شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 206 از 993

متن اصلی

ندانم که دیدار باشد جزین که داند چنین جز جهان آفرین تو پدرود باش و مرا یاد دار روان را ز درد من آزاد دار چو شویی ز بهر پرستش رخان به من بر جهان آفرین را بخوان مگر باشدم دادگر رهنمای به نزدیک آن نامور کدخدای به فرمان بیاراست و آمد برون پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون پدر پیر سر بود و برنا دلیر دهن جنگ را باز کرده چو شیر ندانست کاو باز بیند پسر ز رفتن دلش بود زیر و زبر بسا رنجها کز جهان دیده اند ز بهر بزرگی پسندیده اند سرانجام بستر جز از خاک نیست ازو بهره زهرست و تریاک نیست چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز همان آز را زیر خاک آوری سرش را سر اندر مغاک آوری ترا زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است تو رنجی و آسان دگر کس خورد سوی گور و تابوت تو ننگرد برو نیز شادی سرآید همی سرش زیر گرد اندر آید همی ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن بترس از خدا و میازار کس ره رستگاری همین است و بس کنون ای خردمند بیدار دل مشو در گمان پای درکش ز گل ترا کردگارست پروردگار توی بنده و کردهٔ کردگار چو گردن به اندیشه زیر آوری ز هستی مکن پرسش و داوری نشاید خور و خواب با آن نشست که خستو نباشد بیزدان که هست دلش کور باشد سرش بی خرد خردمندش از مردمان نشمرد ز هستی نشانست بر آب و خاک ز دانش منش را مکن در مغاک توانا و دانا و دارنده اوست خرد را و جان را نگارنده اوست جهان آفرید و مکان و زمان پی پشهٔ خرد و پیل گران چو سالار ترکان به دل گفت من به بیشی برآرم سر از انجمن چنان شاهزاده جوان را بکشت ندانست جز گنج و شمشیر پشت هم از پشت او روشن کردگار درختی برآورد یازان به بار که با او بگفت آنک جز تو کس است که اندر جهان کردگار او بس است خداوند خورشید و کیوان و ماه کزویست پیروزی و دستگاه خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی جز از رای و فرمان او راه نیست خور و ماه ازین دانش آگاه نیست پسر را بفرمود گودرز پیر به توران شدن کار را ناگریز به فرمان او گیو بسته میان بیامد به کردار شیر ژیان همی تاخت تا مرز توران رسید هر آنکس که در راه تنها بدید زبان را به ترکی بیاراستی ز کیخسرو از وی نشان خواستی چو گفتی ندارم ز شاه آگهی تنش را ز جان زود کردی تهی به خم کمندش بیاویختی سبک از برش خاک بربیختی بدان تا نداند کسی راز او همان نشنود نام و آواز او یکی را همی برد با خویشتن ورا رهنمون بود زان انجمن همی رفت بیدار با او به راه برو راز نگشاد تا چندگاه بدو گفت روزی که اندر جهان سخن پرسم از تو یکی در نهان گر ایدونک یابم ز تو راستی بشویی به دانش دل از کاستی ببخشم ترا هرچ خواهی ز من ندارم دریغ از تو پرمایه تن چنین داد پاسخ که دانش بسست ولیکن پراگنده با هر کسست اگر زانک پرسیم هست آگهی ز پاسخ زبان را نیابی تهی بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست بباید به من برگشادنت راست چنین داد پاسخ که نشنیده ام چنین نام هرگز نپرسیده ام چو پاسخ چنین یافت از رهنمون بزد تیغ و انداختش سرنگون به توران همی رفت چون بیهشان مگر یابد از شاه جایی نشان چنین تا برآمد برین هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال

شرح و بازنویسی ساده

بخش 206 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).