شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 212 از 993

متن اصلی

به شمشیر و با نیزهٔ سرگرای همی کشت ازیشان یل رهنمای از افگنده شد روی هامون چون کوه ز یک تن شدند آن دلیران ستوه قفای یلان سوی او شد همه چو شیر اندر آمد به پیش رمه چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو چنان لشکری گشن و مردان نیو چنان خیره برگشت و بگذاشت آب که گفتی ندیدست لشکر به خواب دمان تا به نزدیک پیران رسید همی خواست از تن سرش را برید به خواری پیاده ببردش کشان دمان و پر از درد چون بیهشان چنین گفت کاین بددل و بی وفا گرفتار شد در دم اژدها سیاوش به گفتار او سر بداد گر او باد شد این شود نیز باد ابر شاه پیران گرفت آفرین خروشان ببوسید روی زمین همی گفت کای شاه دانش پژوه چو خورشید تابان میان گروه تو دانسته ای درد و تیمار من ز بهر تو با شاه پیگار من سزد گر من از چنگ این اژدها به بخت و به فر تو یابم رها به کیخسرو اندر نگه کرد گیو بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو فرنگیس را دید دیده پرآب زبان پر ز نفرین افراسیاب به گیو آن زمان گفت کای سرافراز کشیدی بسی رنج راه دراز چنان دان که این پیرسر پهلوان خردمند و رادست و روشن روان پس از داور دادگر رهنمون بدان کاو رهانید ما را ز خون ز بد مهر او پردهٔ جان ماست وزین کردهٔ خویش زنهار خواست بدو گفت گیو ای سر بانوان انوشه روان باش تا جاودان یکی سخت سوگند خوردم به ماه به تاج و به تخت شه نیک خواه که گر دست یابم برو روز کین کنم ارغوانی ز خونش زمین بدو گفت کیخسرو ای شیرفش زبان را ز سوگند یزدان مکش کنونش به سوگند گستاخ کن به خنجر وراگوش سوراخ کن چو از خنجرت خون چکد بر زمین هم از مهر یاد آیدت هم ز کین بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت ز سوگند برتر درشتی نگفت چنین گفت پیران ازان پس به شاه که کلباد شد بی گمان با سپاه بفرمای کاسپم دهد باز نیز چنان دان که بخشیده ای جان و چیز بدو گفت گیو ای دلیر سپاه چرا سست گشتی به آوردگاه به سوگند یابی مگر باره باز دو دستت ببندم به بند دراز که نگشاید این بند تو هیچکس گشاینده گلشهر خواهیم و بس کجا مهتر بانوان تو اوست وزو نیست پیدا ترا مغز و پوست بدان گشت همداستان پهلوان به سوگند بخرید اسپ و روان که نگشاید آن بند را کس به راه ز گلشهر سازد وی آن دستگاه بدو داد اسپ و دو دستش ببست ازان پس بفرمود تا برنشست چو از لشگر آگه شد افراسیاب برو تیره شد تابش آفتاب بزد کوس و نای و سپه برنشاند ز ایوان به کردار آتش براند دو منزل یکی کرد و آمد دوان همی تاخت برسان تیر از کمان بیاورد لشکر بران رزمگاه که آورد کلباد بد با سپاه همه مرز لشکر پراگنده دید به هر جای بر مردم افگنده دید بپرسید کاین پهلوان با سپاه کی آمد ز ایران بدین رزمگاه نبرد آگهی کس ز جنگ آوران که بگذشت زین سان سپاهی گران که برد آگهی نزد آن دیوزاد که کس را دل و مغز پیران مباد اگر خاک بودیش پروردگار ندیدی دو چشم من این روزگار سپهرم بدو گفت کاسان بدی اگر دل ز لشکر هراسان بدی یکی گیو گودرز بودست و بس سوار ایچ با او ندیدند کس ستوه آمد از چنگ یک تن سپاه همی رفت گیو و فرنگیس و شاه سپهبد چو گفت سپهرم شنید سپاهی ز پیش اندر آمد پدید سپهدار پیران به پیش اندرون سرو روی و یالش همه پر ز خون گمان برد کاو گیو رایافتست به پیروزی از پیش بشتافتست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 212 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).