شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 196 از 993

متن اصلی

بدی مه نشان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی چنین است کردار این گنده پیر ستاند ز فرزند پستان شیر چو پیوسته شد مهر دل بر جهان به خاک اندر آرد سرش ناگهان تو از وی به جز شادمانی مجوی به باغ جهان برگ انده مبوی اگر تاج داری و گر دست تنگ نبینی همی روزگار درنگ مرنجان روان کاین سرای تو نیست بجز تنگ تابوت جای تو نیست نهادن چه باید بخوردن نشین بر امید گنج جهان آفرین چو آمد به نزدیک سر تیغ شست مده می که از سال شد مرد مست بجای عنانم عصا داد سال پراگنده شد مال و برگشت حال همان دیده بان بر سر کوهسار نبیند همی لشکر شهریار کشیدن ز دشمن نداند عنان مگر پیش مژگانش آید سنان گرایندهٔ تیزپای نوند همان شست بدخواه کردش به بند همان گوش از آوای او گشت سیر همش لحن بلبل هم آوای شیر چو برداشتم جام پنجاه و هشت نگیرم به جز یاد تابوت و تشت دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی همان تیغ برندهٔ پارسی نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار کزین نامور نامهٔ باستان بمانم به گیتی یکی داستان که هر کس که اندر سخن داد داد ز من جز به نیکی نگیرند یاد بدان گیتیم نیز خواهشگرست که با تیغ تیزست و با افسرست منم بندهٔ اهل بیت نبی سرایندهٔ خاک پای وصی برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم ابا دیگران مر مرا کار نیست بدین اندرون هیچ گفتار نیست به گفتار دهقان کنون بازگرد نگر تا چه گوید سراینده مرد چو آگاهی آمد به کاووس شاه که شد روزگار سیاوش تباه به کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن ابر بی گناهش به خنجر به زار بریدند سر زان تن شاهوار بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو همه شهر توران پر از داغ و درد به بیشه درون برگ گلنار زرد گرفتند شیون به هر کوهسار نه فریادرس بود و نه خواستار چو این گفته بشنید کاووس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه بر و جامه بدرید و رخ را بکند به خاک اندر آمد ز تخت بلند برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان همه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یادکرد چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شاپور و فرهاد و رهام شیر همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه پس آگاهی آمد سوی نیمروز به نزدیک سالار گیتی فروز که از شهر ایران برآمد خروش همی خاک تیره برآمد به جوش پراگند کاووس بر یال خاک همه جامهٔ خسروی کرد چاک تهمتن چو بشنید زو رفت هوش ز زابل به زاری برآمد خروش به چنگال رخساره بشخود زال همی ریخت خاک از بر شاخ و یال چو یک هفته با سوگ بود و دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم سپاهی فراوان بر پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن به درگاه کاووس بنهاد روی دو دیده پر از آب و دل کینه جوی چو نزدیکی شهر ایران رسید همه جامهٔ پهلوی بردرید به دادار دارنده سوگند خورد که هرگز تنم بی سلیح نبرد نباشد بشویم سرم را ز خاک همه بر تن غم بود سوگناک کله ترگ و شمشیر جام منست به بازو خم خام دام منست چو آمد به نزدیک کاووس کی سرش بود پرخاک و پرخاک پی بدو گفت خوی بد ای شهریار پراگندی و تخمت آمد ببار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 196 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).