شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 211 از 993

متن اصلی

مرا با پسر دیده گردد پرآب برد بسته تا پیش افراسیاب وزان پس ندانم چه آید گزند نداند کسی راز چرخ بلند بدو گفت گیو ای مه بانوان چرا رنجه کردی بدینسان روان تو با شاه برشو به بالای تند ز پیران و لشکر مشو هیچ کند جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست بدوگفت کیخسرو ای رزمساز کنون بر تو بر کار من شد دراز ز دام بلا یافتم من رها تو چندین مشو در دم اژدها به هامون مرارفت باید کنون فشاندن به شمشیر بر شید خون بدو گفت گیو ای شه سرفراز جهان را به نام تو آمد نیاز پدر پهلوانست و من پهلوان به شاهی نپیچیم جان و روان برادر مرا هست هفتاد و هشت جهان شد چو نام تو اندر گذشت بسی پهلوانست شاه اندکی چه باشد چو پیدا نباشد یکی اگر من شوم کشته دیگر بود سر تاجور باشد افسر بود اگر تو شوی دور از ایدر تباه نبینم کسی از در تاج و گاه شود رنج من هفت ساله به باد دگر آنک ننگ آورم بر نژاد تو بالا گزین و سپه را ببین مرا یاد باشد جهان آفرین بپوشید درع و بیامد چو شیر همان باره دستکش را به زیر ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه میانچی شده رود و بر بسته راه چو رعد بهاران بغرید گیو ز سالار لشکر همی جست نیو چو بشنید پیرانش دشنام داد بدو گفت کای بد رگ دیوزاد چو تنها بدین رزمگاه آمدی دلاور به پیش سپاه آمدی کنون خوردنت نوک ژوپین بود برت را کفن چنگ شاهین بود اگر کوه آهن بود یک سوار چو مور اندر آید به گردش هزار شود خیره سر گرچه خردست مور نه مورست پوشیده مرد و ستور کنند این زره بر تنش چاک چاک چو مردار گردد کشندش به خاک یکی داستان زد هژبر دمان که چون بر گوزنی سرآید زمان زمانه برو دم همی بشمرد بیاید دمان پیش من بگذرد زمان آوریدت کنون پیش من همان پیش این نامدار انجمن بدو گفت گیو ای سپهدار شیر سزد گر به آب اندر آیی دلیر ببینی کزین پرهنر یک سوار چه آید ترا بر سر ای نامدار هزارید و من نامور یک دلیر سر سرکشان اندر آرم به زیر چو من گرزهٔ سرگرای آورم سران را همه زیر پای آورم چو بشنید پیران برآورد خشم دلش گشت پرخون و پرآب چشم برانگیخت اسپ و بیفشارد ران به گردن برآورد گرز گران چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود همی داد نیکی دهش را درود نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب بدان تا برآمد سپهبد ز آب ز بالا به پستی بپیچید گیو گریزان همی شد ز سالار نیو چو از آب وز لشکرش دور کرد به زین اندر افگند گرز نبرد گریزان ازو پهلوان بلند ز فتراک بگشاد پیچان کمند هم آورد با گیو نزدیک شد جهان چون شب تیره تاریک شد بپیچید گیو سرافراز یال کمند اندرافگند و کردش دوال سر پهلوان اندر آمد به بند ز زین برگرفتش به خم کمند پیاده به پیش اندر افگند خوار ببردش دمان تا لب رودبار بیفگند بر خاک و دستش ببست سلیحش بپوشید و خود بر نشست درفشش گرفته به چنگ اندرون بشد تا لب آب گلزریون چو ترکان درفش سپهدار خویش بدیدند رفتند ناچار پیش خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای جهاندیده گیو اندر آمد به آب چو کشتی که از باد گیرد شتاب برآورد گرز گران را به کفت سپه ماند از کار او در شگفت سبک شد عنان وگران شد رکیب سر سرکشان خیره گشت از نهیب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 211 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).