شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 193 از 993

متن اصلی

اگر شاه روشن کند جان من فرستد ورا سوی ایوان من گر ایدونک اندیشه زین کودک است همانا که این درد و رنج اندک است بمان تا جدا گردد از کالبد بپیش تو آرم بدو ساز بد بدو گفت زینسان که گفتی بساز مرا کردی از خون او بی نیاز سپهدار پیران بدان شاد شد از اندیشه و درد آزاد شد بیامد به درگاه و او را ببرد بسی نیز بر روزبانان شمرد بی آزار بردش به سوی ختن خروشان همه درگه و انجمن چو آمد به ایوان گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت تو بر پیش این نامور زینهار بباش و بدارش پرستاروار برین نیز بگذشت یک چند روز گران شد فرنگیس گیتی فروز شبی قیرگون ماه پنهان شده به خواب اندرون مرغ و دام و دده چنان دید سالار پیران به خواب که شمعی برافروختی ز آفتاب سیاوش بر شمع تیغی به دست به آواز گفتی نشاید نشست کزین خواب نوشین سر آزاد کن ز فرجام گیتی یکی یاد کن که روز نوآیین و جشنی نوست شب سور آزاده کیخسروست سپهبد بلرزید در خواب خوش بجنبید گلهشر خورشید فش بدو گفت پیران که برخیز و رو خرامنده پیش فرنگیس شو سیاووش را دیدم اکنون به خواب درخشان تر از بر سپهر آفتاب که گفتی مرا چند خسپی مپای به جشن جهانجوی کیخسرو آی همی رفت گلشهر تا پیش ماه جدا گشته بود از بر ماه شاه بدید و به شادی سبک بازگشت همانگاه گیتی پرآواز گشت بیامد به شادی به پیران بگفت که اینت به آیین خور و ماه جفت یکی اندر آی و شگفتی ببین بزرگی و رای جهان آفرین تو گویی نشاید مگر تاج را و گر جوشن و ترگ و تاراج را سپهبد بیامد بر شهریار بسی آفرین کرد و بردش نثار بران برز و بالا و آن شاخ و یال تو گویی برو برگذشتست سال ز بهر سیاوش دو دیده پر آب همی کرد نفرین بر افراسیاب چنین گفت با نامدار انجمن که گر بگسلد زین سخن جان من نمانم که یازد بدین شاه چنگ مرا گر سپارد به چنگ نهنگ بدانگه که بنمود خورشید چهر به خواب اندر آمد سر تیره مهر چو بیدار شد پهلوان سپاه دمان اندر آمد به نزدیک شاه همی ماند تا جای پردخت شد به نزدیک آن نامور تخت شد بدو گفت خورشید فش مهترا جهاندار و بیدار و افسونگرا به در بر یکی بنده بفزود دوش تو گفتی ورا مایه دادست هوش نماند ز خوبی جز از تو به کس تو گویی که برگاه شاهست و بس اگر تور را روز باز آمدی به دیدار چهرش نیاز آمدی فریدون گردست گویی بجای به فر و به چهر و به دست و به پای بر ایوان چنو کس نبیند نگار بدو تازه شد فرهٔ شهریار از اندیشهٔ بد بپرداز دل برافراز تاج و برفراز دل چنان کرد روشن جهان آفرین کزو دور شد جنگ و بیداد و کین روانش ز خون سیاوش به درد برآورد بر لب یکی باد سرد پشیمان بشد زان کجا کرده بود به گفتار بیهوده آزرده بود بدو گفت من زین نوآمد بسی سخنها شنیدستم از هر کسی پرآشوب جنگست زو روزگار همه یاد دارم ز آموزگار که از تخمهٔ تور وز کیقباد یکی شاه سر برزند با نژاد جهان را به مهر وی آید نیاز همه شهر توران برندش نماز کنون بودنی هرچ بایست بود ندارد غم و رنج و اندیشه سود مداریدش اندرمیان گروه به نزد شبانان فرستش به کوه بدان تا نداند که من خود کیم بدیشان سپرده ز بهر چیم نیاموزد از کس خرد گر نژاد ز کار گذشته نیایدش یاد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 193 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).