شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 217 از 993

متن اصلی

به گرد اندرش ژنده پیلان دویست تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست همی تافت زان تخت خسرو چو ماه ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه غمی شد دل طوس و اندیشه کرد که امروز اگر من بسازم نبرد بسی کشته آید ز هر دو سپاه ز ایران نه برخیزد این کینه گاه نباشد جز از کام افراسیاب سر بخت ترکان برآید ز خواب بدیشان رسد تخت شاهنشهی سرآید به ما روزگار مهی خردمند مردی و جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه که از ما یکی گر برین دشت جنگ نهد بر کمان پر تیر خدنگ یکی کینه خیزد که افراسیاب هم امشب همی آن ببیند به خواب چو بشنید زین گونه گفتار شاه بفرمود تا بازگردد به راه بر طوس و گودرز کشوادگان گزیده سرافراز آزادگان که بر درگه آیند بی انجمن چنان چون بباید به نزدیک من بشد طوس و گودرز نزدیک شاه زبان برگشادند بر پیش گاه بدو گفت شاه ای خردمند پیر منه زهر برنده بر جام شیر بنه تیغ و بگشای ز آهن میان نباید کزین سود دارد زیان چنین گفت طوس سپهبد به شاه که گر شاه سیر آید از تخت و گاه به فرزند باید که ماند جهان بزرگی و دیهیم و تخت مهان چو فرزند باشد نبیره کلاه چرا برنهد برنشیند به گاه بدو گفت گودرز کای کم خرد ترا بخرد از مردمان نشمرد به گیتی کسی چون سیاوش نبود چنو راد و آزاد و خامش نبود کنون این جهانجوی فرزند اوست همویست گویی به چهر و به پوست گر از تور دارد ز مادر نژاد هم از تخم شاهی نپیچد ز داد به توران و ایران چنو نیو کیست چنین خام گفتارت از بهر چیست دو چشمت نبیند همی چهر او چنان برز و بالا و آن مهر او به جیحون گذر کرد و کشتی نجست به فر کیانی و رای درست بسان فریدون کز اروند رود گذشت و به کشتی نیامد فرود ز مردی و از فرهٔ ایزدی ازو دور شد چشم و دست بدی تو نوذر نژادی نه بیگانه ای پدر تیز بود و تو دیوانه ای سلیح من ار با منستی کنون بر و یالت آغشته گشتی به خون بدو گفت طوس ای جهاندیده پیر سخن گوی لیکن همه دلپذیر اگر تیغ تو هست سندان شکاف سنانم به درد دل کوه قاف وگر گرز تو هست با سنگ و تاب خدنگم بدوزد دل آفتاب و گر تو ز کشواد داری نژاد منم طوس نوذر مه و شاهزاد بدو گفت گودرز چندین مگوی که چندین نبینم ترا آب روی به کاووس گفت ای جهاندار شاه تو دل را مگردان ز آیین و راه دو فرزند پرمایه را پیش خوان سزاوار گاهند و هر دو جوان ببین تا ز هر دو سزاوار کیست که با برز و با فرهٔ ایزدیست بدو تاج بسپار و دل شاد دار چو فرزند بینی همی شهریار بدو گفت کاووس کاین رای نیست که فرزند هر دو به دل بر یکیست یکی را چو من کرده باشم گزین دل دیگر از من شود پر ز کین یکی کار سازم که هر دو ز من نگیرند کین اندرین انجمن دو فرزند ما را کنون بر دو خیل بباید شدن تا در اردبیل به مرزی که آنجا دژ بهمنست همه ساله پرخاش آهرمنست برنجست ز آهرمن آتش پرست نباشد بران مرز کس را نشست ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ چو بشنید گودرز و طوس این سخن که افگند سالار هشیار بن برین هر دو گشتند همداستان ندانست ازین به کسی داستان برین یک سخن دل بیاراستند ز پیش جهاندار برخاستند چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر فریبرز با طوس نوذر دمان به نزدیک شاه آمدند آن زمان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 217 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).