شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 20 از 993

متن اصلی

هر آنکس که بود اندر ایوان تو ز مردان مرد و ز دیوان تو سر از پای یکسر فروریختشان همه مغز با خون برامیختشان بدو گفت ضحاک شاید بدن که مهمان بود شاد باید بدن چنین داد پاسخ ورا پیشکار که مهمان ابا گرزهٔ گاوسار به مردی نشیند به آرام تو زتاج و کمر بسترد نام تو به آیین خویش آورد ناسپاس چنین گر تو مهمان شناسی شناس بدو گفت ضحاک چندین منال که مهمان گستاخ بهتر به فال چنین داد پاسخ بدو کندرو که آری شنیدم تو پاسخ شنو گرین نامور هست مهمان تو چه کارستش اندر شبستان تو که با دختران جهاندار جم نشیند زند رای بر بیش و کم به یک دست گیرد رخ شهرناز به دیگر عقیق لب ارنواز شب تیره گون خود بترزین کند به زیر سر از مشک بالین کند چومشک آن دو گیسوی دو ماه تو که بودند همواره دلخواه تو بگیرد ببرشان چو شد نیم مست بدین گونه مهمان نباید بدست برآشفت ضحاک برسان کرگ شنید آن سخن کارزو کرد مرگ به دشنام زشت و به آواز سخت شگفتی بشورید با شوربخت بدو گفت هرگز تو در خان من ازین پس نباشی نگهبان من چنین داد پاسخ ورا پیشکار که ایدون گمانم من ای شهریار کزان بخت هرگز نباشدت بهر به من چون دهی کدخدایی شهر چو بی بهره باشی ز گاه مهی مرا کار سازندگی چون دهی چرا تو نسازی همی کار خویش که هرگز نیامدت ازین کار پیش ز تاج بزرگی چو موی از خمیر برون آمدی مهترا چاره گیر ترا دشمن آمد به گه برنشست یکی گرزهٔ گاوپیکر به دست همه بند و نیرنگت از رنگ برد دلارام بگرفت و گاهت سپرد جهاندار ضحاک ازان گفت گوی به جوش آمد و زود بنهاد روی چو شب گردش روز پرگار زد فروزنده را مهره در قار زد بفرمود تا برنهادند زین بران باد پایان باریک بین بیامد دمان با سپاهی گران همه نره دیوان جنگ آوران ز بی راه مر کاخ را بام و در گرفت و به کین اندر آورد سر سپاه فریدون چو آگه شدند همه سوی آن راه بی ره شدند ز اسپان جنگی فرو ریختند در آن جای تنگی برآویختند همه بام و در مردم شهر بود کسی کش ز جنگ آوری بهر بود همه در هوای فریدون بدند که از درد ضحاک پرخون بدند ز دیوارها خشت و ز بام سنگ به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ ببارید چون ژاله ز ابر سیاه پئی را نبد بر زمین جایگاه به شهر اندرون هر که برنا بدند چه پیران که در جنگ دانا بدند سوی لشکر آفریدون شدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند خروشی برآمد ز آتشکده که بر تخت اگر شاه باشد دده همه پیر و برناش فرمان بریم یکایک ز گفتار او نگذریم نخواهیم برگاه ضحاک را مرآن اژدهادوش ناپاک را سپاهی و شهری به کردار کوه سراسر به جنگ اندر آمد گروه از آن شهر روشن یکی تیره گرد برآمد که خورشید شد لاجورد پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی به آهن سراسر بپوشید تن بدان تا نداند کسش ز انجمن به چنگ اندرون شست یازی کمند برآمد بر بام کاخ بلند بدید آن سیه نرگس شهرناز پر از جادویی با فریدون به راز دو رخساره روز و دو زلفش چو شب گشاده به نفرین ضحاک لب به مغز اندرش آتش رشک خاست به ایوان کمند اندر افگند راست نه از تخت یاد و نه جان ارجمند فرود آمد از بام کاخ بلند به دست اندرش آبگون دشنه بود به خون پری چهرگان تشنه بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 20 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).