاه توران سپاه به فر و به دیهیم کاووس شاه که از بهر من برنخیزی ز گاه نه پیش من آیی پذیره به راه که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت به فر و نژاد و به تاج و به تخت که هر باد را بست باید میان تهی کردن آن جایگاه کیان فرستاده نزد سیاوش رسید زمین را ببوسید کاو را بدید چو پیغام گرسیوز او را بگفت سیاوش غمی گشت و اندر نهفت پراندیشه بنشست بیدار دیر همی گفت رازیست این را به زیر ندانم که گرسیوز نیکخواه چه گفتست از من بدان بارگاه چو گرسیوز آمد بران شهر نو پذیره بیامد ز ایوان به کو بپرسیدش از راه وز کار شاه ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه پیام سپهدار توران بداد سیاوش ز پیغام او گشت شاد چنین داد پاسخ که با یاد اوی نگردانم از تیغ پولاد روی من اینک به رفتن کمر بسته ام عنان با عنان تو پیوسته ام

شرح و بازنویسی ساده

بخش 184 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).