شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 216 از 993

متن اصلی

اگر نیز رنجی نبودی جزین که با من بیامد ز توران زمین سرافراز دو پهلوان با سپاه پس ما بیامد چو آتش به راه من آن دیدم از گیو کز پیل مست نبیند به هندوستان بت پرست گمانی نبردم که هرگز نهنگ ز دریا بران سان برآید به جنگ ازان پس که پیران بیامد چو شیر میان بسته و بادپایی به زیر به آب اندر آمد بسان نهنگ که گفتی زمین را بسوزد به جنگ بینداخت بر یال او بر کمند سر پهلوان اندر آمد به بند بخواهشگری رفتم ای شهریار وگرنه به کندی سرش را ز بار بدان کاو ز درد پدر خسته بود ز بد گفتن ما زبان بسته بود چنین تا لب رود جیحون به جنگ نیاسود با گرزهٔ گاورنگ سرانجام بگذاشت جیحون به خشم به آب و کشتی نیفگند چشم کسی را که چون او بود پهلوان بود جاودان شاد و روشن روان یکی کاخ کشواد بد در صطخر که آزادگان را بدو بود فخر چو از تخت کاووس برخاستند به ایوان نو رفتن آراستند همی رفت گودرز با شهریار چو آمد بدان گلشن زرنگار بر اورنگ زرینش بنشاندند برو بر بسی آفرین خواندند ببستند گردان ایران کمر بجز طوس نوذر که پیچید سر که او بود با کوس و زرینه کفش هم او داشتی کاویانی درفش ازان کار گودرز شد تیز مغز بر او پیامی فرستاد نغز پیمبر سرافراز گیو دلیر که چنگ یلان داشت و بازوی شیر بدو گفت با طوس نوذر بگوی که هنگام شادی بهانه مجوی بزرگان و گردان ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین چرا سر کشی تو به فرمان دیو نبینی همی فر گیهان خدیو اگر تو بپیچی ز فرمان شاه مرا با تو کین خیزد و رزمگاه فرستاده گیوست پیغام من به دستوری نامدار انجمن ز پیش پدر گیو بنمود پشت دلش پر ز گفتارهای درشت بیامد به طوس سپهبد بگفت که این رای را با تو دیوست جفت چو بشنید پاسخ چنین داد طوس که بر ما نه خوبست کردن فسوس به ایران پس از رستم پیلتن سرافرازتر کس منم ز انجمن نبیره منوچهر شاه دلیر که گیتی به تیغ اندر آورد زیر همان شیر پرخاشجویم به جنگ بدرم دل پیل و چنگ پلنگ همی بی من آیین و رای آورید جهان را به نو کدخدای آورید نباشم بدین کار همداستان ز خسرو مزن پیش من داستان جهاندار کز تخم افراسیاب نشانیم بخت اندر آید به خواب نخواهیم شاه از نژاد پشنگ فسیله نه نیکو بود با پلنگ تو این رنجها را که بردی برست که خسرو جوانست و کندآورست کسی کاو بود شهریار زمین هنر باید و گوهر و فر و دین فریبرز کاووس فرزند شاه سزاوارتر کس به تخت و کلاه بهرسو ز دشمن ندارد نژاد همش فر و برزست و هم نام و داد دژم گیو برخاست از پیش او که خام آمدش دانش و کیش او بیامد به گودرز کشواد گفت که فر و خرد نیست با طوس جفت دو چشمش تو گویی نبیند همی فریبرز را برگزیند همی برآشفت گودرز و گفت از مهان همی طوس کم باد اندر جهان نبیره پسر داشت هفتاد و هشت بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت سواران جنگی ده و دو هزار برون رفت بر گستوان ور سوار وزان رو بیامد سپهدار طوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس ببستند گردان ایران میان به پیش سپاه اختر کاویان چو گودرز را دید و چندان سپاه کزو تیره شد روی خورشید و ماه یکی تخت بر کوههٔ ژنده پیل ز پیروزه تابان به کردار نیل جهانجوی کیسخرو تاج ور نشسته بران تخت و بسته کمر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 216 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).