شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 185 از 993

متن اصلی

سه روز اندرین گلشن زرنگار بباشیم و ز باده سازیم کار که گیتی سپنج است پر درد و رنج بد آن را که با غم بود در سپنج چو بشنید گفت خردمند شاه بپیچید گرسیوز کینه خواه به دل گفت ار ایدونک با من به راه سیاوش بیاید به نزدیک شاه بدین شیرمردی و چندین خرد کمان مرا زیر پی بسپرد سخن گفتن من شود بی فروغ شود پیش او چارهٔ من دروغ یکی چاره باید کنون ساختن دلش را به راه بد انداختن زمانی همی بود و خامش بماند دو چشمش بروی سیاوش بماند فرو ریخت از دیدگان آب زرد به آب دو دیده همی چاره کرد سیاوش ورا دید پرآب چهر بسان کسی کاو بپیچد به مهر بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کان را بشاید شنود گر از شاه ترکان شدستی دژم به دیده درآوردی از درد نم من اینک همی با تو آیم به راه کنم جنگ با شاه توران سپاه بدان تا ز بهر چه آزاردت چرا کهتر از خویشتن داردت و گر دشمنی آمدستت پدید که تیمار و رنجش بباید کشید من اینک به هر کار یار توام چو جنگ آوری مایه دار توام ور ایدونک نزدیک افراسیاب ترا تیره گشتست بر خیره آب به گفتار مرد دروغ آزمای کسی برتر از تو گرفتست جای بدو گفت گرسیوز نامدار مرا این سخن نیست با شهریار نه از دشمنی آمدستم به رنج نه از چاره دورم به مردی و گنج ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست که یاد آمدم زان سخنهای راست نخستین ز تور ایدر آمد بدی که برخاست زو فرهٔ ایزدی شنیدی که با ایرج کم سخن به آغاز کینه چه افگند بن وزان جایگه تا به افراسیاب شدست آتش ایران و توران چو آب به یک جای هرگز نیامیختند ز پند و خرد هر دو بگریختند سپهدار ترکان ازان بترست کنون گاو پیسه به چرم اندرست ندانی تو خوی بدش بی گمان بمان تا بیاید بدی را زمان نخستین ز اغریرث اندازه گیر که بر دست او کشته شد خیره خیر برادر بد از کالبد هم ز پشت چنان پرخرد بیگنه را بکشت ازان پس بسی نامور بی گناه شدستند بر دست او بر تباه مرا زین سخن ویژه اندوه تست که بیدار دل بادی و تن درست تو تا آمدستی بدین بوم و بر کسی را نیامد بد از تو به سر همه مردمی جستی و راستی جهانی به دانش بیاراستی کنون خیره آهرمن دل گسل ورا از تو کردست آزرده دل دلی دارد از تو پر از درد و کین ندانم چه خواهد جهان آفرین تو دانی که من دوستدار توام به هر نیک و بد ویژه یار توام نباید که فردا گمانی بری که من بودم آگاه زین داوری سیاووش بدو گفت مندیش زین که یارست با من جهان آفرین سپهبد جزین کرد ما را امید که بر من شب آرد به روز سپید گر آزار بودیش در دل ز من سرم برنیفراختی ز انجمن ندادی به من کشور و تاج و گاه بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه کنون با تو آیم به درگاه او درخشان کنم تیره گون ماه او هرانجا که روشن بود راستی فروغ دروغ آورد کاستی نمایم دلم را بر افراسیاب درخشان تر از بر سپهر آفتاب تو دل را به جز شادمانه مدار روان را به بد در گمانه مدار کسی کاو دم اژدها بسپرد ز رای جهان آفرین نگذرد بدو گفت گرسیوز ای مهربان تو او را بدان سان که دیدی مدان و دیگر بجایی که گردان سپهر شود تند و چین اندرآرد به چهر خردمند دانا نداند فسون که از چنبر او سر آرد برون بدین دانش و این دل هوشمند بدین سرو بالا و رای بلند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 185 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).