شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 203 از 993

متن اصلی

نوندی برافگن هم اندر زمان بر شوم پی زادهٔ بدگمان که با مادر آن هر دو تن را به هم بیارد بگوید سخن بیش و کم نوندی بیامد ببردندشان شدند آن دو بیچاره چون بیهشان به نزدیک افراسیاب آمدند پر از درد و تیمار و تاب آمدند وز آن جایگه شاه توران زمین بیاورد لشکر به دریای چین تهمتن نشست از بر تخت اوی به خاک اندر آمد سر بخت اوی یکی داستانی بگفت از نخست که پرمایه آنکس که دشمن نجست چو بدخواه پیش آیدت کشته به گر آواره از پیش برگشته به از ایوان همه گنج او بازجست بگفتند با او یکایک درست غلامان و اسپ و پرستندگان همان مایه ور خوب رخ بندگان در گنج دینار و پرمایه تاج همان گوهر و دیبه و تخت عاج یکایک ز هر سو به چنگ آمدش بسی گوهر از گنج گنگ آمدش سپه سر به سر زان توانگر شدند ابا یاره و تخت و افسر شدند یکی طوس را داد زان تخت عاج همان یاره و طوق و منشور چاچ ورا گفت هر کس که تاب آورد وگر نام افراسیاب آورد همانگه سرش را ز تن دور کن ازو کرگسان را یکی سور کن کسی کاو خرد جوید و ایمنی نیازد سوی کیش آهرمنی چو فرزند باید که داری به ناز ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز تو درویش را رنج منمای هیچ همی داد و بر داد دادن بسیچ که گیتی سپنجست و جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست سپهر بلندش به پا آورید جهان را جزو کدخدا آورید یکی تاج پرگوهر شاهوار دو تا یاره و طوق با گوشوار سپیجاب و سغدش به گودرز داد بسی پند و منشور آن مرز داد ستودش فراوان و کرد آفرین که چون تو کسی نیست ز ایران زمین بزرگی و فر و بلندی و داد همان بزم و رزم از تو داریم یاد ترا با هنر گوهرست و خرد روانت همی از تو رامش برد روا باشد ار پند من بشنوی که آموزگار بزرگان توی سپیجاب تا آب گلزریون ز فرمان تو کس نیاید برون فریبرز کاووس را تاج زر فرستاد و دینار و تخت و کمر بدو گفت سالار و مهتر توی سیاووش رد را برادر توی میان را به کین برادر ببند ز فتراک مگشای بند کمند به چین و ختن اندرآور سپاه به هر جای از دشمنان کینه خواه میاسای از کین افراسیاب ز تن دور کن خورد و آرام و خواب به ماچین و چین آمد این آگهی که بنشست رستم به شاهنشهی همه هدیه ها ساختند و نثار ز دینار و ز گوهر شاهوار تهمتن به جان داد زنهارشان بدید آن روانهای بیدارشان وزان پس به نخچیر به ایوز و باز برآمد برین روزگاری دراز چنان بد که روزی زواره برفت به نخچیر گوران خرامید تفت یکی ترک تا باشدش رهنمای به پیش اندر افگند و آمد بجای یکی بیشه دید اندران پهن دشت که گفتی برو بر نشاید گذشت ز بس بوی و بس رنگ و آب روان همی نو شد از باد گفتی روان پس آن ترک خیره زبان برگشاد به پیش زواره همی کرد یاد که نخچیرگاه سیاوش بد این برین بود مهرش به توران زمین بدین جایگه شاد و خرم بدی جز ایدر همه جای با غم بدی زواره چو بشنید زو این سخن برو تازه شد روزگار کهن چو گفتار آن ترکش آمد به گوش ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش یکی باز بودش به چنگ اندرون رها کرد و مژگان شدش جوی خون رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی گرفتند نفرین بران رهنمای به زخمش فگندند هر یک ز پای زواره یکی سخت سوگند خورد فرو ریخت از دیدگان آب زرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 203 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).