شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 202 از 993

متن اصلی

بریشان ز هر سو کمین آورید به نیزه خور اندر زمین آورید بیامد خود از قلب توران سپاه بر طوس شد داغ دل کینه خواه از ایران فراوان سپه را بکشت غمی شد دل طوس و بنمود پشت بر رستم آمد یکی چاره جوی که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی همه رزمگه شد چو دریای خون درفش سپهدار ایران نگون بیامد ز قلب سپه پیلتن پس او فرامرز با انجمن سپردار بسیار در پیش بود که دلشان ز رستم بداندیش بود همه خویش و پیوند افراسیاب همه دل پر از کین و سر پرشتاب تهمتن فراوان ازیشان بکشت فرامرز و طوس اندر آمد به پشت چو افراسیاب آن درفش بنفش نگه کرد بر جایگاه درفش بدانست کان پیلتن رستمست سرافراز وز تخمهٔ نیرمست برآشفت برسان جنگی پلنگ بیفشارد ران پیش او شد به جنگ چو رستم درفش سیه را بدید به کردار شیر ژیان بردمید به جوش آمد آن نامبردار گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد برآویخت با سرکش افراسیاب به پیگار خون رفت چون رود آب یکی نیزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم کینه خواه سنان اندر آمد ببند کمر به ببر بیان بر نبد کارگر تهمتن به کین اندر آورد روی یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی تگاور ز درد اندر آمد به سر بیفتاد زو شاه پرخاشخر همی جست رستم کمرگاه او که از رزم کوته کند راه او نگه کرد هومان بدید از کران به گردن برآورد گرز گران بزد بر سر شانهٔ پیلتن به لشکر خروش آمد از انجمن ز پس کرد رستم همانگه نگاه بجست از کفش نامبردار شاه برآشفت گردافگن تاج بخش بدنبال هومان برانگیخت رخش بتازید چندی و چندی شتافت زمانه بدش مانده او را نیافت سپهدار ترکان نشد زیر دست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست چو از جنگ رستم بپیچید روی گریزان همی رفت پرخاشجوی برآمد ز هر سو دم کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای به ابر اندر آمد خروش سران گراییدن گرزهای گران گوان سر به سر نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند زمین سربسر کشته و خسته بود وگر لاله بر زعفران رسته بود سپردند اسپان همی خون به نعل شده پای پیل از دل کشته لعل هزیمت گرفتند ترکان چو باد که رستم ز بازو همی داد داد سه فرسنگ چون اژدهای دمان تهمتن همی شد پس بدگمان وزان جایگه پیلتن بازگشت سپه یکسر از جنگ ناساز گشت ز رستم بپرسید پرمایه طوس که چون یافت شیر از یکی گور کوس بدو گفت رستم که گرز گران چو یاد آرد از یال جنگ آوران دل سنگ و سندان نماند درست بر و یال کوبنده باید نخست عمودی که کوبنده هومان بود تو آهن مخوانش که موم آن بود به لشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی نیاز همه دشت پر آهن و سیم و زر سنان و ستام و کلاه و کمر چو خورشید برزد سر از کوهسار بگسترد یاقوت بر جویبار تهمتن همه خواسته گرد کرد ببخشید یکسر به مردان مرد خروش آمد و نالهٔ کرنای تهمتن برانگیخت لشکر ز جای نهادند سر سوی افراسیاب همه رخ ز کین سیاوش پر آب پس آگاهی آمد به پرخاشجوی که رستم به توران در آورد روی به پیران چنین گفت کایرانیان بدی را ببستند یکسر میان کنون بوم و بر جمله ویران شود به کام دلیران ایران شود کسی نزد رستم برد آگهی ازین کودک شوم بی فرهی هم آنگه برندش به ایران سپاه یکی ناسزا برنهندش کلاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 202 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).