شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 214 از 993

متن اصلی

بدو گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکوی فریدون که بگذاشت اروند رود فرستاد تخت مهی را درود جهانی شد او را سراسر رهی که با روشنی بود و با فرهی چه اندیشی ار شاه ایران توی سرنامداران و شیران توی به بد آب را کی بود بر تو راه که با فر و برزی و زیبای گاه اگر من شوم غرقه گر مادرت گزندی نباید که گیرت سرت ز مادر تو بودی مراد جهان که بیکار بد تخت شاهنشهان مرا نیز مادر ز بهر تو زاد ازین کار بر دل مکن هیچ یاد که من بیگمانم که افراسیاب بیاید دمان تا لب رود آب مرا برکشد زنده بر دار خوار فرنگیس را با تو ای شهریار به آب افگند ماهیان تان خورند وگر زیر نعل اندرون بسپرند بدو گفت کیخسرو اینست و بس پناهم به یزدان فریادرس فرود آمد از بارهٔ راه جوی بمالید و بنهاد بر خاک روی همی گفت پشت و پناهم توی نمایندهٔ رای و راهم توی درستی و پستی مرا فر تست روان و خرد سایهٔ پر تست به آب اندرون دلفزایم توی به خشکی همان رهنمایم توی به آب اندر افگند خسرو سیاه چو کشتی همی راند تا باژگاه پس او فرنگیس و گیو دلیر نترسد ز جیحون و زان آب شیر بدان سو گذشتند هر سه درست جهانجوی خسرو سر و تن بشست بدان نیستان در نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت چو از رود کردند هر سه گذر نگهبان کشتی شد آسیمه سر به یاران چنین گفت کاینت شگفت کزین برتر اندیشه نتوان گرفت بهاران و جیحون و آب روان سه جوشنور و اسپ و برگستوان بدین ژرف دریا چنین بگذرد خرمندش از مردمان نشمرد پشیمان شد از کار و گفتار خویش تبه دید ازان کار بازار خویش بیاراست کشتی به چیزی که داشت ز باد هوا بادبان برگذاشت به پوزش برفت از پس شهریار چو آمد به نزدیکی رودبار همه هدیه ها نزد شاه آورید کمان و کمند و کلاه آورید بدو گفت گیو ای سگ بی خرد توگفتی که این آب مردم خورد چنین مایه ور پرهنر شهریار همی از تو کشتی کند خواستار ندادی کنون هدیهٔ تو مباد بود روز کاین روزت آید به یاد چنان خوار برگشت زو رودبان که جان را همی گفت پدرودمان چو آمد به نزدیکی باژگاه هم آنگه ز توران بیامد سپاه چو نزدیک رود آمد افراسیاب ندید ایچ مردم نه کشتی برآب یکی بانگ زد تند بر باژخواه که چون یافت این دیو بر آب راه چنین داد پاسخ که ای شهریار پدر باژبان بود و من باژدار ندیدم نه هرگز شنیدم چنین که کردی کسی ز آب جیحون زمین بهاران و این آب با موج تیز چو اندر شوی نیست راه گریز چنان برگذشتند هر سه سوار تو گفتی هوا داشت شان برکنار ازان پس بفرمود افراسیاب که بشتاب و کشتی برافگن به آب بدو گفت هومان که ای شهریار براندیش و آتش مکن در کنار تو با این سواران به ایران شوی همی در دم گاوشیدان شوی چو گودرز و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گرگین و آن انجمن همانا که از گاه سیر آمدی که ایدر به چنگال شیر آمدی ازین روی تا چین و ماچین تراست خور و ماه و کیوان و پروین تراست تو توران نگه دار و تخت بلند ز ایران کنون نیست بیم گزند پر از خون دل از رود گشتند باز برآمد برین روزگار دراز چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمهٔ نامور کیقباد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 214 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).