شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 188 از 993

متن اصلی

به گرسیوز آید همی بخت شوم شود کشته بر دست سالار روم سیاوش سپه را سراسر بخواند به درگاه ایوان زمانی بماند بسیچید و بنشست خنجر به چنگ طلایه فرستاد بر سوی گنگ دو بهره چو از تیره شب در گذشت طلایه هم آنگه بیامد ز دشت که افراسیاب و فراوان سپاه پدید آمد از دور تازان به راه ز نزدیک گرسیوز آمد نوند که بر چارهٔ جان میان را ببند نیامد ز گفتار من هیچ سود از آتش ندیدم جز از تیره دود نگر تا چه باید کنون ساختن سپه را کجا باید انداختن سیاوش ندانست زان کار او همی راست آمدش گفتار او فرنگیس گفت ای خردمند شاه مکن هیچ گونه به ما در نگاه یکی بارهٔ گام زن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین ترا زنده خواهم که مانی بجای سر خویش گیر و کسی را مپای سیاوش بدو گفت کان خواب من بجا آمد و تیره شد آب من مرا زندگانی سرآید همی غم و درد و انده درآید همی چنین است کار سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند گر ایوان من سر به کیوان کشید همان زهر گیتی بباید چشید اگر سال گردد هزار و دویست بجز خاک تیره مرا جای نیست ز شب روشنایی نجوید کسی کجا بهره دارد ز دانش بسی ترا پنج ماهست ز آبستنی ازین نامور گر بود رستنی درخت تو گر نر به بار آورد یکی نامور شهریار آورد سرافراز کیخسروش نام کن به غم خوردن او دل آرام کن چنین گردد این گنبد تیزرو سرای کهن را نخوانند نو ازین پس به فرمان افراسیاب مرا تیره بخت اندرآید به خواب ببرند بر بیگنه بر سرم ز خون جگر برنهند افسرم نه تابوت یابم نه گور و کفن نه بر من بگرید کسی ز انجمن نهالی مرا خاک توران بود سرای کهن کام شیران بود برین گونه خواهد گذشتن سپهر نخواهد شدن رام با من به مهر ز خورشید تابنده تا تیره خاک گذر نیست از داد یزدان پاک به خواری ترا روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه بیاید سپهدار پیران به در بخواهش بخواهد ترا از پدر به جان بی گنه خواهدت زینهار به ایوان خویشش برد زار و خوار وز ایران بیاید یکی چاره گر به فرمان دادار بسته کمر از ایدر ترا با پسر ناگهان سوی رود جیحون برد در نهان نشانند بر تخت شاهی ورا به فرمان بود مرغ و ماهی ورا ز گیتی برآرد سراسر خروش زمانه ز کیخسرو آید به جوش ز ایران یکی لشکر آرد به کین پرآشوب گردد سراسر زمین پی رخش فرخ زمین بسپرد به توران کسی را به کس نشمرد به کین من امروز تا رستخیز نبینی جز از گرز و شمشیر تیز برین گفتها بر تو دل سخت کن تن از ناز و آرام پردخت کن سیاوش چو با جفت غمها بگفت خروشان بدو اندر آویخت جفت رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسپان گذشت بیاورد شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز کین باد را خروشان سرش را به بر در گرفت لگام و فسارش ز سر برگرفت به گوش اندرش گفت رازی دراز که بیدار دل باش و با کس مساز چو کیخسرو آید به کین خواستن عنانش ترا باید آراستن ورا بارگی باش و گیتی بکوب چنان چون سر مار افعی به چوب از آخر ببر دل به یکبارگی که او را تو باشی به کین بارگی دگر مرکبان را همه کرد پی برافروخت برسان آتش ز نی خود و سرکشان سوی ایران کشید رخ از خون دیده شده ناپدید چو یک نیم فرسنگ ببرید راه رسید اندرو شاه توران سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 188 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).