شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 218 از 993

متن اصلی

چنین گفت با شاه هشیار طوس که من با سپهبد برم پیل و کوس همان من کشم کاویانی درفش رخ لعل دشمن کنم چون بنفش کنون همچنین من ز درگاه شاه بنه برنهم برنشانم سپاه پس اندر فریبرز و کوس و درفش هوا کرده از سم اسپان بنفش چو فرزند را فر و برز کیان بباشد نبیره نبندد میان بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش زمانه نگردد ز آیین خویش برای خداوند خورشید و ماه توان ساخت پیروزی و دستگاه فریبرز را گر چنین است رای تو لشکر بیارای و منشین ز پای بشد طوس با کاویانی درفش به پا اندرون کرده زرینه کفش فریبرز کاووس در قلبگاه به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید زمین همچو آتش همی بردمید بشد طوس با لشکری جنگجوی به تندی سوی دژ نهادند روی سر بارهٔ دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا کس روا سنانها ز گرمی همی برفروخت میان زره مرد جنگی بسوخت جهان سر به سر گفتی از آتش است هوا دام آهرمن سرکش است سپهبد فریبرز را گفت مرد به چیزی چو آید به دشت نبرد به گرز گران و به تیغ و کمند بکوشد که آرد به چیزی گزند به پیرامن دژ یکی راه نیست ز آتش کسی را دل ای شاه نیست میان زیر جوشن بسوزد همی تن بارکش برفروزد همی بگشتند یک هفته گرد اندرش بدیده ندیدند جای درش به نومیدی از جنگ گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز چو آگاهی آمد به آزادگان بر پیر گودرز کشوادگان که طوس و فریبرز گشتند باز نیارست رفتن بر دژ فراز بیاراست پیلان و برخاست غو بیامد سپاه جهاندار نو یکی تخت زرین زبرجدنگار نهاد از بر پیل و بستند بار به گرد اندرش با درفش بنفش به پا اندرون کرده زرینه کفش جهانجوی بر تخت زرین نشست به سر برش تاجی و گرزی به دست دو یاره ز یاقوت و طوقی به زر به زر اندرون نقش کرده گهر همی رفت لشکر گروها گروه که از سم اسپان زمین شد چو کوه چو نزدیک دژ شد همی برنشست بپوشید درع و میان را ببست نویسنده ای خواست بر پشت زین یکی نامه فرمود با آفرین ز عنبر نوشتند بر پهلوی چنان چون بود نامهٔ خسروی که این نامه از بندهٔ کردگار جهانجوی کیخسرو نامدار که از بند آهرمن بد بجست به یزدان زد از هر بدی پاک دست که اویست جاوید برتر خدای خداوند نیکی ده و رهنمای خداوند بهرام و کیوان و هور خداوند فر و خداوند زور مرا داد اورند و فر کیان تن پیل و چنگال شیر ژیان جهانی سراسر به شاهی مراست در گاو تا برج ماهی مراست گر این دژ بر و بوم آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمنست به فر و به فرمان یزدان پاک سراسر به گرز اندر آرم به خاک و گر جاودان راست این دستگاه مرا خود به جادو نباید سپاه چو خم دوال کمند آورم سر جاودان را به بند آورم وگر خود خجسته سروش اندرست به فرمان یزدان یکی لشکرست همان من نه از دست آهرمنم که از فر و برزست جان و تنم به فرمان یزدان کند این تهی که اینست پیمان شاهنشهی یکی نیزه بگرفت خسرو به دست همان نامه را بر سر نیزه بست بسان درفشی برآورد راست به گیتی به جز فر یزدان نخواست بفرمود تا گیو با نیزه تفت به نزدیک آن بر شده باره رفت بدو گفت کاین نامهٔ پندمند ببر سوی دیوار حصن بلند بنه نامه و نام یزدان بخوان بگردان عنان تیز و لختی ممان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 218 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).